|
شنبه 31 خرداد 1382
|
|
مي خور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب / چون نيک بنـگري همه تزوير ميکـنـند
|

داني کـه چنگ و عود چه تقرير ميکنـند
پـنـهان خوريد باده کـه تعزير ميکنـند
ناموس عـشـق و رونق عـشاق ميبرند
عيب جوان و سرزنـش پير ميکـنـند
جز قـلـب تيره هيچ نشد حاصل و هـنوز
باطـل در اين خيال که اکسير ميکـنـند
گويند رمز عشـق مـگوييد و مـشـنويد
مشکـل حکايتيسـت کـه تقرير ميکنند
ما از برون در شده مـغرور صد فريب
تا خود درون پرده چـه تدبير ميکـنـند
تـشويش وقـت پير مغان ميدهـند باز
اين سالـکان نـگر که چه با پير ميکنـند
صد مـلـک دل به نيم نـظر ميتوان خريد
خوبان در اين معامله تقـصير ميکـنـند
قومي بـه جد و جهد نهادند وصل دوسـت
قومي دگر حوالـه بـه تقدير ميکـنـند
في الجملـه اعتـماد مکن بر ثـبات دهر
کاين کارخانهايسـت کـه تغيير ميکنـند
مي خور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيک بنـگري همه تزوير ميکـنـند

اين بار ديگه خيلی حرفا برای گفتن دارم. (بیا تا برایت بگویم/.... ) اما .....این قدر دلم گرفته که (من اینجا بس دلم تنگ است / وهر سازی که میبینم بد آهنگ است).....
همه چی داشت به خوبی پيش ميرفت اما ......
نميدونين اين شبا چی گذشته. چه اتفاقايی افتاده و چيا شده ...
کاش ميشد چشمامونو باز ميکرديم و ميديديم همش يه خوابه...
حمله به خوابگاه دانشجويان و ضرب و شتم و خونريزی .....
وقتی که اون شب تاريک رنگ خون به خودش گرفته بود. اون موقعی که بچه های بيگناه کتک خوردند و ......
اون شبايی که بچه ها از ترسشون تختا رو جلو در سر و ته کرده بودن .....و اون لحظه هايی که وحشت رو از پشت تلفن و فريادهایی که از اطراف میومد میشد حس کرد. و چه بد لحظاتی بود که از ما کاری بر نمیومد جز شنیدن و....

دانشگاه تعطیل شد و امتحانا هم کلا لغو شد. اول قرار بود امتحانا دلخواه باشه ولی با جریاناتی که پیش اومد دیگه کلا محول شد برای شهریور. بچه های زیادی آماده امتحان بودن و عده زیادی هم اصلا آماده نبودن. رفتن بچه ها چه لحظات سختی بود! ساعت ۲.۳۰ بعد از ظهر که اوج خروج بچه ها از خوابگاه بود. بعد از ظهر همه رفتن و به همین زودی تعطیلات تابستونی شروع شد.
وای که امشب چقدر بی تابم . فردا هم بقیه بچه ها میرن. همیشه خداحافظی تلخه و آخرین خداحافظی ها هم (برای یه مدت طولانی ) از پشت تلفن هم چقدر تلخ بود.
هیچ وقت فکرشو نمیکردم همه چی این جوری تموم بشه. آغاز سال با اعتصاب و تحصن های طرح فراگیر همراه بود و در ادامه هم با اعتصاب های صنفی و سیاسی و پایان ترم هم این جوری.

خاطره تلخ 28 خرداد 82 - بي حرمتي به دانشجويان و هتك حرمت - دانشگاه بوعلي سينا همدان
در غم دوری یاران همان بس که اشکها سیل شوند و دریایی از اشک راهی برای رفتن و امیدها قایقی برای رفتن از میان این سيلاب به رودهای انتظار رسید و از آنجا به جویبار هایی سر چشمه شده از عشق و محبت و آنجا که فاصله میان من و تو جویباری است به اندازه قطره قطره های اشک و از اشک تا اشک جویباری به وسعت انتظار یک نگاه و یک لبخند ....
بيزارم از آنانکه که از عشق و محبت بویی نبرده و سرخی عشق را به سرخی دیگری آلودند و همچنين آناني که در اندک فرصتی به میان یاران دوری و جدایی انداختند و دریغ نگاهی را به غارت بردند و وای بر غارتگران محبت و دوستی ...
و وای بر آنانکه حسرت یک خداحافظی دیگر را بردل ما گذاردند .....

