نميدونم چي داره ميشه و چي ميخواد بشه، ولي ديدو نگرشم به روزگار و زندگي داره عوض ميشه خيلی چيزا غير قابل پيش بينی شده ، ديدن اين همه تضاد توي زندگي اين دفه ميخوام پيش خدا به خاطر بعضي بنده هاش شاکي بشم
ديدن آدماي متکبر ومغرور و آدماي فروتني که حرفي براي گقتن ندارن
فکر ميکنم اگه قرار باشه چيزی درست بشه اول از همه از خودمون شروع کنيم شايد ديدن اشکالات بقيه آينه اشکالات ما باشه و چيزای زيادی هست که ما ها نميدونيم ندونستن بعضی چيزا نسبت به بعضی چيزای ديگه ميتونه خيلی زهر آور بشه و ....
ايني که ميخوام بگم حرف تازه اي نيست ولي باز ميخوام بگم که کاش هنوز بچه بوديم و توي روياهاي بچگيمون غرق ميشديم تا روياهاي الانمون ، روياهاي احساساتي و قشنگ بچه ها کجا و روياهاي ما که همش تقابل عقل و احساس رو داره کجا ، بعضي وقتا باز اين احساس بهم دست ميده که کاش کلاغ ميشدم و از همون بالاي درختا غار غار ميکردم، ديگه کلاغ که دل نداره که دلش بشکنه و بازفکر ميکنم با اين حال داشتن دلي حتي شکسته هم ارزششو داره حداقل نسبت به خيلی چيزا
تو اين هفته تولد امير شيخ زاده و حميد خوشنواز بود که تبريکات ويژه مجددا اعلام ميشه و توي هفته آينده هم تولد اميرحسين پذيرايي، که پيشاپيش تبريکات ويژه تر صورت ميگيره و يه خبر بد هم درگذشت پدربزرگ مجيد بيگي بود که اين چند روزه رفته کرج همچنين از ديگر اخبار در هفته آينده شب يلدا (شب چله) ، که گروه هاي مختلف سعي در برگزاري مراسمات به ياد ماندني و ويژه هستن پارسال که توي سالن پزشکي جشن سمپاد بود و....و امسال هم ..... از همين نزديکيا هم خبر رسيده که بعضيا از اين کامپيوتريا هيتر برقي رو گذاشتن کنار کيس کامپيوتر و کيس رو سوزوندن
يه مسئله ديگه هم که پيش اومده اينه که از وقتي که سري دوم فيلترينگ صورت گرفته سايت دانشگاه رو بعضي جاها نميبينن و به مراتب عکساي وبلاگ هم ديده نميشد حالا از پريشب ديگه وبلاگم نمياد .....
بعد از دو هفته بازم فرصتي شد تا بيام تو گل سرخ چيزي بنويسم. اين دو هفته اين قدر اتفاق افتاده، شايد اگه توي اين دوهفته ميخواستم چيزي بنويسم هر روزش 10 تا وبلاگ ميشده بنويسم. چند وقت پيشا يکي بهم گفت که همه چيزي رو توي وبلاگ ننويسم و بعضي از احساسات رو توي دفتر خاطرات بنويسم يا بعضيا رو روي يه کاغذ بنويسم و بعد اون کاغذا رو پاره کنم. ولي چيزاي زيادي بوده که اين دفه همه توي دلم نوشتم. جايي که نه ميشه ديد و نه ميشه خوند و نه ميشه پاره کرد بازم خودم و خودم. ديگه اين دفه سعی ميکنم کمتر از احوالات دلم بنويسم. امروز بعد از عمري يه چيزو از اين دنيا فهميدم که برام دونستنش برام خيلي ارزشمند بود....(تو خماريش بمونين...)
امروز براي اولين بار رفتن سر کلاس از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر به طور مداوم رو عملا تجربه کرديم. ( يعني 8-10 و 10-12 و 12-2 و 2-4 و 4- 6 ) نه که اين جوري نداشتيم ولي تا هفته پيش بدون 12-2 بود ، پس از ماهها از تشکيل کلاسا و عوض شدن 2 تا استاد حل تمرين براي درس ساختمان داده ها ، پيشنهاد شد که به جاي يه روز در هفته بيشتر بشه، هر وقتي که بحث وقت ميشد (آخه جالبه که دفه اولم نبودا ...) نميشد که نمشد. بعضيا رفتن يکي دو نفري درس عمومي واحد برداشتن و دو نفر از بچه هاي سال بالا که با ما دارن نميشد که نميشد. نميدونم از دهن کي درومد که چهارشنبه 12-2 رو گفت (فکر ميکنم خودشم امروز سر کلاس نيومده بود....) حالا ما هر چي ميگيم بابا!!! "پدرمون در مياد که هيچي پدربزرگمونم در مياد و ....مگه به گوش کسي ميرفت پسرا هم که حالا همه پايه دودر شده بودن (همش 3 نفر بوديم) .... بالاخره شد آش نخورده و دهن سوخته (حالا ربطش کجا بود نمیدونم ...) سرکلاس آمارو احتمال مهندسي استاد نصير الاسلامي ساعت 3 بود که ديگه خودش درسو متوقف کرد و گفت چهره هاي شما خيلي خستس...
