
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از ان دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
مريم حيدر زاده

اين دو هفته حسابي سرم شلوغ بود. چند تا پروژه تحويلي و نمره ها و انتخاب واحد و چند تا عروسي... اگه نرسيدم زود update کنم ديگه شرمنده....
چند شب پيشا مراسم حنا بندان يکي از فاميلاي دور بود و در آخرين لحظات هم من به طور غيررسمي دعوت شدم. پيش خومون حسابي خوشحال شديم. لباس راحتم پوشيديم که ديگه حسابي آماده باشيم. ما که از طرف فاميلاي داماد بوديم. خونه اونا بوديم. و توي حياط نشسته بوديم. چشمتون روز بد نبينه سکوتي برمجلس حاکم بود که خدا ميدونه. من بودم و يه عده فاميلاي اونا و چند نفري که فقط سلامو عليک داشتيم. فقط چيزي که ميديم ديوار بود و چيز جالب توجه يه درخت انار بود. چند نفر راجع به کشاورزي حرف ميزدن و چند نفري هم به زبان ترکي حرف ميزدن. از قسمت خانمها يه صداي دست زدن ميومد و ديگه هيچ. باباي دامادم که از اون خفناي ... بود. چقدرم اخمو بود... واي واي واي ... نميدونم چي شد يکي رفت يه نواري داد به اين خانوما، اين جور که معلوم بود که يه طرف يه نصفه نوار فقط 2 تا ترانه از سرژيک بود که اونو صد دفه عقب جلو کردن صداشم که خيلي کم بود يه ذره صداش زياد ميشد باباي داماد ميگفت صداشو کم کنن... بچه هاي کوچولويي هم اون وسط هي بدو بدو ميکردن، از اين طرف اون طرف هم هي صلوات ميفرستادن و مثل مراسم هاي فوت شده بود. يه پير مرده کنارم نشسته بود هي تيکه ميپروند و ازش خوشم اومده بود بعدا فهميدم که اين پيرمرده آخونده (عجب حاج آقاي پايه اي بودا....)
در خاطر ندارم که تا حالا اين جوري شده باشه، داشتم دق ميکردم دفترچه و کاغذ و يادداشتي هم نداشتم که بنويسم، بالاخره اين فاميلاي عروس پيداشون شد و چقدر با حال بودن و ديگه اين باباي عروس ديگه جرات نداشت حرفي بزنه ....

بهترين كامپيوترهاي 20 سال پيش دانشگاه بوعلي سينا
باز هم من و کوه تنها اين دفه اين قدر خلوت هست که ميشه توي سکوت کوه گم شد، باد سردي که اين سکوت سوزناک را همراهي ميکند. مرا به ياد سکوت ديگري در اين کوهستان مياندازد و آن سکوتي بود در ميان جمعيتي..... و من انديشه کنان از ميان سنگها و تيغها به بالا ميروم، نگاهي به فردا، جلو، بالا، بالا تر يه آسمون آبي و کنارم يه جوي روان که از چند تا چشمه شروع شده و اين روزا آب زيادي براش نمونده، و اين سکوت تنهايي غريبي است. تمام علفايي که روزي سبز بودن الان زرد شدن، تيغهايي که روزي نرم بودن الان زبرن و فکر زخمي کردن دارن، پايان سکوت يه آوازه، آوازي از ته دل و يک فرياد از تنهايي که شايد باد اونو به گوش معشوقه رساند.....

راه برگشت از كيوارستان و ميدان ميشان همراه با برخورد گله گوسفندان عشاير
شب چهارشنبه بود که با حامد تو کوچه بوديم و داشتيم ميرفتيم خونه که يهويي برق رفت و همه جا تاريک شد و تازه چراغهاي آسماني نور افشاني ميکردن يه عالمه ستاره قشنگ توي آسمون ماه هم اين قدر کوچولو شده بود که توي آسمون معلوم نبود. يادمه يه دفه ديگه هم شب سال 2000 که برق رفت بيرون بودم و ستاره ها خيلي قشنگ بودن. بهترين موقعي که ميشد ستاره ها به خوبي تماشا کرد. تا چند لحظه پيش همه جا روشن بود و فقط چند تا ستاره پر نور پيدا بود. چند لحظه قبلش من و حامد داشتيم از کنار آب قدم زنان ميومديم (اکثر وقتا چند تا کوچه زودتر پياده ميشيم تا اين مسير بلوار کاج رو از کنار آب قدم بزنيم) و من شباي رفتن تو ...، معين رو ميخوندم و به شوخي به حامد گفتم که ببين که زير اين همه نور واقعا چقدر ستاره ها کمه.... چند دقيقه اي زير همين تاريکي فقط ستاره ها رو تماشا ميکرديم

