اينجا محل رويش گل سرخ است، اينجا محلي است براي فرياد زدن از زمانه و روزگاري كه ميگذرد، گل سرخ بارها شكسته و چيده و روييده است ، آنچه مانده عطر و بويي است از يك قلب سرخ و دلي سرشار از عشق....براي بودن بايد نفس كشيد، بايد حرف زد، پس چون حرف ميزنم، هستم و رويش دارم....

me

درباره خودم
ارسال پيام
تصاوير




آرشيو

نوشته هاي قبلي

Reads
 


دوستان و آشنايان

همدانيا شير خدان
پاس همدان
در کلبه ما
پشت دريا
احسان و هزاره سوم
قطعه گمشده
همدان نيوز
تنها آنها كه مرده اند ز مرگ نميترسند
از خود مكن كناره
سيزده بدر
عاليجناب نويسنده
چهار فصل


.....




 RSS

 

 
پنجشنبه 30 خرداد 1387

دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر دارد / به زير آن درختي رو که او گلهاي تر دارد





دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو که او گلهاي تر دارد
در اين بازار مکاران مرو هر سو چو بيکاران
به دکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداري پس تو را زو رهزند هر کس
يکي قلبي بيارايد تو پنداري که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري که ميآيد
تو منشين منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر ديگي که ميجوشد مياور کاسه و منشين
که هر ديگي که ميجوشد درون چيزي دگر دارد
نه هر کِلکي شکر دارد, نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد, نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نميگنجي که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نميگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست اين دل بيدار به زير دامنش ميدار
از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمهاي گشتي
حريف همدمي گشتي که آبي بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني
که ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد



تپه عباس آباد همدان - 6.30 صبح بعد از ورزش صبحگاهي - خرداد 1378

بعد از مدتها به همدان بازگشته ام، دقيقاً از همون پس فرداي روز 13 بدر که فال حافظمان همان سيه چشم کمان ابرو بود، همدان رو به مقصد اهرام گزوين ترک گفتيم تا به حال. اون ايام دانشگاه گزوين ميزبان مسابقات iran open 2008 بود و بالطبع ما هم ميزبان تيم 4 نفره بچه هاي همدان که بويي از زندگي دانشجويي نبرده بودند. از حواشي درس و مشق و پروژه و ارائه و شب نخوابي ها و جرياناتي چون سخنراني هاي دکتر شيري در دانشگاه، جشن فارغ التحصيلي صبا جون (آبجي ارشد و خواهري از جنس فرشته)، ديدار با پروفسور سلطانيان زاده، اعلام نمره پردازش تصوير و چندين و چند ارائه و تحويل پروژه در اين ايام که بگذريم. ورود و قدوم مبارک ما به ديار متمدن و تاريخي همدان مواجه شد با وداع دار فاني حاج ولي بعد از چند روز حضور در وضعيت کما. جناب دکترهاي محترم پس از انجام فعاليت بيهوشي و انجام عمل نمونه برداري از ششهاي سرطاني نتوانسته بودند وي را به حيات بيداري بازگردانند و اين حادثه عمه زادگان ما را متاثر نمود. به هر حال که ايام کوتاه در همدان پر حاشيه گذشت و اگه اون روز توي مسير برگشت، دقيقاً نزديک سيلوي تاکستان از بين اون 2 تا کاميون، ماشين فريدون با اون کولر و دنده های بي جان عبور نکرده بود، ديگه لحظات بعدي هم وجود نمي داشت. در يکي از همين روزا بعد از مدتها به ديدار پروفسور زلفي گل (از مفاخر علم شيمي آلي در همدان و ايران و جهان) رفتم. تعداد زيادي از آن موهاي جو گندمي سرش کم شده بود و رنگ موهايش سپيدتر ولي پشت اون چشمان روشنش هنوز اميد به اعتلاي علمي ايران داشت. در هر کلمه از گفته هايش اطلاعات گرانبهايي بود و حيف که درک ما (من + ؟؟) گاهاً پايين تر از خيلي از حرفهاي اوست، از فعاليتهاي جديد و آيندش گفت و چيزهاي زيادي نيز به من ياد داد. فرداي آن روز به ديدار دکتر صالح زاده رفتم و گپي زديم و از مسائل فرهنگي تا سينمايي گفتيم. با ثناي عزيزم بعد از 8 ماه رفتيم کوه و 7 نشده بالا بوديم و کلي اختلاط نموديم و از دنياهايمان گفتيم. طبق معمول در يک وعده کوتاه مختصر و مفيد با عرفان جنگولي به تبادل اطلاعاتي و مجموعه فيلم پرداختيم و او از جريانات ميان دانشگاهي گفت و من هم خزولاتي از زندگي روزمره. از باغ آقاي پدر هم بايد بگم، که با واسه خودش بهشتي شده بود و از اتفاقات هفتگي که ما نيستيم و رخ ميدهد جمع شدن فک و فاميل دور هم توي باغ است که اين بار هم کلي خوش گذشت.
اين امتحانات که تموم بشه تابستون پرکاري جلو رومونه و جالبه که اوجش توي شهريوره که هم 2 تا کنفرانس هست و هم ارائه سمينار کارشناسي ارشد و هم تحويل پروژه و ارائه چند تا درس. اگه قرار بود تا قبل از خوشبختي تعريفي داشته باشم ممکن بود چيزاي ديگه ای ميگفتم ولي حالا خوشبختي رو در تک تک اندک لحظاتي ميبينم که 5 نفري در جمع خانواده در کنار هم هستيم و اين اتفاقي است که مدتها به رسم روزگار به سختي پا ميده و در پايان يادمان نرود که: "اگر در شب به خاطر نداشتن خورشيد گريه کنيم، ستاره ها را نيز دست خواهيم داد"



