پنجشنبه 27 شهريور 1382

روزي که کمترين سرود بوسه است





روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه ائيست
و قلب
براي زندگي بس است
روزيكه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر اخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزيکه آهنگ هر حرف زندگيست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانه ايست
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزي که تو بيايي براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود
روزي که ما دوباره براي کبوترهاي مان دانه بريزيم
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم


حرفها براي گفتن زياده ولي هميشه همه چي رو نميشه گفت، نميدونم چرا با بدست آوردن بعضي چيزا، بعضي چيزاي ديگه رو بايد از دست داد. چهارشنبه بعد از ظهر بين گل فروشي تا سالن مراسم جشن عقد دفتر چه يادداشتمو گم کردم. يعني هرچي که از اواخر ارديبهشت تا اون روز نوشته بودم. يعني کلي آدرس و تلفن و... اون چيزي که بيشتر رنجم ميده شعرها و دست نوشته ها و احساسات و قطعات ادبي از گوشه و کنار بود. شايد بشه اسمشو يه وبلاگ جيبي گذاشت، به نظرم اين دست نوشته هاي آخري از همه قبليام قشنگتر بودن. يه چيزايي هم براي وبلاگ اين دفه در نظر گرفته بودم ....(شايد حالا که گمش کردم اين جوري برام مهم شده... اصلا چرا اکثر وقتا ما وقتي يه چيزي رو از دست ميديم قدر اونو بيشتر ميدونيم....)


شب که ميرسه بيشتر آدما تنها ميشن، توي تنهايي دل همه ما آدما يه ماه هست که اکثر وقتا ذهن ما رو مشغول خودش ميکنه... بعضي شبا هم توي تاريکي شب يه ماه توي آسمونا هست که همه نگاه ها رو به خودش جلب ميکنه ، فکر ميکنم شايد اين انعکاس اون ماه باشه يا برعکس... هر جاي دنيا که باشي ميتوني شبا ماه رو ببيني يه شبه و يه ماه براي اين همه آدم ولي توي اين آسمون پرستاره ماه سالهاست که تنهاس و هر ماه از اين گوشه به اون گوشه ، شب يه ماه قشنگ بالاي سرته، توي خونه آپاتماني از پشت ديوارا و توي خونه حياط دار از لابه لاي درختا، اگه يه حوض قشنگ هم باشه يه ماه هم توي آب هست که ماهيا اونو چند تيکه ميکنن و چک چک قطره هاي آب که يه ماه حلقه وار درست ميکنه... اين ماه که هر شب مرحم نگاه دلاي تنگه، شب که شايد يه نمود از آغاز جدايي باشه و صبح که نداي آغاز يه وصال... 2 شب پيش يه ستاره به ماه خيلي نزديک شده بود ولي امشب که ماه کامل شده اون ستاره از ماه دورتر شده... شايد اگه ماه و ستاره به هم برسن هر دو از بين برن مثل همون شمع و پروانه... شايد وصال عشق در فنا شدن باشه... اما از اون شب دلگير و بغض آلود بگم اون شب جدايي و وداع که ماه نصفه بود همون شب که ماه نصفه بود ماه هم نصفه ديگشو گم کرده بود و به دنبال نصفه ديگش به دنبال گذر لحظه هت توي شباي ديگه بود همون شبي که شبنم هاي لطيف بغضشون شکسته شد همون شبي که ديگه ستاره ها چشمک نميزدن ، همون شبي که نسيم سردي براي اطلسياي گريان آواز ميخوند... ولي کي باورش ميشد که اون شب مهتاب که ماه کامل شده بود و نصفه ديگه شم در گذر لحظه ها پيدا کرده بود دلها به هم برسه همون روز و شبي که به سرعت روزاي قشنگ ديگه تموم شد و يه اتفاق لازم بود که همه چي رو خراب کنه و همون چيزي که نگرانش بودم ...


