چهارشنبه 26 آذر 1382

ديگران را غم هست به دل / غم من ليک ، غمي غمناک است





شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
ميکنم تنها، از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها
فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر ، سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي ، اين شب چقدر تاريک است
خنده اي کو به دل انگيزم؟
قطره اي کو که به دريا ريزم؟
صخره اي کو که بدان آويزم؟
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را غم هست به دل
غم من ليک ، غمي غمناک است
سهراب سپهري


نميدونم چي داره ميشه و چي ميخواد بشه، ولي ديدو نگرشم به روزگار و زندگي داره عوض ميشه خيلی چيزا غير قابل پيش بينی شده ، ديدن اين همه تضاد توي زندگي اين دفه ميخوام پيش خدا به خاطر بعضي بنده هاش شاکي بشم


بيا که قصر امل سخت سست بنياد است
بيار باده که بنياد عمر بر باد است

ديدن آدماي متکبر ومغرور و آدماي فروتني که حرفي براي گقتن ندارن
آدمايي که اين قدر از بقيه انتظار دارن و انگار همه استخدام شدن که به مسائل و مشکلات اونا بپردازن
آدماي پرتوقعي که حتي تشکر کردنم بلد نيستن
آدمايي که زندگي رو فقط براي سکس ميخوان و ....و...و....
آدمايي که توي دنياي زيباشون اين قدر غرق شدن که براي بقيه اصلا اهميتي نداره
آدمايي که اصلا درک واحساس ندارن
آدمايي که اين قدر فلسفي و عقلي شدن که ديگه براي احساس ارزشي قائل نيستن
آدماي دورويي که با ظاهري آراسته و زيبا درون زشتي رو پنهون ميکنن و روز به روز محبوب ميشن
آدمايي که فقط بلدن مخ بزنن حالا هر کي و هر جا و...
آدمايي که فقط بلدن مسخره کنن و بدترين چيز ، مسخره كردن احساسات بقيه
آدمايي که دم از رفاقت و معرفت و مرام ميزنن و وقتي که نوبتشون ميشه ميبيني که چقدر نامردن
آدمايي که اين قدر خوشن که غم و غصه اصلا براشون تعريف نشده و آدمايي که اين قدر غمگين هستن که خنده و شادي براشون اصلا معني نداره
آدمايي که اين قدر توي پول غرق شدن که تا چند نسل هم کم نميارن و ..و آدمايي که براي يه ذره پول لنگن و آدمايي که براي يه ذره پول و يه لقمه نون حاضر به انجام خيلي کارا هستن
آدمايي که اين قدر ساده هستن که همش مورد سواستفاده بقيه قرار ميگيرن و ...
آدمايي که با n تا دختر ميپرن و عين خيالشون نيست که ...
آدمايي که فقط ميشينن پشت سر بقيه حرف ميزنن و خدا ميدونه بقيه متهم به چه کارايي میشن و بعضی وقتا خيلی راحت ميتونن رابطه بين آدما رو خراب کنن با اينکه از اين جور آدمای دو بهم زن (اصلا نم نميشناسمشون) زياد ضربه خوردم و ....ميخوام بگم که خدا ازشون نگذره ولی گفتن اين جمله رو هم دلم نمياد که برای کسی بد بخوام


تو پنداري که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبين است

فکر ميکنم اگه قرار باشه چيزی درست بشه اول از همه از خودمون شروع کنيم شايد ديدن اشکالات بقيه آينه اشکالات ما باشه و چيزای زيادی هست که ما ها نميدونيم ندونستن بعضی چيزا نسبت به بعضی چيزای ديگه ميتونه خيلی زهر آور بشه و ....


ايني که ميخوام بگم حرف تازه اي نيست ولي باز ميخوام بگم که کاش هنوز بچه بوديم و توي روياهاي بچگيمون غرق ميشديم تا روياهاي الانمون ، روياهاي احساساتي و قشنگ بچه ها کجا و روياهاي ما که همش تقابل عقل و احساس رو داره کجا ، بعضي وقتا باز اين احساس بهم دست ميده که کاش کلاغ ميشدم و از همون بالاي درختا غار غار ميکردم، ديگه کلاغ که دل نداره که دلش بشکنه و بازفکر ميکنم با اين حال داشتن دلي حتي شکسته هم ارزششو داره حداقل نسبت به خيلی چيزا
يواش يواش داريم از همه و همه کس فراري ميشيم براي کارايي که نا خواسته خودمونو درگير کرديم و ميکنيم بعضي کارا يه اجبار رو با خودش مياره و بعضي وقتا اين اجبار اگه خيلي ناخواسته باشه ميشه يه زور و يواش يواش شايد يه ظلم و ....



