دوشنبه 6 مرداد 1382

و چشمانت با من گفتند / كه فردا روز ديگريست







ميان خورشيد هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري ست
خورشيدي كه
از سپيده دم همه ستارگان
بي نيازم مي كند.
نگاهت
شكست ستمگري ست
نگاهي كه عرياني روح مرا
از مهر
جامه ئي كرد
بدان سان كه كنونم
شب بي روزن هرگز
چنان نمايد
كه كنايتي طنز آلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري ست
آنك چشماني كه خمير مايه مهر است!
وينك مهر تو:
نبرد افزاري
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم.
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت نابهنگامم گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري ست
نگاهت شكست ستمگري ست
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري ست.
آيدا در آينه - احمد شاملو




هفته اي که گذشت اولين سالگرد درگذشت پدر بزرگ بود.انگار همين ديروز بود. پارسال همين موقع ها بود که من 7 صبح رفته بودم راهنمايي و رانندگي، بعد از پرداخت چند تا فيش بانکي و معاينه چشم و عدم اعتياد چشم ساعت 10بود که با حامد دادفرما توي يه سالن بزرگ امتحان آئين نامه داديم، 2 تا سرهنگ که مسئول امتحان بودن يکي يکي اسم مردودين رو ميخوندو براي ما مهر قبولي زدن و تا ظهر ساعت 12.30 که قرار شد به عنوان تشويقي امتحان تو شهري هم بديم. و تازه يه جناب سرهنگ ديگه اومد امتحان بديم معلوم شد که يه مهر و يه فيش ديگه جا مونده و تا پول رو داديم اومديم 2 بود و همه رفته بودن و مونده بود براي دوهفته ديگه. توي اون گرماي ظهر که رسيدم خونه يه يادداشت ومتعاقب آن تلفن حکايت از در گذشت پدر بزرگ داشت... هنوز آخرين جمله اي که ازش شنيده بودم يادمه. آخه چند روز قبلش خونه ما بود و من به خاطر درس و کنکور بعداز مدتها ميديدمش و تا منو ديد خوشحال شد و گفت که: " درس ميخوني فقط به فکر مملکت خودت باش و با دل خوش و جان سلامت......"





عشق، تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه.
جامِ بلور، تنها يك بار مي شكند. ميتوان شكسته اش را، تكه هايش را، نگه داشت. اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيزِ برَنده، ديگر جام نيست.
احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند...
نادر ابراهيمی



آرش - مهدي - بابك - حامد - خودم

اين جمعه هم به اتفاق بچه ها کوه بوديم. برگشتني از طرف رودخونه اومديم و زير اون آفتاب داغ آب بازي چه حالي داشت. مهدي و حامد و بابک و آرش...اين بابک رو کسي ببينه اصلا فکر نميکنه که دانشجو برق شريفه... مثل قبلنا شاد و شوخ... فقط يه کم شوخ تر شده....
شنبه هم اولين جلسه از کلاس هاي ترم تابستوني بود . بعضي از دوستام رفتن کلاس زبان اسم نوشتن و من رفتم کلاس اخلاق.....
جلسه اول که خيلي ضايع بود. بعد از مدتها سر کلاس يه درس عمومي بشيني اونم از نوع اخلاق اسلامي... نمي دونم چرا همش چرت ميزدم... يه آشنا يي هم که سرکلاس نبود و کلاسهاي اينجا هم مثل بعضي کلاسهاي خودمون اسلاميه و کلاس دخترا از کلاس پسرا جداس. اون موقع که خودمون درس عمومي داشتيم از کل کلاسا نصفشو ميرفتيم سر کلاس و اونايي رو هم که ميرفتيم يا از نصف اولش ميزديم يا از نصف آخرش و فقط کافي بود که يه حضور غيابي بشه... اين کلاسهاي تابستوني يه حسن يا يه عيبي که داره 3 روز در هفتس و 3 روز پشت سر هم... براي روز دوم 2 تا کتاب بردم سرکلاس و مطالعه کردم و براي روز سوم يه کتاب تاريخي بردم تا تحقيق درس انقلاب رو بنويسم. اين تعطيلي و تعويق امتحانا فقط از اين نظر خوبه که تحقيقهاي درساي انقلاب و تنظيم خانواده مونده بود و اين روزا دارم مينويسمش...


"هر روز صبح وقتي که چشم باز مي کنم... تکرار روزها نبايد باعث بشه فراموش کنم که طلوع هميشه شگفت آوره.
وقتي که دلم مي گيره... نبايد از يادم بره که دلتنگي قشنگترين هنر دل آدم هاست.
نفس که مي کشم... بايد بدونم که خدا وقتي حق زندگي کردن رو بهم داده چه بار سنگيني رو دوشم گذاشته.
گناه که ميکنم نبايد فراموشم بشه که ديگه لحظه هام برنمي گردن.
آسمون که هست...رو زمين که راه مي رم...با دستام وقتي زنده بودن رو لمس مي کنم... هر لحظه که فکر مي کنم...تصميم مي گيرم....اراده مي کنم....
نبايد يادم بره که اون بالا يه وسعت بي نظير با قدرتي از جنس محبت ...."


برگرفته از وبلاگ سياه سفيد...