|
سه شنبه 27 خرداد 1382
|
|
نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبري داند / نـه هر کـه آينـه سازد سکـندري داند
|

نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبري داند
نـه هر کـه آينـه سازد سکـندري داند
نـه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کـلاه داري و آيين سروري داند
تو بـندگي چو گدايان به شرط مزد مکـن
کـه دوسـت خود روش بـنده پروري داند
غـلام هـمـت آن رند عافيت سوزم
کـه در گداصـفـتي کيمياگري داند
وفا و عـهد نـکو باشد ار بياموزي
وگرنـه هر کـه تو بيني ستمـگري داند
بـباخـتـم دل ديوانـه و ندانسـتـم
کـه آدمي بـچـهاي شيوه پري داند
هزار نکـتـه باريکـتر ز مو اين جاسـت
نـه هر کـه سر بتراشد قـلـندري داند
مدار نقـطـه بينـش ز خال توسـت مرا
کـه قدر گوهر يک دانـه جوهري داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جـهان بـگيرد اگر دادگـسـتري داند
ز شـعر دلکـش حافـظ کـسي بود آگاه
کـه لطـف طبـع و سخن گفتن دري داند

قصد نداشتم که به اين زودي وبلاگ رو update کنم ولي يه چند تا خبر بود که گفتم اينا رو هر چه سريعتر بزارم روي وبلاگ آخرين اخبار از مسابقات داخلي Robocup که در دانشگاه صنعتي شريف داره برگزار ميشه ساعتي پيش (خيلي جدي نگيريد "ساعاتي پيش + 2 روز پيش ") آخرين اخبارمسابقات داخلي روبوکاپ دانشگاه صنعتي شريف رو با تماس تلفني که داشتم از نيما کاوياني گرفتم.(اول ميخواستم همون روز توي وبلاگ بذارم ولي بنا به مشکلاتي 2 روز طول کشيد .....) تيم روبوکاپ دانشگاه بوعلي سينا همدان (robosina). نتايج جالب توجهي رو بدست آورده. در اولين بازي يا تيم کيميا (دانشگاه تهران) با سربلندي با نتيجه 2-1 شکست را پذيرا شدند. و با تيم آريا (اميرکبير تهران) بعد از 3 ماراتن طولاني در هر سه مسابقه با 0-0 مواجه شدند و در ادامه در برابر تيم آرين (دانشگاه آزاد) با انصراف اين تيم نتيجه 3-0 به نفع روبوسينا اعلام شد. ولي با اين احوالات تيم روبوسينا با افتخار و شرافتمندانه از ادامه مسابقات حذف شد. ولي تيم غوغا کرده ها. خود نيما و حتي مهندس ضرابي زاده هم فکرشو نميکردند که تيم به اين خوبي بتونه نتيجه بگيره. امير از پشت تلفن ميگفت که خيلي هيجاني بوده و .... (شايان ذکر است که برگزاري مسابقات در سطح دوستانه و داخلي جهت آمادگي بيشتر بين تيمهاي شرکت کننده در مسابقات تير ماه ايتاليا بوده )...

من - نيما كاوياني - مصطفي رفايي
اول گفتم خبر خوب و خوشحال کننده بچه هاي روبوکاپ رو بزارم. اما بازم حادثه هفته پيش مواجه بوديم با درگذشت يکي از اساتيد گروه مکانيک که دريک حادثه تصادف ..... وچند روز پيش هم براي يکي از فاميلا اتفاق افتاد. ميلاد عنايتي و پژمان ندايي از دانشجويان ورودي مهندسي نساجي کاشان در بين راه با برخورد به يک کاميون 10 تني ...و لحظات دلخراشي که شايد بارها پيش اومده كه توصيف اون رو لازم نميدونم..... ياد تصادف ميثم افتادم. ميثم حميدي با موتور توي خيابوناي همدان تصادف کرده بود. بعد از فوت ميثم ديگه خانوادش از توي محله هم اسباب کشي کردن و رفتن. تصادف محمد اخضر توي عيد... ياد تصادف دکتر ترابي توي خيابونهاي فرانسه ميوفتم و.....فوت ناگهاني مهدي نيلي و.... بعضي وقتا که خيلي زور دنيا ميزنم. و دلم میگیره يادم ميوفته که ما هم يه روزي با این همه تعلقات ميخوايم بريم زير خاک و.....

