|

دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو که او گلهاي تر دارد
در اين بازار مکاران مرو هر سو چو بيکاران
به دکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداري پس تو را زو رهزند هر کس
يکي قلبي بيارايد تو پنداري که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري که ميآيد
تو منشين منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر ديگي که ميجوشد مياور کاسه و منشين
که هر ديگي که ميجوشد درون چيزي دگر دارد
نه هر کِلکي شکر دارد, نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد, نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نميگنجي که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نميگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست اين دل بيدار به زير دامنش ميدار
از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمهاي گشتي
حريف همدمي گشتي که آبي بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني
که ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد

تپه عباس آباد همدان - 6.30 صبح بعد از ورزش صبحگاهي - خرداد 1378
بعد از مدتها به همدان بازگشته ام، دقيقاً از همون پس فرداي روز 13 بدر که فال حافظمان همان سيه چشم کمان ابرو بود، همدان رو به مقصد اهرام گزوين ترک گفتيم تا به حال. اون ايام دانشگاه گزوين ميزبان مسابقات iran open 2008 بود و بالطبع ما هم ميزبان تيم 4 نفره بچه هاي همدان که بويي از زندگي دانشجويي نبرده بودند. از حواشي درس و مشق و پروژه و ارائه و شب نخوابي ها و جرياناتي چون سخنراني هاي دکتر شيري در دانشگاه، جشن فارغ التحصيلي صبا جون (آبجي ارشد و خواهري از جنس فرشته)، ديدار با پروفسور سلطانيان زاده، اعلام نمره پردازش تصوير و چندين و چند ارائه و تحويل پروژه در اين ايام که بگذريم. ورود و قدوم مبارک ما به ديار متمدن و تاريخي همدان مواجه شد با وداع دار فاني حاج ولي بعد از چند روز حضور در وضعيت کما. جناب دکترهاي محترم پس از انجام فعاليت بيهوشي و انجام عمل نمونه برداري از ششهاي سرطاني نتوانسته بودند وي را به حيات بيداري بازگردانند و اين حادثه عمه زادگان ما را متاثر نمود. به هر حال که ايام کوتاه در همدان پر حاشيه گذشت و اگه اون روز توي مسير برگشت، دقيقاً نزديک سيلوي تاکستان از بين اون 2 تا کاميون، ماشين فريدون با اون کولر و دنده های بي جان عبور نکرده بود، ديگه لحظات بعدي هم وجود نمي داشت. در يکي از همين روزا بعد از مدتها به ديدار پروفسور زلفي گل (از مفاخر علم شيمي آلي در همدان و ايران و جهان) رفتم. تعداد زيادي از آن موهاي جو گندمي سرش کم شده بود و رنگ موهايش سپيدتر ولي پشت اون چشمان روشنش هنوز اميد به اعتلاي علمي ايران داشت. در هر کلمه از گفته هايش اطلاعات گرانبهايي بود و حيف که درک ما (من + ؟؟) گاهاً پايين تر از خيلي از حرفهاي اوست، از فعاليتهاي جديد و آيندش گفت و چيزهاي زيادي نيز به من ياد داد. فرداي آن روز به ديدار دکتر صالح زاده رفتم و گپي زديم و از مسائل فرهنگي تا سينمايي گفتيم. با ثناي عزيزم بعد از 8 ماه رفتيم کوه و 7 نشده بالا بوديم و کلي اختلاط نموديم و از دنياهايمان گفتيم. طبق معمول در يک وعده کوتاه مختصر و مفيد با عرفان جنگولي به تبادل اطلاعاتي و مجموعه فيلم پرداختيم و او از جريانات ميان دانشگاهي گفت و من هم خزولاتي از زندگي روزمره. از باغ آقاي پدر هم بايد بگم، که با واسه خودش بهشتي شده بود و از اتفاقات هفتگي که ما نيستيم و رخ ميدهد جمع شدن فک و فاميل دور هم توي باغ است که اين بار هم کلي خوش گذشت.
اين امتحانات که تموم بشه تابستون پرکاري جلو رومونه و جالبه که اوجش توي شهريوره که هم 2 تا کنفرانس هست و هم ارائه سمينار کارشناسي ارشد و هم تحويل پروژه و ارائه چند تا درس. اگه قرار بود تا قبل از خوشبختي تعريفي داشته باشم ممکن بود چيزاي ديگه ای ميگفتم ولي حالا خوشبختي رو در تک تک اندک لحظاتي ميبينم که 5 نفري در جمع خانواده در کنار هم هستيم و اين اتفاقي است که مدتها به رسم روزگار به سختي پا ميده و در پايان يادمان نرود که: "اگر در شب به خاطر نداشتن خورشيد گريه کنيم، ستاره ها را نيز دست خواهيم داد"