(شب تولد آقا حميد توی خوابگاه)

تو اين هفته تولد امير شيخ زاده و حميد خوشنواز بود که تبريکات ويژه مجددا اعلام ميشه و توي هفته آينده هم تولد اميرحسين پذيرايي، که پيشاپيش تبريکات ويژه تر صورت ميگيره و يه خبر بد هم درگذشت پدربزرگ مجيد بيگي بود که اين چند روزه رفته کرج

همچنين از ديگر اخبار در هفته آينده شب يلدا (شب چله) ، که گروه هاي مختلف سعي در برگزاري مراسمات به ياد ماندني و ويژه هستن پارسال که توي سالن پزشکي جشن سمپاد بود و....و امسال هم .....

از همين نزديکيا هم خبر رسيده که بعضيا از اين کامپيوتريا هيتر برقي رو گذاشتن کنار کيس کامپيوتر و کيس رو سوزوندن



(پايان جشن تولد ...)

يه مسئله ديگه هم که پيش اومده اينه که از وقتي که سري دوم فيلترينگ صورت گرفته سايت دانشگاه رو بعضي جاها نميبينن و به مراتب عکساي وبلاگ هم ديده نميشد حالا از پريشب ديگه وبلاگم نمياد .....
خانه دوست ما هم ديگه بالاخره بعد از 7 ماه مهمون بودن توي پرشين بلاگ دات کامي (com.) شد مبارک باشه، البته هنوز شيريني نخورديما ولي قولشو گرفتيم ما که بعد از 15 ماه از شروع به کار گل سرخ هنوزم مهمون سرور پرشين بلاگ هستيم . توي اين مدته حرفاي زيادي توي گل سرخ نوشتم شايدم نسبت به بعضي چيزا هم عوض شده باشم (نميدونم)





به نداي قلبت گوش بسپر
قلبت همه چيز را مي داند
زيرا قلب تو همان جايي است که گنجت نهفته است
پائولو کوئليو



پنجشنبه 20 آذر 1382

من از بیگانگان دیگر ننالم / که با من هر چه کرد آن آشنا کرد





سحر بلبل حکايت با صبا کرد
که عشق روي گل با ما چها کرد
ز آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد


بعد از دو هفته بازم فرصتي شد تا بيام تو گل سرخ چيزي بنويسم. اين دو هفته اين قدر اتفاق افتاده، شايد اگه توي اين دوهفته ميخواستم چيزي بنويسم هر روزش 10 تا وبلاگ ميشده بنويسم. چند وقت پيشا يکي بهم گفت که همه چيزي رو توي وبلاگ ننويسم و بعضي از احساسات رو توي دفتر خاطرات بنويسم يا بعضيا رو روي يه کاغذ بنويسم و بعد اون کاغذا رو پاره کنم. ولي چيزاي زيادي بوده که اين دفه همه توي دلم نوشتم. جايي که نه ميشه ديد و نه ميشه خوند و نه ميشه پاره کرد بازم خودم و خودم. ديگه اين دفه سعی ميکنم کمتر از احوالات دلم بنويسم. امروز بعد از عمري يه چيزو از اين دنيا فهميدم که برام دونستنش برام خيلي ارزشمند بود....(تو خماريش بمونين...)