از هفته ديگه، هفته پژوهش شروع ميشه، از مدتها پيش برگزاری غرفه در اين هفته توسط شوراي دبيران انجمن هاي علمي دانشجويي دانشگاه بوعلي سينا (چقدر دراز شدا ) مورد تحريم قرار گرفته بود به علت کم توجهي به انجمن هاي علمي دانشجويي و عدم بودجه کافي و مسائل ديگه، به هر کلکي بوده مسئولين سعي در برگزاري غرفه ها هستند ولي امروز برام جالب بود وقتي که از يه سري ساخت و پاختا ....باخبر شدم. ميگن امروز صدا سيما وسط برنامه هاش ، همه رو قطع کرده و خبر "بهترين بازيکن آسيا" رو اعلام کرده (قصد بی احترامی و ناراحتی کسی رو ندارم)، حالا اگه يه رتبه علمي بود که يه همچين کاري نميکردن. از وقتي که بچه هاي شبيه سازي روبوکاپ دانشکده (روبوسينا) براي اولين بار رفتن ايتاليا و مقام دهم (10) جهان رو دربين 53 تيم خارجي بدست آورد و در بين 14 تيم ايرانی شرکت کننده تيم امير کبير (از سطح علمي دانشگاه و استادا و حضور سالانه نگذريم ) رتبه هفتم رو کسب کرد. ولي از سوي دانشگاه جز يه پرده به ديوار و ... هيچ تقدير و حمايت ديگه اي ازاين کار پژوهشي صورت نگرفته و از حمايت آنچناني هم از سوي مسئولين برخوردار نيست. پروژه ای که در حد يه تز دکترا حرف برای گفتن داره ... چطور است تيم واليبال و فوتبال دانشگاه (قصد بي احترامي به ورزشگاران رو ندارم ) يه مقام کوچولوي استاني مياره کلي تقدير و تشکر صورت ميگيره، و چه بايد گفت به چيزايي که ديده ميشه، وقتي به اردوي تفريحي و يا يه برنامه فرهنگي کلي بودجه اختصاص ميابه و براي شرکت در يه سمينار علمي هيچ گونه حمايتي از سوی مسئولين دانشگاه صورت نگيره ... واقعا بعضي چيزا خيلي فاجعس... راستي از ديروز واکسن زدنا شروع شده (ديدن صحنه آمپول زدن هميشه وحشتناک و ترسناکه! نه !!؟؟ ... )
مراسم تقدير از برگزار کنندگان کنفرانس ICT هم برگزار شد و عده اي هم به جاي اينکه از اينکه از اونا تقدير شده تشکر کنن دست به اعتراض زده بودن و به مسائل حاشيه اي مي پرداختن ... چند روزي داشتم به اين فکر ميکردم که کار ما هميشه از يه جا ميلنگه. اگه يه روز با يکي خوبيم با يکي ديگه بد ميشيم و اگه با يکي خوش رفتاري کنيم با يکي ديگه... يا به بعضيا بر ميخوره و .... نميدونم اشکال کار کجاس. ثانيه ها و لحظه ها و ساعتها و روزها و سالها و ....همين جوري به سرعت ميگذره ، ماها هم هيچ عين خيالمون نيست هيچ به اين فکر کرديم آخرش چي ميشه ما روز به روز که ميگذره بهتر ميشيم يا بدتر ؟ ، کارهايي که ميکنيم و نميکنيم؟ بعضي از ماها به چي فکر ميکنيم ؟ غم و شادي اين روزاي زودگذر و آينده از آن کيست ؟ و ....