تراژدي امتحاناي شهريور هم ديگه تموم شد. نمره هايي که فکر ميکنم براي سالها در دانشگاه بوعلي و دانشگاههاي ايران به يادگار بمونه... وقتي که از هر کلاسي بين 10-20 نفر احتمال مشروطي بالاي 50 % باشن ديگه معلومه اين 2 ماه وقفه چه فاجعه اي بوده.. قشر دانشجو که هميشه مظلوم بوده اين بار هم با ظلم ديگه اي مواجه شد. از همون درس خوندناي کنکور و شب نخوابي ها تا اعلام نتايج و ورود به دانشگاه ها و ثبت نام و درد سرا و مشکلاي خوابگاه و غذاهاي کافوري و بيمزه و محيط سلف، راه اندازي دوره هاي فراگير و نيمه حضوري و بعد از اون رشته هاي شبانه ارشد (با تخمين 6 ميليون براي 2 سال )... اعتراضات و اعتصاباتي که هيچ کدوم نتيجه نداد... وعده ها و قول هاي مسئولين ...ورود و حمله به خوابگاه و کتک زدن دانشجويان و زنداني و مفقود شدن عده اي در 2 ماه تابستان... امتحاناي شهريور و پيامد اون نمره ها يه حسن ختام بود شايد بشه نمره دادن و برخورد و رفتار بعضي از اين اساتيد رو يه ظلم ناميد... استاداي ظالمي که براي اضافه کردن يکي دو نمره حاضر به هيچ گونه کوتاه اومدن نبودن... بعضي از اينا که اينقدر مغرورن که حاضر نيستن از بعضي چيزا بگذرن... وقتي يه وضعيت اضطراري پيش مياد و اين همه مشکل چرا يه ذره راه نيان... وقتي که يه دانشجو با رتبه ممتاز وارد دانشگاه بشه ترم اولم به خوبي سپري کنه و توي اين امتحانا تا حالا فقط با 4 تا نمره 10 مواجه بشه شايد به عمق فاجعه پي ببريم (يکی از دوستام ...) اولش فکر ميکردم توي امتحانا فقط خودم مشکل دارم ولي وقتي سر امتحان گسسته ديدم سوال مربوط به حل جدول کارنو 5 متغيره رو هيچ کس نتونسته حل کنه ديدم همه وضع مون مثل همديگس... وقتي توي يه درس معادلات ديفرانسيل از 60 نفر دانشجو فقط 11 نفر با نمره اي خيلي پايين قبول بشن و استادم زير بار نره که رو نمودار ببره... آخه کسي دلش به حال ديگري ميسوزه... ولي بي انصافم نباشم توي همين استادا يه دکتر سهيلي هم بود که هم درس دادنش سر کلاس عالي بود و هم نمره دادن... هر کي که افتاده بود از 2 گرفته تا 8 همه رو 10 داد و هر کي هم که مشکل مشروطي داشت بهش کمک کرد. از درساي ديگه هم بگم فيزيک 1 از بين 15 نفر 6 نفر مجددا افتادن و بالاترين نمرشونم 12.8 بود... از دو گروه معادلات ديفرانسيل هم از هر کدوم 17 نفر افتادن... از رياضي 2 بچه هاي شيمي هم نصف بيشترشون افتاده بودن (اون چيزی که من روی برد ديدم) و... بعضيا که خبر ندارن شايد بگن عجب دل پري داشتی



مجسمه بوعلي سينا - سردر دانشگاه بوعلي سينا همدان

بعضي اتفاقا خيلي فکر آدمو به خودش مشغول ميکنه ، کارهايي که انجام داده ، حرفهايي که زده و کارهايي که قراره انجام بده يا حرفهايي که قراره انجام بده بيشتر ، زمان که جلو ميره نسبت به بعضي کارايي که انجام دادم خندم ميگيره يا پشيمون ميشم و نسبت به بعضي کارايی که پشيمون بودم احساس بهتري پيدا ميکنم...به جلو که حرکت ميکنم نسبت به بعضي کارا محتاط تر و نسبت به بعضي ديگه سوتي تر ميشم .....
چند روز پيشا با يکي دو تا از اين دوستا راجع به کاراي گروهي بحث ميکرديم و اينکه ما اکثر کاراي گروهيمون ضعيفه . اکثر وقتا همه خوبيها رو براي خودمون ميخوايم توي يه گروه تا يکي گل ميکنه مغرور ميشه و ميخواد خودشو بکشه کنار و تنها کار کنه ...شايد توي فوتبال تک روي هاي زيادي ديده باشين ...چرا بعضي از ماها اسير خودخواهيامون باشيم و همه چيز رو براي خودمون بخوايم و از بقيه انتظاراي بيخود و بيجهت داشته باشيم ...بعضي چيزا رو که ميبينم ...