اگه استاد سگ نباشه دانشجو موشي است در دستان گربه

جادوگري که روي درخت انجير زندگي مي کند، به لستر گفت: "يک آرزو کن تا بر آورده کنم". لستر هم با زرنگي آرزو کرد که ۲ تا آرزوي ديگر هم داشه باشد. بعد با هر کدام از اين ۳ آرزو ۳ آرزوي ديگر کرد. آرزويش شد 9 آرزو با سه آرزوي قبلي. بعد با هر کدام از اين ۱۲ آرزوها ۳ آرزوي ديگر خواست که تعداد آرزوهايش رسيد به ۴۶ يا ۵۲ تا ...
به هر حال از آرزوهايش استفاده کرد براي خواستن يک آرزوي ديگر تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به ۵ ميليارد و ۷ ميليون و ۱۸ هزار و ۲۴ آرزو ...
بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن. جست و خيز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر و بيشتر و بيشتر ...
در حاليکه ديگران مي خنديدند و گريه مي کردند عشق مي ورزيدند و محبت مي کردند.
لستر وسط آرزوهايش نشست آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا پير شد و بعد يک شب او را پيدا کردند در حاليکه مرده بود و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بود.
آرزو هايش را شمردند حتي يکي از آنها کم نشده بود همشون نو بودند و برق ميزدند.
بفرماييد چند تا برداريد به ياد لستر هم باشيد که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد.
شل سيلور استاين


من مي دونم که تو خوبي
اما مي دونم که خيلي خوب نيستي
مي دونم که دوست دارم
اما مطمئنم که خيلي دوست ندارم
مي دونم که خيلي قشنگي
اما باور دارم که خوشگل تر از تو زياد هست
مي دونم که عاشقتم
ولي اگه يکي پيدا بشه مي تونم دوباره عاشق بشم
اما تو نمي دوني که من گاهي ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬
دلم واست تنگ مي شه...
(شل سيلور استاين)