اين قسمت آخر هم توي پيام هاي ديگران بدون نام و مشخصات بود. دست به قلمش قشنگ و دلنشين بود. به نظرم جالب اومد که اينم اينجا بذارم :
" و باز .... گذشت. اين اولين باری نيست که به اين زودی میگذره. آخرين بار هم نخواهد بود. امسال با همه خوبی ها و بدی هاش با همه خاطره هاش با همه درسها و تجربه هاش با همه سختی ها و مشکلاتش با همه شادی ها و خنده هاش چه زود گذشت. باورت ميشه ۲ ترم مثل برق و باد گذشت. پارسال اين موقع ها تو چه حال و هوايی بوديم تو چه اظطراب و استرسی بوديم.... خداحافظی چه قدر زود بعد از سلام ميياد. اميدوارم بعد از اين خدافظی از دانشگاه سلامی نو هم زود بياد. بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران... "

|
شنبه 24 خرداد 1382
|
|
دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم / تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم
|

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم
چون سایه دور از روی توافتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم
از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم
لبریز اشکم جام کو آن آب آتش فام کو
و آن مایه آرام کو تا چاره سازد مشکلم
در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم
در عشق ومستی داده ام بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا عاقلم؟
چون اشک می لرزد از موج گیسویی رهی
با آنکه در طوفان غم دریا دلم دریا دلم
رهي معيري

نمیدونم از کجا شروع کنم. همیشه توی شروع کردنا مشکل هست ولی بعدش دیگه تموم کردن مشکل میشه . به هر حال.
از چهارشنبه دیگه تقریبا فرجه های امتحانی شروع شده و بچه ها هم از شنبه دیگه اکثرا برگشتن خونه هاشون. بچه های رشته های دیگه هم دوشنبه رفتن . ولی این چند روزه چقدر بد میگذره . اصلا به تنهایی عادت ندارم.این روزا که تنهام حس میکنم دیگه روزای قشنگ تموم شده . وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم چقدر زمان داره زود میگذره .....

شبا که آسمون تیره رو میبینم فقط یه ماه کم فروغ و ستاره ها جلب توجه میکنن و یه علیرضاي تنها میون این همه ستاره ......چقدر این روزا در حسرت جواب میل بودم و..... همیشه یادمه توی مدرسه موقع هایی که می رفتیم فرجه امتحان. سر امتحانا می دیدم که یه تعداد از بچه ها دست یا پاشون شکسته.... این حامد دادفرما هم دچار سانحه شده و در روزهای گذشته دستش به زیر تیغ جراحی رفته و.....از طرف دیگه یکی از اساتید دانشگاه هم دچار تصادف شده .....

با چند تا از بچه ها رفتیم برای تابستونیه نامه مهمان گرفتیم. خدا میدونه چقدر پی گیری داشته و کجاها رفتیم....ولی حیف که همش 4 واحد عمومیه.مثلا اگه میشد 6 واحد تخصصی یا پایه میگرفتیم خیلی عالی میشد.
یه سفرکوتاه یا یه اردو یا یه مسافرت کوتاه میتونه خیلی به آدم کمک کنه. شناخت نسبت افراد و دوستان. خیلی چیزا به آدم ثابت میشه. به خیلی چیزا میرسه. بعضی چیزا عکسش ثابت میشه و..... هفته پیش که با بچه ها رفتیم کوه به خیلی چیزا رسیدم......
امیر جدیدی هم ماشین خریده. حالا فعلا یه شرینی غیر رسمی بهمون داده تا بچه برگردن تا یه شرینی حسابی بده .....