اين عليرضاي رضايي هم بالاخره در 24 سالگي عروسي کرد اين هفته که گذشت يکي از اين همه عروسي که برگزار شد يکيش هم عروسي عليرضا بود. عروسم از بچه هاي 78 کامپيوتر بود... يادمه که يه شب توي تير ماه بود که به عليرضا گفتم که چقدر دلمون عروسي ميخواد و همون موقع خبر عروسي 19 شهريور رو به من داد... ميترا و حسين هم اين هفته عروسي شون بود (ميترا و حسين از دانشجويان کامپيوتر دانشگاه تهران و ميترا صاحب يکي از پرطرفدارترين وبلاگ هاي فارسي ....)
اين چهارشنبه بعد از ظهر هم چهارمين کنسرت موسيقي سنتي گروه مفتون بود با يکي از دوستام رفته بودم. قاسم پسر عمو يکي از اين هنرمندا بود و يه کمي هم زودتر رفته بوديم و قرار شد به عنوان انتظامات سالن باشه و تا حالا من زودتر نرفته بودم از طراحي سالن لباسا و تنظيم نور و صدا که بگذريم مقرراتي که قرار بود اعمال بشه اين دوست ما با اولين کسايي که افتخار آشنايي پيدا کرد 2 نفر از مسئولين اداره اماکن بود و سپس مسئول ارشاد و... خلاصه گوشه سالن با اخم وايساده بود و افرادي که وارد ميشدن اشاره ميکرد کجا بشينن ... (خانوما اينجا!!! آقايون اونجا!!!... ) موقع اجرا هم اصلا تشويق نميکرد نميدونم اين انتظامات چرا همه به هم ميان... (منو ياد انتظاماتای دانشگاه ميندازه...) بابا قاسم اومديم کنسرت موسيقي يه دستي هم تو بزن يه تشويقي ....!!!!






دريا را به خاطر پاكيش
رودخانه رابه خاطر موجش
جنگل رابه خاطر تنگيش
شـب را به خاطر سكوتش
خورشيدرابه خاطر نورش
و تو را به خاطر احساس پاكى كه دارى!
دوست دارم





يكشنبه 23 شهريور 1382

در پي دروازه هاي عشق زانو مي زنيم / کار ما در باز کردن نيست ، در کوبيدن است





زندگاني سيب سرخي از درختي چيدن است
خاک را معني نمودن ، آب را فهميدن است
زندگاني يک چار مصرع يک رباعي بيش نيست
آمدن، عاشق شدن، لب بستن و رنجيدن است
عشق يعني معني کردنش با واژه ها
بين سنگ آسيا افکار خود ساييدن است
با زبان ديده مي گويم سخن ، چون پيش عشق
چشم کارش گفتن است و گوش کارش ديدن است
گفتن انديشه هاي اين و آن انديشه نيست
بهترين انديشه ها ، يکبار انديشيدن است
در پي دروازه هاي عشق زانو مي زنيم
کار ما در باز کردن نيست، در کوبيدن است
...................



آبشار گنج نامه همدان - تابستان 82

بالاخره امتحاناهم تموم شد. اين 13 روز به تند ترين حالتي که ميتونست بگذره گذشت. خيلي خلاصه همه چي مثل هميشه تو غم و شادي ختم بود. 13 روز امتحان پس از 65 روز دوري... نمره هاي اون چناني و اين چناني... اين چند روز اينترنت به معناي واقعي تعطيل بود. هر از گاهي يه سري کافي نت، آخرين وبلاگم که قبل از امتحان انقلاب نوشتم. امتحان انقلابم که به خوبي و خوشي تموم شد. اما جمعه مگه شد ما معادلات بخونيم. نزديک ظهر اومديم با حامد بريم دانشگاه بچه ها اومدن سراغ ما و اونا امتحان نداشتن و خيالشون راحت بود. هيچي ديگه بقيشم خودتون ميدونين دیگه... سر اين جريان حامد کلي شاکي شد. نمي دونم هنوز به دل گرفته يا نه؟! امتحان معادلات هم که ديگه هيچي... از دست اين مراقبا تقلبم نميشد بکني... يکشنبه شب (شب دوشنبه) مهمون وحيد افروغ بوديم. باباش از مکه اومده بود. فيزيک دوشنبه هم ديگه از اون سختتر نميشد. کلا 6 تا سوال، 4 تا اثباتي و يه سوالم چند تا رسم نمودار (آخه مگه رياضيه !!!) و يه سوال تشريحي (علوم راهنمايي يادش به خير...) اينم از فيزيک. روز پنج شنبه گسسته داشتيم کلي از مسائل رو يادمون رفته بود. و بچه ها قبل از امتحان به چيزايي گير ميدادن که اتفاقا سوالم اومد. تنها کاري که قبل از امتحان تونستيم انجام بديم. ايجاد يه موقعيت استراتژي و اطلاعاتي بود که فقط براي 2 سوال به درد خورد. ولي جالب بود که هيچ کسي نتونسته بود سوال 4 رو حل کنه و بقيه هم که هيچي...پایان امتحانا هم توی خوابگاه با جشن آب بازی همراه شد شرح جزئیات بماند... (به قول یکی از بچه ها این نوشته های تو که همش سه نقطه سانسوره...)