آب بازي مهدي و حامد - پايين كيوارستان

نميدونم شبا به آسمون نگا ميکنين. ديشب توي حياط خونه مشغول شام بوديم که برق رفت. اولش ناراحت شدم که اينترنت و چت امشب رو از دست دادم ولي بعدش ديدم که توي اين تاريکي چقدر آسمون قشنگه. ستاره ها و قسمتي از ماه. من که هرشب از پشت پنجره به ماه نگا ميکردم ولي توي اين تاريکي يه چيز ديگه بود.
اما بالاخره چرا هميشه با سانسور، همه چی درست ميشه. برای فرستادن اين مطالب جديد مجبور شدم از هرکدوم از قسمتهای قبلی چيزايی رو حذف کنم. حالا اين همه وبلاگ در پيت و بی ادبی و ....(با احترام به همه وبلاگ نويسان) وجود داره. اين پرشين بلاگ گير داده و ميگه حجم زيادی رو اشغال کردی و بايد قسمتهای قبلی رو حذف و ويرايش کنی... از چند روز پيش که منتظر رسيدن مرداد ماه بوديم تا سهميه تيرماه تموم بشه و... بگذريم ولی ميدونين! يه چيزي هست حالا خوب يا بد نميدونم اونم اينه که حرفهای توي دل رو نميشه پاک کرد و هميشه توی دل آدم ميمونه. هميشه لحظه هايی توی زندگی آذم هست که هيچ وقت از ذهن پاک نميشه ....



محوطه خوابگاه مهندسي دانشگاه بوعلي سينا


نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
ني خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
که ازخاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد
به دست کودکي گستاخ وبازيگوش
و او يکريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
دکتر علي شريعتي





شنبه 28 تير 1382

هوا بس ناجوانمردانه سرد ست





سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان ست
کسي سر بر نيارد کردپاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوي کس يازي
به اکراه آورد دست ازبغل بيرون
که سرما سخت سوزان ست.
نفس، کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد ست...آي...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي!
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم, دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه ميگويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سر ها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده، مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث




اين روزا خيلي اين طرف اون طرفيم. اصلا وقت نميشه مثل قبل نشست يه وبلاگي نوشت.
علي گفته بود که مطلب بدم.....
اين روزا ديگه اکثر بچه ها وبلاگ دار شدن و هي هر روز مينويسن و بهم ميگن تو چرا نمينويسي. نميگين بابا ما يه مويي اينجا سفيد کرديم. (رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود...)
بيشتر وبلاگ بچه ها هم شده خاطره و تعريف و... منم ميخوام دلمو بزنم به دريا و اينا رو بنويسم ...
روزهاي گرم و تکراري تابستون عليرغم اينکه ديگه هر روز 8 صبح نميري سر کلاس و 8 شب نمياي خونه، عليرغم اينکه اون موقع 12-1 نهار ميخورديم ولي حالا معلوم نيست صبح 8 ،10 ،12 ،و... بيدار ميشي و صبحانه و نهار رو کي ميخوري خدا ميدونه و... شب زنده داري و چت هاي شب هاي پنج شنبه جمعه شده هر شب تا 2.30 – 3 و......


9 ماه توي محيط دانشگاه بوديم و در و ديوار هاي کلاس رو دوست داشتيم، راهرو ها صفاي خاصي داشت اما حالا هر روز بيرونيم و يه جاي اين شهر دراندشت (البته به تهران که نميرسه، تهران که جاي خود داره) که هر روزشم تکراريه، دلم براي دانشگاه تنگ شده، براي اون صندلي ها که بچه ها روش يادگاري و خاطره مينوشتن، دلم براي اون پنجره هاي که به بيرون باز ميشد و ميشد طبيعت اطراف دانشگاه رو ديد. اون گاوا که کنار سايت نظري بودن،... دلم براي اون گچ ها و تخته سياه ها تنگ شده، چقدر موقع نوشتن به گچ و تخته فشار مياوردم. چقدرقبل از شروع کلاسا روي تخته شعر نوشتم و چقدر براي اين همكلاسيهاي بي ذوق ابراز احساسات ميکردم و... يادش به خير،...دلم براي آب سرد کني که الکي ميرفتيم ازش آب ميخورديم... ما با دست آب ميخورديم ولي دخترا کلاس ميذاشتن با ليوان آب ميخوردن (شايدم اين جوري بهداشتي تره)... ليوانهاي سفيد با لبه ها و دسته هاي آبي... يواش يواش ما هم با با قاب سانديس آب ميخورديم. اون آينه توي دستشويي رو بگو چقدر قيافه هاي ما رو تحمل ميکردو چقدر به اين موها و زلفا شکل و قيافه ميداديم مخصوصا پاييز و زمستون که باد ميومد (بگو اصلا کي باد نميومد) و موهامونو به هم ميريخت....



ياد اون روز باروني توي پاييز ميوفتم که صبح نزديک نيم ساعت زير بارون قبل از کلاس 8-10 رياضي1 پياده رفته بودم و وقتي رسيدم سر کلاس تا آخر کلاس فقط از سر و کلم آب ميچکيد...
روزهاي اول ترم رو بگو که چه درس خونهايي بوديم... هر کي ميخواست خودشو به بقيه ثابت کنه و چه سوالهايي که از اساتيد پرسيده نميشد و چه تيکه هايي که بعضي بچه ها نمينداختن...
محوطه دانشگاه هميشه چقدر گل داشت، چقدر از اين گلا ما چيديم، يادش به خير سر کلاس استاد طبيب زاده دير رسيديم. سر کلاس به گل سرخي كه تو دست من بود، گير داد و كلاس از خنده تركيد...
هنوز هم محوطه گل داره ولي دانشگاه بدون دانشجو هيچ لطفي نداره، بساط جزوه گرفتن و جزوه نوشتن و کپي زدن آخر ترم چقدر داغ بود، اين دفه آخري خود من از عارفه 5 تا جزوه با هم گرفته بودم کپي بزنم...
امتحاناي ميان ترم رو بگو که چه مکان يابي هاي دقيقي براي نشستن انجام ميداديمو چقدر از اين کاغذاي A4 ، کوچيک کوچيک کرديم... وبماند که چه ها توش مينوشتيم و...
خسته نباشي گفتن بعضي از اين بچه ها و مخصوصا علي كه از آخر کلاس و بعضي وقتا با ضايع شدن علي از طرف استاد همراه بود...
کلاسهاي معادلات دکتر اسماعيلي حرف نداشت. دومين جلسه بعد از عيد معادلات چقدر حال گيري بود. همه بعد از مدتها با سر ولباس تازه اومده بودن ودکتر يکي يکي صدا ميزد سوال بيان پاي تخته و سوال حل کنن و بچه ها هم يکي از يکي بدتر. خودمو بگو که با کت و شلوار سفيد رفتم پاي تخته و... .بعضي از اين دخترا بد جوري سرخ ميشدن و بعضيا ديگه اصلا به روي خوشون نمي آوردن.