اندر احوالات بعضي از دوستان چنين خبر رسيده که دوستي با دوست ديگري تماس تلفني داشته و به تقليد از صداي دختر ديگري را سر کار گذاشته و حرفها زده شده و سوتيها گرفته شده و بسي نشاط و خنده به وجود آمده ... وبماند که به عاقبت اين يکي چه آمده. و اندر احوال ديگران آمده که از دانشجويان مهندسي به دانشگاه پزشکي رفته و باعث آبروريزي به پيش دختران آنجا گرديده اند و همچنين در روز شنبه بر روي برد دانشکده اطلاعيه تسليت بدين مضمون که "پرپر شدن جوان ناکام ...." ايشان با ديدن اطلاعيه غمي بر آنها افزوده شده بود لاکن که در اندک زماني هويدا شد که مزاحي بيش نبوده و آورده اند که سال 78 هم بچه هاي عمران نيز چنين کرده بودند. هم چنين حکاياتي هم رسيده از اردوي کرمانشاه و مخصوصا حرکات موزوني که همزمان با حرکت اوتوبوس صورت ميگرفته
هفته اي که گذشت هفته ساکت و بي سرو صدايي بود. از شنبه يکشنبه که ديگه همه رفتن و دانشگاه سوت و کور شد. مخصوصا يکشنبه بعد از ظهر که توی يه خداحافظی بغض آلود آسمون هم ميگريست. نمي دونم اين چند روزه بعضی از بچه ها مسافرت بودن يا مشغول درس بودن چون توي اين يه هفته به جز يکي دو نفر بقيه که اصلا آن نشدن. ماه رمضان هم به همين زودي تموم شد. انگار همين ديروز بود که شروع شد. توي اون تاريکي غمبار ...، و يه چير جالب تر اين بود که امسال بعد از سالها 30 روزه، روزه گرفتيم. نميدونم توي اين عصر تکنولوژي چرا بايد حتما اين ماه رو به چشم ديد. در حالي که منجمين از رخداد هاي نجومي در سالهاي خيلي دور در حد ثانيه خبر ميدن ما اينو قبول نداشته باشيم. اين آقاي مجتهد يه گوشه نشسته و مثلا قراره که احکام جديد رو اجتهاد کنه فقط ميشينه از رو قبليا کپ (Copy) ميزنه. بابا الان زمانه اي که ديگه دزدي الکترونيکي صورت ميگيره و ميل و چت و... زندگي و همه چي متحول شده هنوز اينا ميان راجع به زکات و خمس گاو و اسب و شتر و ...بحث ميکنن. در جامعه اي که به قولي تا چند سال ديگه با مشکل 10 ميليون (يا بيشترشو يادم نيست...) داماد مواجه و .... (نميدونم ديگه چي بگم هر چي از دهنم در اومد که گفتم...)
ديشب داشتم به اين فکر ميکردم که اگه به چيزايي که داريم ونداريم و خدا داده، بخوايم بهشون نمره بديم نمره همه 15 ميشه. يعني معدل همش ميشه 15. اگه توي يه چيزي يکي 20 توي يه چيز ديگه مردوده. اگه يکي بدبخته توي يه جاي ديگه خوشبخته. اگه يه زماني يکي خوشحاله يه زماني هم هست که ناراحته، توي اين چند سالي که قرار زندگي کنيم بياين خيلي به دنيا فکر نکنيم و با هم خوب باشيم، به همديگه کمتر دروغ بگيم و پشت سر هم حرف بزنيم و بد وبيراه بگيم و براي مردم حرف دربياريم و دزدي کنيم و کلک بزنيم و دو در باشيم و آدم بکشيم و قتل و جنايت و ... ديگه نميدونم ...دل همديگه رو شکستن و ...چي ميشد يه کم بچگونه فکر ميکرديم، بچه اگه يه چيزي رو براي خودش ميخواد براي بقيه هم ميخواد، بياييم کاري بکنيم مثل بچه ها دوست داشتني باشيم.
يه وبلاگ جالبي هم چند روزا ديدم. وبلاگ محمد علی ابطحي (رئيس دفتر رئيس جمهوري). جالبيش به اينه که اولين شخصيت سياسي و در هين حال روحاني از سران مملکتي که وبلاگ داره، و سوتي هم توش زياد داره، ولي يه جورايي بوي ريا ميده، از قالب و زبانش و دات کامشم معلومه که فقط خودش مطلب ميده و براش تايپ ميکنن و ميزارن. نسبت به مطلباي پست قبلي هم نظراي زيادي داده شده از قبيل اينکه مبهم و مرموز بوده و ومثلا چرا از نااميدي گفتم؟ نميدونم چي بگم؟ ما بعضي وقتا نسبت به بعضي چيزا که قضاوت ميکنيم اصلا نسبت به مسائل و جريانات پشت پرده و حواشي اون اصلا خبر نداريم؟ شايد سوتفاهم از همين جا شروع بشه!!! ديروز بازم حسابي تنها بودم از خونه زدم بيرون و بازم بلوار ارم، بازم چمناي وسط بلوار رو براي قدم زدن انتخاب کردم، چمنهايي که توي اين هواي سرد و زير صفر شبا حسابي پلاسيده (به قول همدانيا چولسيده...) و مردني و زرد شده بود، گلهاي داوودي که هميشه زيز برفا پر استقامت ميديدمشون، اين دفه از زور سرما يخ کرده و خشک و پژمرده شده بودن، ولي توي اون سرما و اون هوا برام جالب بود که يه گل قاصدک وسط علفا صحيح و سالم منو نگا ميکرد، نميدونم قاصدک کي بود؟ (فکر کنم مال خودم بود) ولي من چيدمش، اين همه باد اومد و کلي درخت شکست و ديوار ريخت و ... اما اين هنوز آخ نگفته .... هيچ چيز جز احساسات نمي تواند تاريکي را به روشنايي و ياس و دلمردگي را به تحرک تبديل کند. (آنتوني رابينز)
|