مجيد ، حميد و من

پنج شنبه شب تولد امير حسين جديدي بود. آغاز امتحانا با تولد شروع شد و تولد امیرم حسن ختامي بر پايان امتحانا بود. اما پنج شنبه ديگه روز جدايي بود همه بچه ها پنج شنبه، جمعه به خونه هاشون برگشتن. شبي مهتابي و پرستاره و بغض آلود. ماه اون شب نصفه بود. انگار ماه هم توي آسمون به دنبال نيمه ديگش ميگشت و شايد اين نشان از حکايتي تکراري در طول زندگي داره...



تصاوير محدودي از غار عليصدر همدان - تابستان 82

جمعه با بچه ها قرار غار (عليصدر همدان) گذاشته بوديم. جاي همگي دوستان خالي کلي خوش گذشت کلي عکس گرفتم که با وجود نور کم و فلشا خوب نشدن. عکساي دسته جمعيا خوب نشدن چند تا عکس از غار گذاشتم.



تصاوير محدودي از غار عليصدر همدان - تابستان 82

از همه اينا که بگذريم تو اين دهفته اتفاقاي ديگه اي هم افتاد .پرده از اسرار بعضي چيزا برداشته شد. بعضي چيزا تازه اتفاق افتادن که کنجکاوي آدم رو برمي انگيزه... نميدونم پنهون کردن اونا چه حسني داشته باشه... نميدونم چرا بعضي وقتا بعضي حرفاي پشت سر آدم ارزشش بيشتر از حرفاي خود آدم ميشه و انگار اون جوري بيشتر به واقيت نزديکه. (نمیدونم مشکل کار چی بود) اگه حرفي و مشکلي هست خوب گفته بشه تا همين جوري قهر کردن و ناراحت شدن... شايد اين 17روز باقيمانده براي حل اين معما ها کافي باشه. چند روز پيشا داشتم به اين فکر ميکردم اگه تمام لحظات عمر ما آدما رو جمع کنيم نصفشو که خوابيم و يه خوردشم تو راهيم. اون لحظه هايي که آدما با همديگه هستن شايد در کل بشه چنديدن ساعت يا چند روز در کل چند سال عمر، البته به جز افراد خاصی که توی زندگی آدم هستن به سالها ميرسه، ولي فکرشو بکنين ما چرا توي اين مدت کم بهترين خاطره ها رو نداشته باشيم (به قول مجيد از این خاطرات به خوبی یاد بشه...) تا مشکل و دردسر و کينه و ناراحتي از همديگه، چرا قدر لحظه ها و همديگه رو ندونيم. چرا بديها و ناراحتي ها رو فراموش نکنيم و به خوبي ها فکر نکنيم... نظر شما چيه !؟؟؟؟


" اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار، هر نسيمي خود را بر چهره ات ميزند ياد تنهايي را در سرت بيدار ميکند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشي است. در آن روزها که آفتاب و باران به هم در مياميزند، در آن شبهاي کوير که از آسمان ستاره ميبارد و دشت دعوتي را با دل تو تکرار ميکند، در سينه دشتي افق خونين را مينگري و مسافري تنها از پنجره کوپه قطارش سال نو را در گريبان سپيده تحويل ميکند، بيشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا احساس ميکنيم که در اين "مثنوي " بزرگ طبيعت "مصراعي " نا تماميم ، بودنمان انتظار يک "بيت " شدن! ... "
بخشي از کتاب "هبوط " دکتر شريعتي به پيشنهاد يکي از دوستان



سردر دانشگاه بوعلي سينا همدان


چهارشنبه 12 شهريور 1382

وای باران باران / شیشه پنجره را باران شست





وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
...............
در میان من تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی
تو به لبخندی
این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
حميد مصدق