پروژه نوشتن هاي برنامه نويسي و حل تمرينا خيلي جالب بود فقط کافي بود يکي دو تا از بچه ها بنويسن تا بقيه هم کپ (Copy) بزنن و کامل بشه و....
از چت تکست هاي سر کلاس نگفتم همون نامه نگاري هاي روي کاغذ يا گوشه دفتر از شيرين ترين قسمتهاي کلاس هاي خسته کننده بود
چقدر کلاس تعطيل کرديم، ديگه خدا ميدونه. حالا اين همه تعطيلي داريم ميخوايم چکار... مثلاالان داريم چکار ميکنيم. بازم بريم سر کلاس، همون آش و همون کاسه رو احتمالا داريم و...
اين بچه هاي سال بالا هميشه از اين همه تعطيليهاي بچه هاي ورودي متعجب بودن... به هر مناسبتي يه تعطيلي، تعطيلي هاي صنفي و اعتصابي که ديگه جاي خودشونو داشت....
شباي امتحان توي خوابگاه ديدن داشت. جزوه هايي که بعضي از بچه ها رو مشغول ميکرد (فقط اونايي که تو خوابگان ميدونن منظورم چيه )....شب زنده داري هاي شب امتحان و....
توي زمستونا چه برف بازيهايي ميکرديم...، يادمه همون شب انتخاب واحد ترم دوم امير چقدر اين سارا و نرجس رو با برف شست...



توي عقب انداختن امتحانا که ديگه استاد شده بوديم. کدوم امتحان بود که عقب ننداخته باشيم... براي معادلات ديفرانسيل چقدر سر کلاس اين استاد و اون استاد ميرفتم... (اين دكتر اسماعيلي به من ميگفت يا اين خاطرخواه دراه يا اينكه ديوونس...)
هميشه آخر ترم جلو در اتاق استادا چقدر شلوغ بود. هر کسي ميرفت يه چيزي ميگفت و ديگه بقيش با خدا بود....
دلم مي خواد از آيدي دزدي ها هم بگم، فقط کافي بود يه نفر توي سايت يه دفه لوگين (login) کنه تا کل بچه ها (منظور از كل يعني من و امير و علي) بفهمن id چي بوده. اون اوايل سال سر id ها چه دعوايي بود و چه بازار گرمي داشت ولي يواش يواش که محيط صميمي تر شد. ديگه از اين کارا لازم نبود. يادش به خير مجيد مثلا قرار بود رياضي1 بيفته ولي بعدش نميدونم چي شد كه 20 شد...
چه سوتي ها که نداديم و چه سوتيها که نگرفتيم...
از همه چي گفتم از سلف نگفتم. انگار از اين قسمت چيزي نگم بهتر باشه. چون همه ديگه ميدونن كه سگ پلو يا علف پلو و ديگر غذاهاي سلف چه مزه اي داره...
اين خاطرات همين جوري داره مياد وميره. ديگه احتياج نيست دفتر خاطرات ورق بخوره. هنوز ذهن من ياري ميکنه و منم دارم مينويسم و الانم ساعت 3.25 نصف شبه...




حالا نمي دونم چرا همش از خوبيا گفتم کاش يه ذره هم از بديا ميگفتم.
نمي دونم به شرايط عادت کرديم. آخه ديگه روزا دلتنگ نيست برخلاف هفته هاي پيش که آدم همش دلش ميگرفت. اما دلتنگي ديگه در کار نيست، اون اوايل هم، که شعر ميگفتم بيشتر وقتا دلم گرفته بود ولي حالا که فکر ميکنم روز به روز که ميرم جلو دل سنگ تر ميشم. پارسال به چه چيزايي فکر ميکردم و الان به چه چيزايي ....چقدر آدم با احساسي بودم و اما حالا...
قبلا بيشتر با گذشته و خاطراتش زندگي ميکردم تا حال اما الان خيلي چيزا برام اهميت نداره.


دوشنبه 23 تير 1382

و عشق صداي فاصله هاست / صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند





دم غروب، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را


مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي!
و اسب، يادت هست،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها،
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."


نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداري اندوه؟
صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش


و حال، شب شده بود
چراغ روشن بود
و چاي مي خوردند


چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي
چقدر هم تنها!
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي!
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه
غرق ابهامند
نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
و نيمه شب ها، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!


حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد


"اتاق خلوت پاكي است
براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟


و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟


شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين


كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است


نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود


به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد


ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."


شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم


سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم


و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.


و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند


كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند


و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم


سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ


سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت


من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟


ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است


صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است


ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد


براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!


ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت،
صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد


و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"


و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم


عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد


من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد
من ايستادم
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست


در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم
كجاست جشن خطوط؟
نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من
من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم
و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟


عبور بايد كرد
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."
سهراب سپهري - مسافر - بابل، بهار 1345



تخت نادر


ديشب (پنج شنبه شب) ساعت 2- 2.30 بود که آنلاين بودم و توي چت با چند نا از بچه ها براي فردا صبح قرار کوه گذاشتيم. صبح که ما رفتيم هر چي نگاه کرديم خبري از بچه ها نبود. هيچي تنهايي راه افتاديم. اين اولين بار بود که تنهايي کوه مي رفتم. تنهايي هم براي خودش حس و حال خودشو داره. حتي يادم رفته بود با خودم آهنگي چيزي ببرم. حالا هر دفه که بچه ها بودن يه سلکشن (selection) تر و تميز مي بردم ولي اين دفه فقط يه انريکو داشتم. برگشتی که دیدم بعضیا دارن برای خودشون میخونن. منم کم نیاوردم و همون بالا موقع پایین اومدن واسه خودم میخوندم. اون بالا کمپ 2 ميدان ميشان چند تااز بچه هاي مکانيک رو ديدم (معمولا جمعه ها همين جا ميشه اکثر بچه ها رو پيدا کرد...) و بعد معلوم شد که مهدی و مهدی و علی که ديشب ميگفتن ميخوان 4-4.30 بيان تازه دارن ميان.....



برزين - اميرحسين - خودم - امين


يه صبونه اي زديم و گفتيم يه ذره هم بريم بالا. ما که اين دفه هم مثل هر دفه تفريحي اومده بوديم. نه کرم ضدآفتاب آورده بوديم و نه ظرف آب ونه تجهيزات مناسب و نه لباس و کفش مناسب به فکرمون زد که يه سري هم به الوند بزنيم. پس مقصد بعدي تخته نادر وبعد الوند... گله هاي گوسفند و گاوي که از چمنهاي اطراف آب تغذيه ميکردن... نرسيده به تخته نادر از کنار آب تک و تنها گذشتن و فقط صداي دلنواز حرکت آب رو شنیدن چقدر جالب بود. ما که هردفه با کلي دوست و رفيق ميومديم. سکوت آب رو با تعريف و صحبت و خنده آلوده ميکرديم اين دفه برام جالب بود. نرسيده به تخته نادر، يه قسمتي هنوز برف داشت. (جاي همه شما ها خالي يه مقداري برفم خوردم...) وجوانه هاي لطيف و تازه اي که تازه از زير برف خارج شده بودن و فرصت ديدار آفتاب رو بعد از مدتها دوري ميديدن. وتخته نادر با گليمي سبز از چمن و آب چشمه اي روان که هميشه به اين قسمت طراوت خاصي ميبخشه و آب در زير پا و لابه لاي چمنا به طوري که آدم دلش نمياد پاشو روي بعضي از اين چمنا بذاره... در راه الوند هنوز آذربه وجود داشت و عده اي مشغول به چيدن آذربه ها بودن. و بالاخره به خود قله الوند ميرسیم. توي اون گرما و زير آفتاب بالاي قله چه نسيم خنکي ميوزيد. و چه پرتگاههاي بلند و وحشتناکي که آدم جرات نميکنه از اون بالا نگا کنه.



از آب خنک چشمه ها هم بگم که توی اون گرمای سوزان و آفتاب چه حالی داره وقتی آدم دستاشو میذاره زیر آب یخ و خنک و طبیعی و... و بقيه مسير هم که سر پاييني و عبور از سنگ ها و 1-2 که پايين رسيدم. پايين بچه هاي مکانيک و عمران رو ديدم و بچه ها از آب بازي زير آبشار تعريف ميکردن... تا 3-4 هم با اونا بوديم.


چهارشنبه 18 تير 1382

کاش می شد که نرفت / کاش می شد که بمانيم





کاش می شد که نرفت
کاش می شد که بمانيم
وبسازيم خانه ای با گل دل
کشور عشق کجاست؟
صحبت از رفتن و بیزاری نیست
پای رفتن لنگ است
جای ماندن اینجاست
فکر فردا باشیم حاصل ما این است
کاش می شد که نرفت
وزمان را بوسید
و زمین را نوشید
همره باد نبود آشتی را پیمود
آشنایی را پای یک سرو خرید
زندگی را فهمید
به کجا باید رفت؟
زندگی نزدیک است
مهدی فرشچی



همين الان آخرين خبر رو از مسابقات روبوکاپ 2003 توسط ميل نيما کاوياني دريافت کردم. خيلي خبرخوشحال کنندهاي بود. من چيزي نميگم. متن ايميل نيما رو براتون مينويسم :
"
سلام به همه دوستاي خوبم .همگي
ما رفتيم تو 12 تيم............
..................................................
کي باورش ميشه ؟ ؟ ؟
تيم روبوسينا از دانشگاه همدان ....
تيمي که توي کل شهرش حتي يه دونه دانشجوي هوش مصنوعي هم نداره.... بين 12تا تيم برتر دنيا قرار بگيره....
جالبه بدونين که از سال 2000 تا حالا هيچ تيم ايراني بين 12 تا تيم قرار نگرفته بود.
ما واقعا ممنون از همه اونايي که براي ما دعا کردن و به ما فکر کردن، انرژي دادن، دعا کردن
اميدوارم براي اولين سال شرکت قابل فبولي باشه و جواب محبتهاي شما رو بده خيلي خيلي از همتون ممنون هستيم. برامون دعا کنيد.
.......
دوستدار شما نيما

"