چه زيباست به خاطر تو زيستن، براي تو ماندن و به پاي تو مردن و به پاي تو سوختن!
و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو، بدون تو زيستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن!
اي كاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست!
بدون و تو و دور از دستهاي مهربان تو زندگي چه تلخ و ناشكيباست!
كنار پنجره نشسته ام و چشم به باغ پرشكوه خاطره ها دارم!
خود را در كوچه تنهايي مي يابم، آنجا كه حتي ديده از تصوير گريزان است، سرگردان و پريشان به آينده چشم دوخته ام، صداي گامهاي استوارت به گوشم مي رسد، فقط تويي كه در باغ خاطره ها به كوچه تنهايي من پا گذاشته اي!
پس قدومت را بر سفره دلم بگذار كه سخت محتاج آمدنت هستم!

27 شهريور ثبت نام ورودي هاي 82 مهندسي بود، به اتفاق برو بچ ما هم حضور داشتيم. بچه هاي انجمن برق هم يه ميز گذاشته بودن (information desk) و برگه هايي رو به وروديا ميدادن (فقط به 10 نفر رسيد). ما هم با پارتي بازي رفته بوديم توي سالن (همون سالن غذا خوري اساتيد که شده محل ثبت نام ) پارسالم ثبت نام توي همين سالن بود. با اين تفاوت که رشته هاي مختلف به تفکيک ثبت نام ميشدن و حالا همه مثل هم بود. ما با پارتي بازي پشت ميز امور فرهنگي نشسته بوديم و و مثلا ويژه نامه و کارت ورود به جلسه معرفه رو ميداديم. ولي در اصل مشغول به شناسايي بچه هاي کامپيوتر 82، بچه هاي انجمن اسلامي هم کنار مون بودن. چيزايي که وروديا ميپرسيدن يا کارايي که انجام ميدادن منو ياد خودمون توي سال گذشته مينداخت. به برقيا که ميرسيدم از مغناطيس و مکانيکيا و عمرانيا رو از استاتيک ميترسوندم... اين وروديا چه شور و شوقي داشتن، کاش ما هم دوباره ورودي ميشديم (ولي با اين همه تجربه يک ساله ) از آماري که من بدست آوردم به جاي 25 نفر کامپيوتر 82 ، 4 نفرم سهميه اضافه اعلام شده، در اين ميان 15 نفر دختر (پسرا آب بشن برن زير زمين) و 14 نفر پسر (خوبه باز پارسال نصف نصف برابر بوديم). اکثريت 82 با تهرانيا و همدانيا بود. چيزي حدود 10-12 نفر تهراني (پارسال 8 نفر بود ) و 7 همداني (پار سال 5 نفر ).... نميدونم بيشتر از اين آمار دادن درسته يا نه ...يه سري توصيف وروديا هم بود. احتمال ميدم بعدا خونده بشه چيزي نميگم.... ولي چيزي که همه ميپرسيدن (بيشتر پدر مادرا) مسئله خوابگاه بود و اينکه ديگه کارا تموم شده يا نه... و چيز جالب تر اين بود که هر کي راهش دورتربود زودتر اومده بود و آخر وقت همه تازه همدانيا ميومدن...

سالن ثبت نام بچه هاي ورودي
به بهونه نوشتن چند تا مطلب براي وروديا امروز رفته بودم سراغ دفتر خاطرات 81 ، چيزاي جالبي توش بود. بعضي چيزا رو کلا فراموش کرده بودم.فعلا اينا رو ببينين:
جمعه 22 شهريور : "...شب که تا 1.40 بيدار بودم و با امير آنلاين بوديم خبري از نتايج نبود. صبح از نزديک 6 اينترنت بازم خبري نبود تنها يه سري رفتم بيرون، نزديک 9 اميرزماني هنوز خواب بود و تا 4.30 بيدار بوده... داشتم توي کوچه باغچه رو آب ميدادم که مامان صدام زد تلفن، امير بود و نتايج از روي سايت پارس آنلاين اومده بود و گفت که نرم افزار بوعلي سينا و اونم جامدات رازي کرمانشاه، خيلي خوشحال نبودم چي ميشد يه رشته تو تهران ميشد ..... "
شنبه 23 شهريور : " ....ساعت نزديک 9.30 با امير کنار روزنامه فروشي ميدان دانشگاه (جهاد)، همه بچه ها جمع شدن براي گرفتن روزنامه هنوز خبري نيست ...."
يکشنبه 24 شهريور : "....امير زماني از تهران زنگ زد. توي سازمان سنجش با امتياز 92.5 % سيالات خواجه نصير رو رسونده ، کاش ميشد منم تهران ميرفتم... بعد از ظهر خيلي ناراحتم همه خانواده با تهران رفتن مخالفن سوار بر دوچرخه خونه رو ترک ميکنم جايي بهتر از عباس آباد نميشناسم... فقط فکر ميکنم و يه شعر تازه (نميخوام دگر پنجره را باز کنم... شب همه فک و فاميل اومدن خونه ما... من که خيلي خوشحال نيستم..... "