باز دوباره همه بچه ها برگشتن و دانشگاه باز شد.چه شيرين و زيبا بود ديدار عزيزان بعد از مدت زيادي و چه زيباتر... روز جمعه 31 شهرويور چه روز قشنگي بود. روزي که "..." حيف که همه احساسات رو نميشه به قلم بيان کرد شايدم اين قشنگيشه... به هرحال... بعد از 2 ماه دوري حالا براي ۱۵ روزه امتحانا همه دور هم جمعيم. اين چند روزه اصلا کانکت نشدم و يه رکورد جالبي داشت به دست ميومد ولي نشد ديگه بالاخره اگه يه کم اانقلاب کمتر خونده بودم الان ميرفتم سروقت اون به جاي نوشتن. اول يه لحظه وصل شدم که فقط چک کنم ببينم نمره هاي++C رو گذاشتن رو سايت يا نه که طولاني شد. وبعدش ديدم که وبلاگ نوشتن و ما... اين چند روزه نتونستم بنويسم دوستان زيادي کامنت گذاشتن. از امتحانا بگم که اولين امتحان++C بود با اقبال و شانس بلندي که مواجه شديم نبودن مراقب از آموزش بودو 5 تا سوال رو با کمک و همکاري يکديگر نوشتيم. اين وسط اونايي که هيچي نخونده بودن خيلي بهشون خوش ميگذشت.



بلوار ارم همدان - تابستان 82

واما از روز سه شنبه بگم که اکثر بچه ها به جز رياضي 2 معادلات ديفرانسيل هم داشتن. سوالات رياضي2 برخلاف پيش بيني ها خيلي آسون از آب دراومد و اونايي که حذف پزشکي کردن کلي به ضررشون شد. اما همه چي به اين خوبي تموم نشد. واوني که فکرشم نميکردن (البته نه ديگه به اين سختی) يه امتحان سخت معادلات در يه بعد از ظهر داغ بود. امتحاني که سوالاش از 2 ماه پيش تا حالا فرقي نکرده بود و حتی اساتيد رياضي که اونجا بودن به سخت بودن سوالا اذعان داشتن. دشواري و سختي سوالا جوري بود که همه رو خسته و کلافه وعصباني کرده بود. من که اونجا بودم و همه چي رو ميديدم. ولي من يه چيزي ميگم شما يه چيزي ميشنوين.اصلا هر کي که از سرجلسه پا ميشد ميومد بيرون کلي بد وبيراه ميگفت. حالا خوب شد من اونجا بودم نذاشتم بعضيا داد بزنن(البته يه وقت فكر نكنين علي مجدو ميگما !!! )... فکرشو بکنين 7-8 تا مهندس کامپيوتر با هم زورشونو بزنن ولي نتونن به جايي برسن. اين جور که معلومه فقط به تعداد انگشتان دست معادلاتو پاس کنن. ولي هنوز مونده تا فاتحه ما هم خونده بشه. شنبه معادلات ما چي بشه نميدونم. حالا از شانس ما اين دو روزه که همه نشستن معادلات ميخونن من 2 تا امتحان داشتم.





هيچي بدتر از اين درساي عمومي نيست. که پدر آدمو در مياره . هم سرکلاس رفتن ها و حضور غياب و هم خوندناش .و از اين بدتر نميشه که ساعت 10 شب بفهمي که امتحان فردا تنظيم خانواده به جاي ساعت 4 بعد از ظهر 8 صبحه... (شب دراز است و قلندر بيدار... ). اين تنظيم خانواده از اولشم دردسر بود. همون روز انتخاب واحد که واحد کم آورديم برداشتيم. اولش کلي با بچه شوخي ميکرديم و ميخنديدم ولي وقتي که کتاب معرفي شد. ديديم که همش جمعيت شناسي و آماره و اون چيزي که اصلا تدريس نميشه... تازه نميدونم که اين چه رسميه که بعضي از اين استاداي دانشگاه بوعلي درآوردن. هر کي براي هر درسش يه کتابي نوشته و جالبم هست که بعضياش هر ترم تجديد چاپ ميشه... خوب بسه ديگه خدا امتحان شنبه رو به خير کنه. بعضيا براي حذف پزشکي خيز برداشتن وبعضيا حسابي در تلاشن. کوه اين جمعه هم احتمالا پريده. نميدونم چراازاون روز اول با ترس و لرز ميرفتيم سر کلاس معادلات... خدا جون هر چي تو بگي همونه....



محوطه دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه بوعلي سينا همدان