کودکان کاشاني - عکس از خانم دکتر کارين مگدوريان


در ميان روزهاي داغ خردادي اگه از ميانترما و پايان ترما که هيچي نگيم! از استرس ويژه براي آمادگي و تحويل تمرين و پروژه ها چيزي نگيم. از جشن هاي پرشور و پر احساس فارغ التحصيلي و خداحافظي حرفي به ميان نياوريم. از اردو ها و جمع شدنهاي دانشجويي و اون چناني چيزي نگيم. از داغيه آشنايي هاي ابتداييه از نوع خردادي به صورت قدم زدن که بگذريم و هيچی نگيم. اما خرداد برای قشر دانشجو روز هاي پر شور و چالشي بوده و هيچ گاه خاطرات حوادث تلخ و دلخراش حوادث گذشته از ذهن هيچ انساني از ياد نمي رود و امسال نيز کم نبود. تا بود تمايز رنگ ها بود و تبعيز رنگ پوست سياه و سپيد اما مدتهاست که در تزوير و رياي روزگار، رنگها از وراي ظاهر جايشان را به تبعيز در رنگ دل داده اند و اين گونه است که بسيار دلهاي صاف و روشن به قلبهای تيره و تار چون دورويي روزگار تبديل گشته و اين بس بد است...


عاشق كه شدم
دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت
انقدر بالا و بالاتر رفت
كه به خورشيد چسبيد و تركيد
حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم
يه نخ به سر دنيا ببندم
كه خيلي بالا نره...
آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!
(شل سيلور استاين)


* تمام حقايق بزرگ در آغاز كفر به‌نظر مي‌رسند. (جرج برنارد شا)

* علم چيز جالبي است، به‌شرط آن‌كه آدم مجبور نباشد از راه آن امرارِمعاش كند. (اينشتين)

* هيچ‌كس آن‌قدر ثروتمند نيست كه بتواند گذشته‌ي خود را بخرد. (اسكار وايلد)

* هيچ عشقي صادقانه‌تر از عشق به غذا نيست. (جرج برنارد شا)

* دنيا جاي خطرناكي است؛ نه به ‌علّت وجود افراد شرور و پليد، بلكه به‌علّت وجود كساني ‌كه هيچ كاري براي آن نمي‌كنند. (اينشتين)

* يک ابله تحصيل کرده از يک ابله بي سواد ابله تر است. (مولي)




دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي


نوشته شده توسط عليرضا در تاريخ پنجشنبه 30 خرداد 1387 | نظردوستان (9)
 
يكشنبه 29 ارديبهشت 1387

اين قافله عمر عجب میگذرد / درياب دمی که با طرب میگذرد





همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد
اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه
لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي
انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها
تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش


فريدون مشيري



خيلي نوشتنم نمي آيد، نانوشته هايم از نخوانده هايم است و بس! هرچه در اين مدت در اين ذهن فرو رفته جاي ديگري دارد تا اينجا! امروز در يک روز معمولي بهاري شمارنده هاي عمر از 24 گذشت. چند ايميل، چند مسج داخلي و يه مسج خارجي و چند تلفن گوييا همين ها براي تداوم زندگي کافي باشد تا سال ديگر. اين جور که از احوالات روزگار پيداست روزهاي سخت و پرکار اوليه گذشتن و باقي کارا مونده واسه تابستون. از درد رشد دندان عقل که تا هفته ها پيش امانم را بريده بود ديگر خبري نيست، آلرژي چشمي که گاه به سراغم مي آمد به مدد قطره هاي چشمي بتامتازن و گرم شدن هوا رخت بربسته از اينجا، سردردهاي حاصل از بي خوابي هاي پي در پي براي گزارشات و پروژه ها و ارائه ها هم گوييا سبک شده! اما آن دو شب نخوابي کذايي به همراه آقو سعيد براي ميانترم عصبي هم نتيجه نداد! گزارش سمينار هم که هنوز رو هواس! پروژه هاي نيمه تمام عباد هم هنوز کابوسهاي بزرگ نيمه شب است ! و چه و چه که بازم خيالي نيست! نتيجه کاراي عيد و بيراهه ها از ديدگاه استاد، براي دکتر x و y به صورت به به و چه چه تبديل شد و بالاخره باز بخوام ادامه بدم باز کلی غرغر هست.. ولي اين بار از زمين سنگ هم ببارد باز هم خيالي نيست. از ترم 3-4 هفته مونده و اوج کار اين ترم تا امتخانا تقريباً تمومه! تا قبل اگه ميخواستم روحيه بگيرم و خستگيامو از ياد ببرم بيمارستان و آن عمل کذايي را به ياد مي آوردم، اما اونم برام تکراري شده، اين روزها فرصت پيدا مي کنم از زندگي يه نويسنده مريض سرطاني فلک زده ميخونم که از زمين و زمان و روزگار و همه و همه خورده و باز هم با يه روحيه خوب داره به زندگي ادامه مي ده. از سر اتفاق اطلاعيه نتايج استخدامي دانشگاه بوعلي سينا رو امروز ديدم و با ديدن برخي از نام ها نا خودآگاه خنده ام گرفت.