نيما كاوياني - مصطفي رفايي - فاطمه اميري - سميه كافي

خيلي جمله هاي قشنگ و قسمتهاي غرور آفريني بود. من که ميل رو ميخوندم موهاي بدنم مور مور ميشد. چه احساس خاصي به آدم دست ميده وقتي چنين خبر خوبي رو ميشنوه... اين بچه ها که از تير ماه پارسال شروع کردن و شبانه روز توي اتاق روبوکاپ مشغول برنامه نويسي و تحليل بودن و شبا فقط چراغ اون اتاق روشن بود و يه ماه بالاي آسمون و ستاره هاي روشن.من خودم 3 شب به صورت آزمايشي پيش بچه ها بودم و ميدونم چه زحمتهايي ميکشيدن. به قول نيما کي باورش ميشد. همداني که سال ديگه تازه اولين فارغ التحصيلانشو ميده حالا دارن نتيجه تلاشهاي خودشون رو ميگيرن.
بچه ها ممنون متشکر و دستتون درد نکنه.
هميشه يادمه به مصطفي ميگفتم به اميد شباي پرستاره
حالا ميگم به اميد موفقيتهاي بيشتر و شباي پر ستاره تر



نيما - مصطفي

جمعه صبح اين دفه ديگه به کوه نرسيديم.(شبش تا 3-3.30 بيدار بودم ...) با بچه ها يه سر تا گنج نامه رفتيم يه کم خلوت يود. از اونجا رفتيم دم در دانشگاه ماشين آتش نشاني از دور پيدا بود. و جمعيت زيادي جلو در ايستاده بودن. اونايي که اومده بيرون ميگفتن خيلي آسون بوده. ولي بيشتر دوستامون دانشکده مهندسي بودن رفتيم اون طرف. يکي يکي بچه ها اومدن از بچه هاي پيام نور هم اومده بودن کنکور بدن. با يکي از دوستام که خيلي خوب نکرده بود. همون مسيري رو که سال گذشته با هم رفته بوديم دوباره پياده رفتيم. سال پيش چه حرفايي ميزديم و حالا چه حرفايي خودم اون موقع چقدر ناراحت بودم. زير آفتاب گرم خاطره پارسال رو دوباره زنده کرديم. و کلي پياده رفتيم.
بعد از ظهر که سوالها رو ديدم با خواهرم نشستيم رياضياشو حل کنيم. ميگفتن آسون بوده ولي خيلي هم اين جوري نبود. ولي سوالها خيلي جا افتاده نبود. بعضياش خيلي تابلو و بعضيا خيلي وقت گير. هر جوري که بود مثل پارسال که يه کابوس بزرگ بود. اون جوري نبود. سوالها بيشتر جنبه مچ گيري و نکته اي به خود گرفته بود، مخصوصا كه توي فيزيک که از سوالهاي تعريفي هم استفاده شده بود و قسمت آخر که براي سالي واحدي و ترمي واحدي جدا داده بودن که ديگه هيچي...و شيمي هم مسئله زياد شده بود برخلاف 2 سال گذشته. عمومي ها رو هم اصلا نگا نکردم. (اين هم از نظر کارشناسي ما درباره سوالهاي کنکور 82). البته قبلا ازم خواسته بودن که نظر کارشناسي بدم .....


دوشنبه 16 تير 1382

باز هم پنجره را بگشا / صبح را وارد کن





باز هم پنجره را بگشا
صبح را وارد کن
شايد از روزن اين پنجره ها
بتواند امروز
دل افسرده و ديوانه من
بال و پر باز کند
به ديار دگري سفر آغاز کند
شايد از سينه تنگ
بتواند با خود
غم و اندوه و سياهي را
ببرد تا مجهول
ببردتا آنجا
که خدا هم آنجاست
باز هم پنجره ها را بگشا
روز را وارد کن
گر چه در روشني روز هم امکان دارد
که دلي در دل تاريکي شب باشد باز
صحبت تز روشني روز که نيست
سخن از روشني اين دلهاست
روشني بايد در دل باشد
دل من تاريک است
دل من غمگين است
بي تو من خاموشم
بي تو من تنهايم
بي تو تنهايي درديست عظيم
بي تو من شب را باور کردم
روز را چون گل پژمرده به قهر
با دو دستي لرزان پرپر کردم
هما ميرافشار




ني ني کوچولو ! تا حالا بهش فکر کردين! ني ني کوچوله! خوشگل و زشتش هم خواستنيه! ني ني فقط بلده بخوابه و گريه کنه و.... ني ني نه دلش ميشکنه و نه دل کسي رو ميشکونه ني ني رو همه دوست دارن. کاش بازم ماها ني ني ميمونديم. ني ني سهمش از دنيا چيه. ما سهممون از دنيا چيه... من يه ني ني ميشناسم که الان توي بيمارستانه. اسمش سپهره و همش 5 ماهشه. من که نمي تونستم برم بيمارستان ولي ميگفتن که دستاي کوچيک و لطيفش رو کبودياي سرم و سوزن گرفته. از همه ميخوام که براش دعا کنيد.....



امروز 11 تيره و فردا 12 تير روز کنکور تجربي ها و انساني هاست. جمعه هم بچه هاي رياضي و هنر و شنبه هم زبان. ديگه بالاخره اين همه استرس و اضطرابم تموم ميشه. يادش به خير خودمون سال گذشته همين موقع توي چه حال و هوايي بوديم و حالا چطور..... يادمه يه وقت با بچه ها از کنکور آزمايشي ميومديم. از کنار خوابگاه پسراي دانشگاه آزاد همدان که رد شديم من گفتم که سال ديگه هم هر کدوم از ما يه جا اين جوري پلاسيم. يادمه که بابک ميگفت حالا تا ما قبول بشيم ....... نتايج که اومد، رتبه بابک 38 شده بود و الانم از بچه هاي برق شريفه.... اما متاسفانه يا خوشبختانه اين کنکور براي بعضيا شده کار و زندگي و از اين راه نون ميخورن و بچه هاي مظلوم هم اين وسط همش دچار استرسن. من خودم که خيلي رله (relax) بودم. حتي يادمه اولين رتبه کنکور آزمايشي سنجش شده بود 11000 و اصلا عين خيالم نبود. همش پيش خودم ميگفتم که من جزو 10-20 نفر اولم. وقتايي که حسابي درس ميخوندم. ميگفتم ديگه من فيزيک پيوسته رو حتما ميارم. آخرشم شديم 2400 و مهندسي کامپيوتر بوعلي سينا همدان. اينم بگم موقع درس خوندن و تست زدن واقعا لذت ميبردم و اصلا خسته نميشدم. هيچ وقت زحمتا و کمکهايي که از امير حسين زمانی (مکانيک جامدات) و سجاد صديقی (مکانيک سيالات) داشتم رو از ياد نميبرم!