اگه استاد سگ نباشه دانشجو موشي است در دستان گربه
جادوگري که روي درخت انجير زندگي مي کند، به لستر گفت: "يک آرزو کن تا بر آورده کنم". لستر هم با زرنگي آرزو کرد که ۲ تا آرزوي ديگر هم داشه باشد. بعد با هر کدام از اين ۳ آرزو ۳ آرزوي ديگر کرد. آرزويش شد 9 آرزو با سه آرزوي قبلي. بعد با هر کدام از اين ۱۲ آرزوها ۳ آرزوي ديگر خواست که تعداد آرزوهايش رسيد به ۴۶ يا ۵۲ تا ...
به هر حال از آرزوهايش استفاده کرد براي خواستن يک آرزوي ديگر تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به ۵ ميليارد و ۷ ميليون و ۱۸ هزار و ۲۴ آرزو ...
بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن. جست و خيز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر و بيشتر و بيشتر ...
در حاليکه ديگران مي خنديدند و گريه مي کردند عشق مي ورزيدند و محبت مي کردند.
لستر وسط آرزوهايش نشست آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا پير شد و بعد يک شب او را پيدا کردند در حاليکه مرده بود و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بود.
آرزو هايش را شمردند حتي يکي از آنها کم نشده بود همشون نو بودند و برق ميزدند.
بفرماييد چند تا برداريد به ياد لستر هم باشيد که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد.
شل سيلور استاين
من مي دونم که تو خوبي
اما مي دونم که خيلي خوب نيستي
مي دونم که دوست دارم
اما مطمئنم که خيلي دوست ندارم
مي دونم که خيلي قشنگي
اما باور دارم که خوشگل تر از تو زياد هست
مي دونم که عاشقتم
ولي اگه يکي پيدا بشه مي تونم دوباره عاشق بشم
اما تو نمي دوني که من گاهي ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬
دلم واست تنگ مي شه...
(شل سيلور استاين)

کودکان کاشاني - عکس از خانم دکتر کارين مگدوريان
در ميان روزهاي داغ خردادي اگه از ميانترما و پايان ترما که هيچي نگيم! از استرس ويژه براي آمادگي و تحويل تمرين و پروژه ها چيزي نگيم. از جشن هاي پرشور و پر احساس فارغ التحصيلي و خداحافظي حرفي به ميان نياوريم. از اردو ها و جمع شدنهاي دانشجويي و اون چناني چيزي نگيم. از داغيه آشنايي هاي ابتداييه از نوع خردادي به صورت قدم زدن که بگذريم و هيچی نگيم. اما خرداد برای قشر دانشجو روز هاي پر شور و چالشي بوده و هيچ گاه خاطرات حوادث تلخ و دلخراش حوادث گذشته از ذهن هيچ انساني از ياد نمي رود و امسال نيز کم نبود. تا بود تمايز رنگ ها بود و تبعيز رنگ پوست سياه و سپيد اما مدتهاست که در تزوير و رياي روزگار، رنگها از وراي ظاهر جايشان را به تبعيز در رنگ دل داده اند و اين گونه است که بسيار دلهاي صاف و روشن به قلبهای تيره و تار چون دورويي روزگار تبديل گشته و اين بس بد است...
عاشق كه شدم
دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت
انقدر بالا و بالاتر رفت
كه به خورشيد چسبيد و تركيد
حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم
يه نخ به سر دنيا ببندم
كه خيلي بالا نره...
آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!
(شل سيلور استاين)
* تمام حقايق بزرگ در آغاز كفر بهنظر ميرسند. (جرج برنارد شا)
* علم چيز جالبي است، بهشرط آنكه آدم مجبور نباشد از راه آن امرارِمعاش كند. (اينشتين)
* هيچكس آنقدر ثروتمند نيست كه بتواند گذشتهي خود را بخرد. (اسكار وايلد)
* هيچ عشقي صادقانهتر از عشق به غذا نيست. (جرج برنارد شا)
* دنيا جاي خطرناكي است؛ نه به علّت وجود افراد شرور و پليد، بلكه بهعلّت وجود كساني كه هيچ كاري براي آن نميكنند. (اينشتين)
* يک ابله تحصيل کرده از يک ابله بي سواد ابله تر است. (مولي)

دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي
|