يه اصل اساسي ميگه وقتي استاد خيلي نق زد و بهونه آورد ديگه اصلاً به فکر امتحان و تمرينا نباش چونکه با زبان بی زبانی داره ميگه دلش paper ميخواد و هر جوري که هست بايد به فکر paper باشي و اين موضوع به مرتبه علمی استاد ربطي نداره چون هرچي بالاتر ميره تشنه تر ميشه!





اي صميمي، اي دوست
اي که از جور زمان
خاطرت غمگين است
آن همه عشق و وفا يادت هست ؟
آري آن روز که کودک بوديم
با همه سادگي و صدق و صفا يادت هست ؟
اي صميمي، اي دوست
بازي شيرين قايم باشک
تو بگو يادت هست ؟
هيچ يادت هست
آخرين بازي را ؟
همه پنهان گشتيم
هيچ کس چشم نبست
هيچ کس تا صد نشمرد
و به ناچار زمان
آغاز شمارش بنمود
هفت، هشت، نه
کودکي پيدا نشد
و شمارش بگذشت
کم کمک نوزده، بيست
و پس از آن بگذشت
کودکي پيدا نشد
و کنون سن تو را
دور زمان مي شمرد
کودکي هست هنوز ؟
آري اي دوست
بيا کودک شويم
يا براي لحظه اي
من و تو کوچک شويم
راستي کودکي تو اي دوست
در کجا پنهان است ؟
من تو را مي خوانم
باورم کن اي دوست
کلبه شادي ما
دست ناخورده باقي است هنوز
رود آواز تو را مي خواند
راز پنهان شده در چشمت را
آسمان مي داند
و فلک از بر تو
نم نمک مي بارد
اي صميمي، اي دوست
وقت آنست من و تو ما شويم
و چون آن روز که کودک بوديم
هم صداي نم نم باران شويم
راستي يادت هست
نغمه ي شاد بهاران، اي دوست ؟



يه اصل مهندسي ميگه که هر وقت يه مهندس رو زودتر از 9 صبح يه جا خواستن مطمئن باش که ازش توقع غير مهندسي دارن!


اين قافله عمر عجب میگذرد
درياب دمی که با طرب میگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوری
پيش آر پياله را که شب میگذرد
** ** **
تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه


* بيشتر کساني موفق شده اند که کمتر تعريف شده اند (اميل زولا)

* هرگز مجسم نکن که در برابر فاجعه اي که هنوز اتفاق نيفتاده چگونه بايد عزا بگيري (نادر ابراهيمي)

* گاه در عشق در مي يابيم که رعايت حال ديگري بهتر از پافشاري در اثبات عقيده است (لئو بوسکاليا)

* بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد (ارک تواين)
در لحظه اي که انسان به دنبال شخصي به راه بيافتد از دنبال کردن حقيقت دست برداشته است (کريشنا مورتي)



نوشته شده توسط عليرضا در تاريخ يكشنبه 29 ارديبهشت 1387 | نظردوستان (21)
 
     
   

| Home | Weblog | About | Research | Photoblog | Contact |