حالا ميخوام يه کم کارشناسي کنم و نظرات خودمو بذارم اينجا. البته ميتونه خيلي نسبي باشه و يه سال هم قديمي باشه. ولي چون خواهرمم سال ديگه کنکور ميده. اينه که باز در جريان هستم. به قول خودمون update شدم. و از شماهايي هم که تجربه دارين ميخوام که نظر بدين.

اول از همه از بچه هاي کنکوري امسال ياد کنيم :
سجاد سبزيان و سعيد موسوي و آرش بهرامي ( از بازماندگان کنکور 81 )
(فواد نظري و حامد کريمي و مهدي نيلي و بهزاد عزيزي و محمد علوي و نويد نادري و رضا اقباليان )
1. ورزش رو فراموش نکنيد.
2. ديگه اين امروز و فردا درس رو ول کنيد يه کم استراحت کنيد. اگه خواستين شب يه ذره بعضي از خلاصه ها رو نگا کنيد. (فقط يه ذره)
3.از خوردن هله هوله پرهيز کنيد و سعي کنيد ميوه هاي سالم و خوب بخوريد. سبزي رو فراموش نکنيد
4. ديگه به جلسه کنکور فکر نکنيد. شما يکي از بهترينها خواهيد بود. اين جمله رو زياد تکرار کنيد (اگه من قبول نشم پس کي ميخواد قبول بشه)
5.براي جلسه شکلات يا يه چيزه شيريني ببرين
6.سعي کنيد اين روزا (امروز يا فردا برای رياضيا) يه کم خسته بشين (فقط يه ذره) تا شب کنکور راحت بخوابين
7.شب کنکورم اگه خوابتون نبرد طبيعيه. اصلا بهش فکر نکنيد. فردا صبحش ميبينين همه اين جوري بودن
8. به چيزايي هم که نخوندين و بلد نيستين هم اصلا فکر نکنين. صبح کنکورم از همديگه هيچ سوال درسي نپرسين.
9.تکنيک علامت گذاري بر روي سوالات رو فراموش نکنيد.
1۰. اگه با سختي و آساني سوالات مواجه شدين. اصلا به خوتون ترس راه ندين. سختي و آسوني سوالا براي همه يکسانه.
1۱. به ورقه هاي بقل دستي ها هم نگا نکنين. به عقب و جلو بودن خودتونم نسبت به اونا فکر نکنين
۱۲. زمان رو از دست ندين. هر چند لحظه يه بار به ساعتتون نگاه کنيد
۱۳. هيچ وقت لبخند رو فراموش نکنيد
1۴. توکل به خدا داشته باشين
........
اميدوارم همه موفق باشن (همش همون 150000 نفر ديگه)
(البته فکر نميکنم از بچه های کنکور امسال کسی اينو ببينه.....)



آرامگاه بوعلي سينا - همدان


هر کسي از روز کنکور خاطرات مخصوص به خودشو داره. شايد اين چيزا که الان مينويسم 100 (100 بار که نه، يعنی خيلی) بار گفته باشم. من خودم يادمه همون لحظه که سوالها رو گذاشتن کنار صندلي 5 تا از ادبياتا رو زدم. ولي براي رياضي 2 تا سوال رو رسيدم زدم. اين قدر عجله کرده بودم که اصلا نفهميده بودم چي ميخواد. صفحه اول سوالها کابوس بزرگي بود. فقط 3-4 بار صفحه رو پاک کردم و نوشتم. اون مثلثاتيه که با عدد حل ميشد. فقط قلقش اين بود که بايد عدد منفي ميدادي. صفحه بعد رو نفهميدم چطور گذشت. هندسه که ديگه هيچي و ماتريسا هم که هيچي. وقتي که سرم رو انداختم روي ورقه بقل دستي وسطاي فيزيک بود و من وسطاي رياضي. وسطاي فيزيک که رسيدم 11.50 بود و بقيه تو شيمي. همون جا يه لحظه خودم رو باختم. از اين لحظات زياد پيش اومده ولي بعدش نميدونم چي شد که ادامه دادم. شيمي رو هم در عرض 20 دقيقه جواب دادم. ظهر و عصر اون روز خيلي تلخ بود. بعد از ظهرش با يکي از بچه ها گذر ماشينا رو توي جاده گنج نامه نظاره گر بوديم و گذر لحظه ها واي که روزا چه زود ميگذره.....