اميرحسين جديدي نژاد و ماشينش
این گلهای رزی هم که میبینین مال محوطه دانشگاست. من که همیشه محو زیبایی این گلا میشم. اون روزي که میخواستم ازشون عکس بگیرم. همین جوری که رفتم توی باغچه یهو دیدم که زیر پام آب و گله ....هیچی دیگه بقیشو خودتون میدونین که چه بلایی به سر کفش و لباسم اومد.... ( بوی گل چنان مستم کرده بود که دامن از دستم برفت ....)

|
سه شنبه 20 خرداد 1382
|
|
دهانت را مي بويند / مبادا گفته باشي دوستت مي دارم
|

دهانت را مي بويند.
مبادا گفته باشي دوستت مي دارم.
دلت را مي بويند...
روزگار غريبي ست نازنين.
و عشق را
کنار تيرک راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروران مي دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبي ست نازنين.
آن که بر در مي کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوري خون آلود.
روزگار غريبي ست نازنين.
و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
کباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست نازنين.
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته ست.
خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
زنده ياد احمد شاملو

بعدازظهر شنبه روز قشنگي بود. بعد از ظهرش هم جشن انجمن گويش همداني بود. نميدونم چه کارايي پيش اومد که نتونستم برم، تازه وقتي فهميدم که جشنه، بچه ها داشتن از جشن بر ميگشتن و تازه بعدش ساعت نزديکاي 7 بود که فهميدم که اي دل غافل الان تنظيم خانواده دارم وکلاس توي آمفي تئاتر علوم برگزار ميشه ......
يکشنبه ظهر تا رفتم دانشکده، انتخابات انجمن اسلامي بود و تعدادی هم از بچه ها کانديد شده بودن. ما تا رفتيم راي بديم، تا اسمم رو ديد گفت که شما وبلاگ گل سرخ همدان رو داري و شروع کرد تعريف و تمجيد و.......(بابا معروف.......)

دوشنبه صبح امتحان تربيت بدني بود. اولين امتحانش دوي 4*9 متر بود که با کمال افتخار با رکورد 8.3 ثانیه در ميان بچه ها بهترين بودم و بعد دراز نشست که 38 تا بيشتر زورمون نرسيد. ولي عجب امتحاني بود همش خالي بندي، من که خودم شمارش ميکردم برای بچه ها مرام ميذاشتم و چند تا هم بيشتر ميگفتم. از تست کوپر بگم که پدر همه رو در مياره. ما که کلا 4-5 جلسه رفتيم سر تمرین تربیت بدنی و هي هر دفه سر تمريناش دير رفتيم و زود برگشتيم تازه ميفهميديم که.... توی این امتحان بايد دور زمين رو توي 12 دقيقه 26 دور ميدويديم. قرار بود اينو هفته بعد امتحان بگيره و جو گرفتمون با بچه ها گفتيم که هفته بعد تعطيل بشه و الان بديم. 6 نفرآزمايشي داوطلب شديم فقط يادمه که 7 دورشو پياده رفتم. نميگم کلا چند دور شد چون بعدا فهميدم که چه آبرو ريزي شده و .....
ظهر دوشنبه جلسه دفاع از پايان نامه داييم بود توي دانشکده دندانپزشکي همدان. البته من وسطاش رسيدم ولي چقدر مراسم قشنگي بود از دانشجويان ورودي تا سال بالا و همکلاسي و دوست و آشنا و همه و همه جمع شده بودن و به پايان نامه گوش ميدادن و منتظر نظر هيئت علمي بررسي کننده بودن. گل دادن ها و قسم ياد کردن ها و سوال پرسيدن اساتيد و عکس گرفتن ها و .....پراز خاطره و.....