امروز براي اولين بار رفتن سر کلاس از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر به طور مداوم رو عملا تجربه کرديم. ( يعني 8-10 و 10-12 و 12-2 و 2-4 و 4- 6 ) نه که اين جوري نداشتيم ولي تا هفته پيش بدون 12-2 بود ، پس از ماهها از تشکيل کلاسا و عوض شدن 2 تا استاد حل تمرين براي درس ساختمان داده ها ، پيشنهاد شد که به جاي يه روز در هفته بيشتر بشه، هر وقتي که بحث وقت ميشد (آخه جالبه که دفه اولم نبودا ...) نميشد که نمشد. بعضيا رفتن يکي دو نفري درس عمومي واحد برداشتن و دو نفر از بچه هاي سال بالا که با ما دارن نميشد که نميشد. نميدونم از دهن کي درومد که چهارشنبه 12-2 رو گفت (فکر ميکنم خودشم امروز سر کلاس نيومده بود....) حالا ما هر چي ميگيم بابا!!! "پدرمون در مياد که هيچي پدربزرگمونم در مياد و ....مگه به گوش کسي ميرفت پسرا هم که حالا همه پايه دودر شده بودن (همش 3 نفر بوديم) .... بالاخره شد آش نخورده و دهن سوخته (حالا ربطش کجا بود نمیدونم ...) سرکلاس آمارو احتمال مهندسي استاد نصير الاسلامي ساعت 3 بود که ديگه خودش درسو متوقف کرد و گفت چهره هاي شما خيلي خستس...


از هفته ديگه، هفته پژوهش شروع ميشه، از مدتها پيش برگزاری غرفه در اين هفته توسط شوراي دبيران انجمن هاي علمي دانشجويي دانشگاه بوعلي سينا (چقدر دراز شدا ) مورد تحريم قرار گرفته بود به علت کم توجهي به انجمن هاي علمي دانشجويي و عدم بودجه کافي و مسائل ديگه، به هر کلکي بوده مسئولين سعي در برگزاري غرفه ها هستند ولي امروز برام جالب بود وقتي که از يه سري ساخت و پاختا ....باخبر شدم.

ميگن امروز صدا سيما وسط برنامه هاش ، همه رو قطع کرده و خبر "بهترين بازيکن آسيا" رو اعلام کرده (قصد بی احترامی و ناراحتی کسی رو ندارم)، حالا اگه يه رتبه علمي بود که يه همچين کاري نميکردن. از وقتي که بچه هاي شبيه سازي روبوکاپ دانشکده (روبوسينا) براي اولين بار رفتن ايتاليا و مقام دهم (10) جهان رو دربين 53 تيم خارجي بدست آورد و در بين 14 تيم ايرانی شرکت کننده تيم امير کبير (از سطح علمي دانشگاه و استادا و حضور سالانه نگذريم ) رتبه هفتم رو کسب کرد. ولي از سوي دانشگاه جز يه پرده به ديوار و ... هيچ تقدير و حمايت ديگه اي ازاين کار پژوهشي صورت نگرفته و از حمايت آنچناني هم از سوي مسئولين برخوردار نيست. پروژه ای که در حد يه تز دکترا حرف برای گفتن داره ... چطور است تيم واليبال و فوتبال دانشگاه (قصد بي احترامي به ورزشگاران رو ندارم ) يه مقام کوچولوي استاني مياره کلي تقدير و تشکر صورت ميگيره، و چه بايد گفت به چيزايي که ديده ميشه، وقتي به اردوي تفريحي و يا يه برنامه فرهنگي کلي بودجه اختصاص ميابه و براي شرکت در يه سمينار علمي هيچ گونه حمايتي از سوی مسئولين دانشگاه صورت نگيره ... واقعا بعضي چيزا خيلي فاجعس... راستي از ديروز واکسن زدنا شروع شده (ديدن صحنه آمپول زدن هميشه وحشتناک و ترسناکه! نه !!؟؟ ... )


مراسم تقدير از برگزار کنندگان کنفرانس ICT هم برگزار شد و عده اي هم به جاي اينکه از اينکه از اونا تقدير شده تشکر کنن دست به اعتراض زده بودن و به مسائل حاشيه اي مي پرداختن ...

چند روزي داشتم به اين فکر ميکردم که کار ما هميشه از يه جا ميلنگه. اگه يه روز با يکي خوبيم با يکي ديگه بد ميشيم و اگه با يکي خوش رفتاري کنيم با يکي ديگه... يا به بعضيا بر ميخوره و .... نميدونم اشکال کار کجاس.