ساختمان برق و كامپيوتر - دانشكده مهندسي - دانشگاه بوعلي سينا





آنچه که به پروردگار مديونيم دوست داشتن است ( لاکوردر )

جمعه 13 تير 1382

دوست داشتن از عشق برتر است





تنها انسان گريان نيست
من ديده ام پرندگان را
من برگ و باد وباران را
گريان ديده ام
تنها انسان نيست
گريان نيست
تنها انسان نيست که مي سرايد
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گياهان شنيده ه ام
من خود شنيده ام سرودي از باد و برگ
تنها انسان
سرود خوان نيست
تنها انسان نيست که دوست مي دارد
دريا و بادبان
خورشيد و کشتزاران يکسر
عاشقانند
تنها انسان تنهايي بزرگست
انسان مرگراي
انديشه هاي مرگش ويرانگر
تنها
انسان
گريان نيست
م.آزاد



ديروز با بچه ها (حامد دادفرما، وحيد افروغ، ثنا صادقي + خودم...) رفتيم کوه. ( قرار بود امير جديدي و علي سلطاني هم بيان ولي بنا به دلايلي نيومدن...)
برخلاف هفته هاي قبل و مخصوصا هفته پيش که خيلي خلوت بود. اين هفته شلوغ بود. هم مدرسه اي ها امتحانشون تموم شده بود و هم مسافر زياد اومده بود.... نزديک ظهرم جمعيت زيادي کنار آبشار بودن و تعدادي هم نزديک زير آبشارو خيس شدن توي گرماي ظهر چه حال و هوايي داره....



امشب دلم گرفته. میخواستم بزارم بعدا بنویسم. ولی اکثرا اعتراض کردن که زیاد مینویسی. این روزهای تابستون هم داره همین جوری میگذره. یه کمی مینویسم و بقیشو میزارم واسه دفه بعد.
این روزا هم که دیگه ارتباط بین بچه ها اکثرا میلی (mail) و چتیه (chat) تا تلفنی....
برنامه امتحانی شهریور هم اعلام شد. قبلا برنامه امتحانی از ۲۸ خرداد تا ۹ تیر بود که همگی منتقل شده از ۱ شهریور تا ۱۳ شهریور .....
این جابجایی برنامه امتحانی بعضی از برنامه ریزیهای شهریور رو به هم ریخت و....



وحيد وحيبي - حسن بيگلر - سپهر افتخاريان - خودم - خودم - مهدي ملكي - بابك رهروي - مجتبي شهبازيان


" دانشگاه تموم شد با همه خاطرات و قشنگیها. و قشنگیهاش (می خواستم بنویسم زشتیها دیدم آدم باید همه چیز رو قشنگ ببینه. شاید چیزایی که ما فکر کنیم زشتن، ذاتا قشنگن) و تابستون شروع شد... گر چه بدون خدافظی اما چه بهتر! هميشه خدافظی سخت بوده و هست. می تونيم همه اتفاق ها رو به حساب خاطره ها بذاريم تابستونمون رو قشنگ شروع کنيم. اميدوارم همه همکلاسی هام هم دانشکده ای هام هم دانشگاهی هام و همه و همه دانشجوها و آدمها تابستون و ... و عمر قشنگي داشته باشند..... به اميد سلامی دوباره"....
بارون مهر



ثنا صادقی از بچه های همدانی برق ۸۱ هم به جمع وبلاگ نویسان پیوست. وبلاگ (در کلبه ما)
دست به قلم ثنا هم قشنگه. (البته منم یه ذره کمکش کردم....). حالا برید ببینین راجع به منم یه چیزایی نوشته. من که میخوندم از خنده ميتركم......

همیشه درک متقابل بین آدما خیلی سخته. ما آدما اکثر وقتا از همدیگه شناخت و درک خوبی نداریم. چرا همیشه روی ظاهر قضاوت میکنیم و چرا همیشه زود قضاوت میکنیم.
اگه ما مسائل زندگی رو مثل معادلات دیفرانسیلی فرض کنیم. همیشه معادلات درجه یک نیستند و همیشه درجه دوماش هم همگن نیستند و توی جوابا همیشه یه مقدار ثابت میمونه. وبالاخره همیشه هم لاپلاس نمیتونه موفق باشه.
اما چرا همیشه حل معادلات ما درست در نمیاد. به نظر من چون بیشتر اکثر کارای ما احساسیه تا عقلانی و حل این معادلات که مثل سریهای توانی طولانی میمونه. همیشه نتیجه گیریهای ما درست نیست.
به امید اون روزی که طرز تفکر بعضی آدما درست بشه تا آدما بتونن نسبت به هم درک درستی داشته باشن....و انتظارای بیخودی از همدیگه نداشته باشن. دیروز که با یه مسئول بانک حرفم شد و امروزم که دیگه هیچی .....





خدايا به هر آنكه دوست داري بياموز
كه عشق از زندگي كردن بهتر
و به هر آنكس كه دوست تر داري بچشان كه
دوست داشتن از عشق برتر است!


زنده ياد دكتر علي شريعتي



وحيد دلكش - خودم - مهدي - محمد - حميدرضا خوشنواز - مهدي

سه شنبه 10 تير 1382

به کجايی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ





همه شب نالم چون نی
که غمی دارم
دل و جان بردی اما
نشدی يارم
تنها ماندم
تنها رفتی
بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم
تنها رفتی
با ما بودی
بی ما رفتي
چو کاروان رود
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم، خون می بارم
فتادم از پا زناتوانی
اسیر عشقم چنان که دانی
رهايی از غم نمی توانم
تو چاره ای تو که می توانی
گر ز دل بر آرم آهی آتش از دلم ريزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشين ريزد
چو کاروان رود فغانم از زمين، بر آسمان رود
دور از يارم، خون می بارم
نه حريفی تا با او غم دل گويم
نه اميدی در خاطر که تو را جويم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی
تنها ماندم،
تنها رفتی
به کجايی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ
از صبا حکايتی ز روزگار من بشنو باز آ باز آ سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم
تنها رفتی.
...........