دوشنبه 25 شهريور : "....صبح با امير زماني ميريم عکاسي و دنبال مدارک نزديک 10 ميرسيم دانشگاه براي ثبت نام، حامد دادفرما و علي صادقيه و مهدي عطار و وحيد آذري همه اونجان.... با گرفتن 1000 تومان مدارکي رو بهمون ميدن، من که الکي پر ميکنم... از انتهاي ساختمان اداري با شماره اي كه بهمون داده بودن وارد ميشيم سمت راست يه سالن (انگار غذاخوريه هيئت علميه) دور تا دور ميزه و اولين رديف مکانيکه و رديف سوم کامپيوتره، يه دختري با مانتو و مقنعه قهوه اي (همين خانم آزاده علمشاهي) و يه پسر توپولي پيش خودم فکر ميکنم که از اين تهرانياس که خيلي ادعا داره (همين امير پذيرايي خودمون)... اين قدر غرور دارم که به هيچ کدومشون سلام نکردم... مدارک من ناقصه بايد برم دوباره مدرسه، مال امير زماني هم ناقصه... بعد از ظهر نزديک 2 با هر زوري هست کارا درست ميشه يه شکاره دانشجويي به من ميدن چقدر زياده 8112161015 حالا بايد برم دانشکده مهندسي براي انتخاب واحد.... با بابا ميريم تا اونجا جلو در اسامي قبولي دانشجوهاي ارشد رو زدن و يه پسر هيکلي وايساده و راهنمايي ميکنه (حميد) که از راهرو سمت راست بريم و روي يه ميزي هم شکلاته...دکتر دزفوليان با يه پسره که ريش پروفسوري داره (بعدا فهميديم که از بچه هاي مکانيکه....) توي اتاق هستن و دکتر داره پيپ ميکشه، قبلا دکتر رو ديده بودم و ميشناختم، بابام هم همراهم بود و يه کم بهتر شد يه برگه داد و گفت از روي اينا بنويس يه کد چند رقمي و يه شماره که گروه و اسم درسا (اين گروه و عدده به چه دردي ميخوره نفهميدم....)، نمره تراز کنکورم پرسيده ميشه... نزديک 10-15 نفر قبل از من اسمشون اونجا بود. نوشتنا که تموم ميشه بايد بريم توي کتابخانه براي بقيه کارا تا حالاشو که نفهميدم، .سالن خيلي شلوغيه چقدر سروصدا و صف و هوا گرمه يه آشنا سر ميرسه و برگه ما رو ميگيره و ميبره ، مدتي اونجا هستيم بابا با چند نفر سلام و عليک ميکنه و ... بعد از مدتي کار ما با پارتي بازي تموم ميشه ولي هنوز جمعيت زيادي اونجا هستن... برنامه درسي رو به ديوار کنار کتابخانه زدن اونا رو يادداشت ميکنم. فيزيک پايه 1 و رياضي عمومي 1 و زبان فارسي و زبان خارجي و کارگاه عمومي و مباني برنامه نويسي کامپيوتر و آزمايشگاه کامپيوتر جمعا 18 واحد ......."

1 سپتامبر 2002 (10 شهريور 81)، اولين وبلاگ رو با اسم گل سرخ (http://golesorkh.blogspot.com) درست کردم و عنوان و اسمشم از يه قسمت از شعر سهراب گرفتم (قبله ام يک گل سرخ....)....با ادامه پيدا کردن وبلاگ نويسي و مشکلات فارسي کردن و شروع به کار پرشين بلاگ و امکانات فارسي اون ، روي پرشين بلاگ هم يه گل سرخ درست کردم. و اولين پست هم 5 مهر بود. اوايل روي هر دو مينوشتم و يواش يواش ديگه فقط پرشين بلاگ و تا الان که ادامه داره .... قصد دارم براي 5 مهر براي سالگرد وبلاگ حتما يه شيريني به همه بدم ... حالا اگه بعضي دوستان همدان نبودن حقشون محفوظه...

من دريافته ام که دوست داشتن هيچ
واما دوست داشتن همه چيز است
وبيش از اين بر اين باورم که آنچه هستي ما را
پر معني و شادمانه ميسازد
چيزي جز احساسات ، عاطقه نيست...
پس آن کس نيک بخت است که بتواند
عشق بورزد
هرمان هسه