اين کاراي اداري وامضايي چقدر آدمو اذيت ميکنه سه شنبه رفتيم دنبال برگه هاي ترم تابستوني و مهمان. دانشگاه مشهد و شيراز همه جور سرويسي ارائه ميداد و چند جاي ديگه هم فقط عمومي ولي دور بودن و بالاخره علوم پزشکي همدان برگزيده شد. براي امضا تا ظهر موفق به اخذ يه امضا و يه مهر شدم. و بعد از ظهر هم 2 امضاي ديگه به برگه افزوده شد. چهارشنبه هم کلا شد يه مهر گروه و از مسولين محترم.....
چی ميشه گفت ......و بقيه هم موند براي شنبه، امروز هم آخر کلاس از معاون آموزشي دانشکده امضا رو گرفتيم ولي هنوز 2 تا امضاي ديگه مونده.
چهارشنبه هم روز قشنگي بود. آخرين جلسه کلاس با مهندس ضرابي زاده و آخرين تمرين حل کردن و جلسه هماهنگي واسه اردو. بعد از چند روز آفتاب، ابرا اومدن خورشيد رو پنهون کردن و نم نم قطره هاي بارون خنک کننده گونه سبز زمين بود و ما رو هم که زير بارون بوديم خيس ميکرد. يادمه اون روزاي اول دانشگاه که آسمون گريه ميکرد. زير بارون من تنها کسي بودم که خيس ميشدم ولي حالا تنها نیستم و..........

پنج شنبه با بچه ها رفتيم مجلس ترحيم دايي يکي از بچه هاي 79 و......
اما از بعد از ظهر بگم که مراسم جشن فارغ اتحصيلي بچه هاي عمران 78 بود. چقدر مراسم قشنگ و جالبي بود. من که خيلي لذت بردم. برخلاف جشن هاي ديگه موسيقي مراسم رو گرم نکرده بود و....وقتي که خاطراتشون رو مرور ميکردن و خصوصا حوادث و اتفاقات و ......وقتي که از سوتي هايي که طي 4 سال پيش اومده حرف ميزدن و..........و چه لحظات وصف ناپذيري بود و خلاصه كلي خوش گذشت.
جمعه قرار بود با مهندس ضرابي زاده و مهندس بشيري بريم کوه که همون صبح مهندس ضرابي زاده به ما اطلاع دادن که نمي يان. کلي ضد حال شد ولي ديگه تا عصري با برو بچ و مهندس بشيري بوديم و کلي خوش گذشت و همش گذشت و شد يه خاطره. چه روز قشنگي بود و.......
از امروز هم يکي يکي بچه ها دارن ميرن خونه هاشون وما بازم داريم تنها ميشديم و باز من موندم و اين کامپيوترم و وبلاگ گل سرخ همدان

"سکوتی سرد نوازشگر گوشهای خسته تنهایی شده بود و سپید جامگانی که با رفتاری خاکستری روی آسمان دریا گونه را پوشش می دادند. و آن لحظات زجر آوری که در برابر وزش فریادهای لطیف گونه , کوههای سنگی را در بر خود میدید و ناله های صخره سنگهای کوه توام با اشکهای آبشاری , گونه های سبز و زرد زمین را نوازش میکرد و لرزشی همراه با ترس چهره بید را در میان نفس های زندگی جنگل مشوش میکردو باز هم سکوت........."
|
يكشنبه 11 خرداد 1382
|
|
بي تو طوفان زده دشت جنونم / توچسان مي گذري غافل از اندوه درونم
|

بي تو طوفان زده دشت جنونم
توچسان مي گذري غافل از اندوه درونم؟
بي من از کوچه گذر کردي و رفتي ؟
بي من از شهر سفر کردي و رفتي ؟
قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي
چون در خانه ببستم
دگر از پا ننشستم
گوئيا زلزله آمد
گوئيا خانه فروريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو کس نشنود ازاين دل بشکسته نوايي
بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته
تو همه بود ونبودي
تو همه شعر و سرودي
چه گريزي زبر من
که زکويت نگريزم
گر بميرم زغم دل
به تو هرگز نستيزم
من و يک لحظه جدايي
نتوانم، نتوانم
بي تو من زنده نمانم
بي تو من زنده نمانم
هما ميرافشار
(در پاسخ به كوچه فريدون مشيري)