ثانيه ها و لحظه ها و ساعتها و روزها و سالها و ....همين جوري به سرعت ميگذره ، ماها هم هيچ عين خيالمون نيست هيچ به اين فکر کرديم آخرش چي ميشه ما روز به روز که ميگذره بهتر ميشيم يا بدتر ؟ ، کارهايي که ميکنيم و نميکنيم؟ بعضي از ماها به چي فکر ميکنيم ؟ غم و شادي اين روزاي زودگذر و آينده از آن کيست ؟ و ....


* به چيزي که گذشت غم مخور پس به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن
* زياده از حد خود را تحت فشار نگذار در بهترين چيزها زماني اتفاق ميفتد که انتظارش را نداري
(گابريل گارسيا مارکز)


اندر احوالات بعضي از دوستان چنين خبر رسيده که دوستي با دوست ديگري تماس تلفني داشته و به تقليد از صداي دختر ديگري را سر کار گذاشته و حرفها زده شده و سوتيها گرفته شده و بسي نشاط و خنده به وجود آمده ... وبماند که به عاقبت اين يکي چه آمده. و اندر احوال ديگران آمده که از دانشجويان مهندسي به دانشگاه پزشکي رفته و باعث آبروريزي به پيش دختران آنجا گرديده اند و همچنين در روز شنبه بر روي برد دانشکده اطلاعيه تسليت بدين مضمون که "پرپر شدن جوان ناکام ...." ايشان با ديدن اطلاعيه غمي بر آنها افزوده شده بود لاکن که در اندک زماني هويدا شد که مزاحي بيش نبوده و آورده اند که سال 78 هم بچه هاي عمران نيز چنين کرده بودند. هم چنين حکاياتي هم رسيده از اردوي کرمانشاه و مخصوصا حرکات موزوني که همزمان با حرکت اوتوبوس صورت ميگرفته


نکته اخلاقي :


1. به همه به اين راحتي اعتماد نکنين
2.مواظب باشين از تلفنايي که به شما ميشه و سيستمتون رو به caller id مجهز کنيد.
3.اردوهايي که رفته ميشه جا نمونين
4.مواظب سوتيايي که بعدا ميشود باشيد





زيباترين حرفت را بگو
شكنجه ي پنهان سكوتت را آشكاره كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه ي ما
ترانه يي بيهوده مي خوانيد
چراكه ترانه ي ما
ترانه ي بيهودگي نيست
چراكه عشق
حرفي بيهوده نيست


حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر بر ماش منتي ست


چرا كه عشق
خود فرداست
خود هميشه است.
( احمد شاملو )





دوشنبه 10 آذر 1382

صدا كن مرا / صداي تو خوب است.





صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد


در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است


كسي نيست
بيا تا زندگي را بدزديم ، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين ، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كفدست من جرم نوراني عشق را


مرا گرم كن
(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد ، آن وقت در پشت يك سنگ ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)


در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم
من از سطح سيماني قرن مي ترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا بازكن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا
و من ، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو ، بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گيروداري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد


و آن وقت من ، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد
سهراب سپهري


هفته اي که گذشت هفته ساکت و بي سرو صدايي بود. از شنبه يکشنبه که ديگه همه رفتن و دانشگاه سوت و کور شد. مخصوصا يکشنبه بعد از ظهر که توی يه خداحافظی بغض آلود آسمون هم ميگريست. نمي دونم اين چند روزه بعضی از بچه ها مسافرت بودن يا مشغول درس بودن چون توي اين يه هفته به جز يکي دو نفر بقيه که اصلا آن نشدن.

ماه رمضان هم به همين زودي تموم شد. انگار همين ديروز بود که شروع شد. توي اون تاريکي غمبار ...، و يه چير جالب تر اين بود که امسال بعد از سالها 30 روزه، روزه گرفتيم. نميدونم توي اين عصر تکنولوژي چرا بايد حتما اين ماه رو به چشم ديد. در حالي که منجمين از رخداد هاي نجومي در سالهاي خيلي دور در حد ثانيه خبر ميدن ما اينو قبول نداشته باشيم. اين آقاي مجتهد يه گوشه نشسته و مثلا قراره که احکام جديد رو اجتهاد کنه فقط ميشينه از رو قبليا کپ (Copy) ميزنه. بابا الان زمانه اي که ديگه دزدي الکترونيکي صورت ميگيره و ميل و چت و... زندگي و همه چي متحول شده هنوز اينا ميان راجع به زکات و خمس گاو و اسب و شتر و ...بحث ميکنن. در جامعه اي که به قولي تا چند سال ديگه با مشکل 10 ميليون (يا بيشترشو يادم نيست...) داماد مواجه و .... (نميدونم ديگه چي بگم هر چي از دهنم در اومد که گفتم...)