آبشار گنج نامه - همدان


امروز يه کم با قالب اين وبلاگ ور رفتم. هي چند نفري گفته بودن توش آهنگم بذار. که اونم امروز گذاشتم. يه تغييراتي روي لينکا دادم. و ساعتم عوض کردم اين ساعته که به صورت فلشه کار عليرضا خليلي. ولي يه جورايي سرعت صفحه کم شده. منتظر نظرات دوستان براي اصطلاحات بعدي هستم.
ميخوام ديگه بي خيال بعضي چيزا بشم. ميخوام روي وبلاگ يه کم سوتي بازي در بيارم. (البته اينم بگم توي دانشگاه بعضيا اسممو گذاشته بودن ارتشبد سوتي.... ). شايدم سوتي ها و خاطرات دانشگاه رو توي وبلاگ خاطرات دانشجويي من بنويسم.ولي اين مدت بعد از کنکور يه طرف و 18 سال قبلش يه طرف. تو اين يه ساله خاطرات تلخ و شيرين و قشنگي دارم. و حالا که تنهام شايد به ياد اونا ميفتم......



كلاس رياضي 2 - استاد كاظمي

البته کليه سوتيا توي يکي از وبلاگام هست که کسي از وجود اون خبر نداشت. تا اينکه امير پذيرايي اونو پيدا کردو حالا همه پايه شدن اونو پيدا کنن. ولي از اون موقع هم بي خيال خيلي چيزا شدم. من که همه چيم رو روي اينترنت گذاشتم. چيزي براي مخفي کردن ندارم. البته شايد بعضي حرفا و احساسات رو نشه روي کاغذ آورد. اونا فقط توي دل ميمونه ....
اون اولا يادمه که فقط يه بلاگسپت بود. و همون روي سرور بلاگسپت با یه آقا منصور آشنا شدم که دانشجو فوق ليسانس دانشگاه تربيت معلم تهران بود. و چند تا وبلاگ مهم (شايد حدود 100-200) اون موقع وبلاگ هودر(خودم) و خورشيد خانوم و احسان و افکار یک زن منسجم و زهرا و سکتور صفرو حامد بنايي و ...معروف بودن و يه تعدادي هم در ادامه دات کامي شدن. اما آخراي تابستون متوجه يه بلاگ فارسي شديم به اسم پرشين بلاگ که کليه گزينه ها و امکاناتش فارسي بود. ديگه لازم نبود يونيکد کني و کلي کد بنويسي. پرشين بلاگ هم تو اين مدته براي خودش حکايتي داشت. توي پاييز بود که
هي چند تا وبلاگ هک ميشدن و چند باري هم سرور از کار افتاد .




من که توي تنهايي هام وبلاگ نويسي رو شروع کردم. و اوايل هر چيزي رو به همراه شعرام مينوشتم. به مرور زمان که بابام فهميد...(اوه اوه .....بعضي وقتا به چه چيزايي گير ميداد) و يواش يواش دوستامو و بچه ها هم فهميدن. و چند تا دوستم از راه دور از طريق همين وبلاگ پيدا کردم. نميدونم چرا اکثرشون شيرازي و تهراني بودن !!! موقع امتحاناي ترم اول هم وبلاگ رو کلا تعطيل کردم. در ادامه با خريد دوربين ديجيتالي ديگه. عکسهايي هم از چيزايي که اتفاق ميفتاد ميذاشتم توي وبلاگ. در ادامه سبک کاري هم پيدا کردم. فهميدن آدرس وبلاگ توسط دختراي دانشگاه و همکلاسي (با سوتي هاي خودم....) کافي بود که توي کار محتاط تر بشم. توي عيد که هر روز يه مطلب مينوشتم. ديگه شده بود خبرگزاري.... يه مدتي هم بعد عيد درسا سنگين شد. از اون موقع وبلاگ هفتگي شد. اوايل بيشتر شعر و مطالب علمي بود وحتي يه مدتي هم راجع به دلفي مطلب نوشتم. ولي توي همه اين مطالب (از صداي سخن عشق نديدم خوشتر.....) حرفاي از ته دل بيشتر به دل خودم مينشست و دیگه شعر مینوشتم و ... ولي تو این مدته هرچي تلاش کردم يه محلي براي ارتباط بين همداني ها باشه نشد که نشد. (البته ببخشيدا بعضي از اين همدانيا خيلي بي بخار تشريف دارن...)



این قسمت آخر هم توی پیام های قبلی بود. دلم نیومد که اینم نزارم اینجا. اینم حرفاش به دل مینشینه. حامد هم همینو توی وبلاگش گذاشته. ولی نمیدونم چرا با هویت نامعلوم و پنهان پیام میذاره. اگه شما میشناسینش پیام بدین !

" سلام ..... و باز باران اما نه با ترانه نه با شاديهای کودکانه بارون تلخ بارون دلگير .... روز آخر دانشگاه چه روزی بود..... فکر می کرديم حداقل هنوز ۲ هفته از با هم بودنمون مونده هنوز ۲ هفته فرصت داريم تا خاطرات تلخ و شيرينمون رو مرور کنيم و با خوبی و خوشی از هم خدافظی کنيم... اما چه سريع تموم شد بی مقدمه .... با دستها و پاهاو ......قلبهای شکسته... رفت و آخرين روز دانشگاه به خاطره ها (بد) پيوست . اخرين تصويری که از روز اخر سال اول دانشگاه توی ذهنم حک شد.. دانشگاه خالی از دانشجو و مملو از پلیس و گارد بود دانشگاهی که دانشجوی خودشو راه نمی داد ..... چه روزی بود ... بی خدافظی تموم شد...بدون ارزوی تابستونی خوب ...بدون قول سلامی دوباره ... و تنها چیزی که باقی مونده یه احساس غریب یه احساس اشفته یه احساس ناتموم احساسی بی خدافظی . انگار ترمو سالو قیچی کردن بریدن و به هیچی نگاه نکردن...... الان فقط بارونه که روز اول تابستون می باره ..... بگذار تا بگريم چون ابر در روز اخر دانشگاه ...... "
بارون مهر



راهروي فيزيك - دانشكده علوم - دانشگاه بوعلي سينا همدان