نزديک به چند ماهي بود که دنبال شعر خانم هما ميرافشار بودم که در جواب شعر کوچه فريدون مشيري گفته بود بودم . بالاخره يکي از دوستان زحمت کشيده بود و برام گير آوردن. بازم ازشون تشکر ميکنم. ولي جالب اینجا بود که من حتی توی نمایشگاه کتاب تهران هم به دنبال كتابش بودم اما پیدا نکردم ولی روز سه شنبه با یکی از بچه ها رفته بودیم یه فروشگاهی که اتفاقی لابه لای کتابا چشمم به کتاب آلاله هما میر افشار خورد......
هفته ای که گذشت یه ۲۹ اردیبهشت دیگه هم گذشت. بالاخره تولد بود و ......دوستان زیادی از دور و نزدیک با میل و کادو و.... شرمنده کردن و....اما جمله های قشنگی لابه لای اینا بود دلم میخواد یکی از اونا رو اینجا ذکر کنم که :
زندگی یعنی
چکیدن همچو شمع در گرمی عشق
...

نمی دونم ما با کی دشمنی داشتيم رفته بود ما رو هک کرده بود. تحقيقات کارگاهی از اون موقع شروع شد که يه چند روزی اصلا آفلاين مسج (offline message) نداشتم و بعد add شدن از توی friend list من و بعد با يکی که چت ميکرديم ميگفت که من ادعا کردم که دانشجوی مديريت هستم و نمی دونم چرا کلی از آفلاین مسجام نرسیده بودن و نمیدونم دیگه ماجراهای دیگه ای پیش اومده باشه یا نه ..... توی اين مدته ۴-۵ بار پسورد عوض کردم. ديگه به هيچ کس اعتماد ندارم......
ما یه اکانت خوب و نامحدودی داشتیم قدرشو ندونستیم. محدود شد و تموم شد. از اون موقع هی رفتم کلی کارت گرفتم. برای همینم نتونستم زودتر از این وبلاگ رو آپدیت کنم. دوربین رو هم این هفته یکی از بچه ها رفته بود اردو با خودش برده بود عکس تازه ای ندارم اینا هم گلچینی از قدیمیاس. قرار بود یه چند تا عکس بچه کوچولو دستم برسه. هنوز منتظرم....

الوند
ديگه ميانترم ها و درس ها هم داره تموم میشه و این هفته، هفته آخره و بعدشم فرجه و امتحانا و روزای بلند تابستون و........
این چند روزه سر کلاسا کلی متن و نثر و شعر نوشتم. هر کدوم هم لحن و ماجرای مخصوص به خودشو داره میخواستم همه رو بذارم روی وبلاگ ولی يه جورايي هم زیاده و هم بی ربطه یکی دوتاش رو مينويسم بقيش بمونه برای بعد :
" روزی که حرفا ديگه حرفی برای گفتن ندارن ولی چشما تازه میخوان حرف بزنن و برای سالها حرف دارن. روزی که شعر زندگی دیگه به آخر برسه و قلمها نثر زندگی رو شروع کنن و اون موقع که حسرت نگاهها تموم شده و قشنگی و ترس و اضطراب... و اون روز تازه شنيدنها شروع ميشه ......."

عليرضا صدرالسادات - خودم - وحيد عسكري - فرزاد مشيري
امير محمد معصومي - مجتبي مطلبي - امير شيخ زاده
نمی دونم چرا هر وقت دلم میگیره یا دلم میشکنه تازه نوشتن من شروع میشه. وقت شادیها که میرسه آدم همه چی يادش ميره. هميشه حرف برای گفتن توی دل زياده ولی جرات ها برای بيانش کمه. اون موقع چه کاری از دست آدم بر مياد. وقتی که دادم نمی تونی بزنی نکنه مزاحم کسی بشه. شايد دلت بخواد آواز بخونی ولی هميشه آوازهايي هست که از آواز تو قشنگ تره ولی فکر ميکنم که آواز مهم نيست اون که دلش صاف تره خوش آهنگ تره.
در هفته ای که گذشت هم من هک شدم هم سايت آراز صمدی. جالب بود که هر کی ميخواست بگه يه کم از امورات هکری بلدم ميگفت سايت Far30 رو خوندم.....
شنِدم که اولين isp افغانستان با ساعتی 3$ توی قندهار به راه افتاده (مبارکه....)

خوابگاه پسرا (طبق معمول)