زندگي رويش حادثه نيست
زندگي رهگذر تجربه هاست
تکه ابريست به پهناي غروب
آسمانيست به زيبايي مهر




کسي که عاشقه از هيچي نميترسه....کسي که ميترسه عاشق نيست...




ديشب داشتم به اين فکر ميکردم که اگه به چيزايي که داريم ونداريم و خدا داده، بخوايم بهشون نمره بديم نمره همه 15 ميشه. يعني معدل همش ميشه 15. اگه توي يه چيزي يکي 20 توي يه چيز ديگه مردوده. اگه يکي بدبخته توي يه جاي ديگه خوشبخته. اگه يه زماني يکي خوشحاله يه زماني هم هست که ناراحته، توي اين چند سالي که قرار زندگي کنيم بياين خيلي به دنيا فکر نکنيم و با هم خوب باشيم، به همديگه کمتر دروغ بگيم و پشت سر هم حرف بزنيم و بد وبيراه بگيم و براي مردم حرف دربياريم و دزدي کنيم و کلک بزنيم و دو در باشيم و آدم بکشيم و قتل و جنايت و ... ديگه نميدونم ...دل همديگه رو شکستن و ...چي ميشد يه کم بچگونه فکر ميکرديم، بچه اگه يه چيزي رو براي خودش ميخواد براي بقيه هم ميخواد، بياييم کاري بکنيم مثل بچه ها دوست داشتني باشيم.





اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حل معما نه تو داني و نه من
هست در پس پرده گفتگوي من و تو
پرده برافتد نه تو ماني و نه من
(خيام)



ميدان بعثت - همدان - پاييز 82

يه وبلاگ جالبي هم چند روزا ديدم. وبلاگ محمد علی ابطحي (رئيس دفتر رئيس جمهوري). جالبيش به اينه که اولين شخصيت سياسي و در هين حال روحاني از سران مملکتي که وبلاگ داره، و سوتي هم توش زياد داره، ولي يه جورايي بوي ريا ميده، از قالب و زبانش و دات کامشم معلومه که فقط خودش مطلب ميده و براش تايپ ميکنن و ميزارن.

نسبت به مطلباي پست قبلي هم نظراي زيادي داده شده از قبيل اينکه مبهم و مرموز بوده و ومثلا چرا از نااميدي گفتم؟ نميدونم چي بگم؟ ما بعضي وقتا نسبت به بعضي چيزا که قضاوت ميکنيم اصلا نسبت به مسائل و جريانات پشت پرده و حواشي اون اصلا خبر نداريم؟ شايد سوتفاهم از همين جا شروع بشه!!!

ديروز بازم حسابي تنها بودم از خونه زدم بيرون و بازم بلوار ارم، بازم چمناي وسط بلوار رو براي قدم زدن انتخاب کردم، چمنهايي که توي اين هواي سرد و زير صفر شبا حسابي پلاسيده (به قول همدانيا چولسيده...) و مردني و زرد شده بود، گلهاي داوودي که هميشه زيز برفا پر استقامت ميديدمشون، اين دفه از زور سرما يخ کرده و خشک و پژمرده شده بودن، ولي توي اون سرما و اون هوا برام جالب بود که يه گل قاصدک وسط علفا صحيح و سالم منو نگا ميکرد، نميدونم قاصدک کي بود؟ (فکر کنم مال خودم بود) ولي من چيدمش، اين همه باد اومد و کلي درخت شکست و ديوار ريخت و ... اما اين هنوز آخ نگفته ....

هيچ چيز جز احساسات نمي تواند تاريکي را به روشنايي و ياس و دلمردگي را به تحرک تبديل کند. (آنتوني رابينز)