چهارشنبه 8 بهمن 1382

مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد / قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهد شد





مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد
قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهد شد
رقيب آزار ها فرمود و جاي آشتي نگذاشت
مگر آه سحر خيزان سوي گردون نخواهد شد
مرا روز ازل كاري به جز رندي نفرمودند
هرآن قيمت كه آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را بفرياد دف و ني ببخش
كه ساز شرع از اين افسانه بي قانون نخواهد شد
مجال من همين باشد كه پنهان عشق او ورزم
دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد
شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي
مشو اي ديده نقش غم زلوح سينه حافظ
كه زخم تيغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد


آينده مال كيه !؟
اين سوالو امروز از 2 تا از استادامونمپرسيدم شما به چي فكر ميكنين ؟
اين از وضع جامعه و دانشگاه و مردم و مجلس و شوراي نگهبان و رد صلاحيت و ...
كسايي كه براي ما تصميم ميگيرن يه روزم يكي براي اونا تصميمي ميگرفته اما حالا ...
قانون و قانون گرايي مال كيه ؟ رابطه يواش يواش داره جاي ضابطه رو ميگيره ...
امتحانا تموم شد و بازم يه تراژدي ديگه پايان يافت. به قول بعضيا البته ميتونست تراژدي هم نباشه به هر حال امتحاناي اين ترم هم براي خودش تجربه جالبي بود هم توي تقلبا (دخترا يه طرف و پسرا يه طرف ...) و هم توي نمره ها ‌‍، پاس شدن هايي به چشم ديديم كه هيچ بني بشري نديده !!!!


با تو ای درس شبی باز در اين خانه نشستم
همه شب خيره شدم ثانيه ای چشم نبستم
شوق يک بيست پديدار شد اندر رخ زردم
يادم آمد که شبی با تو در اين گوشه نشستم
اولين بار در اين ترم که يک جزوه به دستم
جزوه را مرتبه ها باز همی کردم و بستم....
توهمه مساله ها ريخته در متن مصيبت
من همه محو سوالات عجيبت !
يادم آمد تو به من گفتی از اين ۲۰ حذر کن
لحظه ای چند به آينده نظر کن
آه آينده برای تو گران است
تو که امروز به يک بيست اميدت نگران است
باش فردا که دو پايت پی استاد روان است
تا فراموش کنی چندی از اين نمره حذر کن
با تو گفتم حذر از درس ندانم
گذر از ۱۹ هرگز ! نتوانم ... نتوانم...
اشکی از چشم فرو ريخت
۱۹ ناله ی تلخی زد و بگريخت
۱۸ آهسته از افکار من آهنگ سفر کرد
۱۷ از خانه ی اميد من آرام گذر کرد
شب و سرما و من و ترس....
همه دل داده به يک ۱۶ از اين درس
روز اول که به صد شوق ز کنکور گذشتم
شاد و خندان به سوی خانه دويدم
خويش را عالم اين دهر بديدم
تو به من پند بدادي٬ نشنيدم نشنيدم !
باز گفتم تو آسانی و من
ميتوانم که بگيرم ز تو من ۱۵ آسان
يادم آمد که از اين صفحه به آن صفحه پريدم
سوی هر مساله رفتم به جوابی نرسيدم
پای در دامن خواب کشيدم
صبح شد زير پتو آن شب. و شبهای دگر هم
نگرفتم دگر از درس خبر هم
نکند ۱۱ به اين بنده گذر هم
با ۱۰ اما به چه حالی من از آن ترم گذشتم ....


بعد از امتحان آمار بود كه داشتم به اين فكر ميكردم كه جامعه آينده ما چه جوري ميشه ؟ ما كه دانشجوشيم اين جور دودر .... براي امتحانا كه كافيه فقط يكي دو نفر بخونن و بقيه رو ساپورت (Support) كنن و .... نماينده مجلس هم اون جوري دودر ميشه و رييس فلان جا به حكم رشوه دستگير ميشه ...خلاصه كه همه در حال دودر كردن و دودرشدن
اگه قرار باشه چراغ بدستان آينده ما ها باشيم اين چراغ قراره كجا دودر بشه !!!!
دنياي بي وفايي داره ميشه !!! صداقت و راستي داره يواش يواش از بين ميره !!! ديگه كي به اين چيزا اهميت ميده تا دروغ و حقه و كلك مونده چرا راست بگي !!! وقتي يكي صداقت داره حتما خره ؟؟؟ خودتو بزن به اون راه اصلا از هيچي خبر نداري و هر چيزي رو هم هرجور خواستي فكر كن
وقتي يه عده بيان به خاطر نمره چه حرفا كه نزنن وفكر كنن كسي چيزي نميفهمه، حرفهايي كه با حقه كلك يكي ميزنه چقدر موثرتره تا حرفهايي كه يكي ديگه از رو صداقت ميزنه ...
روز به روز دارم نسبت به بعضي آدما بي اعتماد تر ميشم. شايد بايد ياد بگيريم ديگه از كسي انتظار نداشته باشيم و اميدمون به خدا باشه. با اين حال همه ازم يه انتظاري دارن. به قول "مهرداد" بايد همه رو دوست داشته باشيم و اونايي هم كه بد ميشن گول ميخورن، و يا اصلا عاشق نيستن (بايد عاشق شد و خواند / بادها در گذرند ...) . اي خدا جون كي ميشه كه ديگه فقط منت كش خودت بشيم شايدم لياقت ميخواد



(شبای امتحان توی خوابگاه)

نميدونم چرا هرچي مينويسم هي به نمره ها و استادا ميرسم (از بعضيا كه دل پري دارم...) بعضي وقتا كه خيلي عاجز ميشم پيش خودم ميگم يه روزم نوبت من ميشه (ولي فكر نميكنم اگرم يه دفه نوبت من بشه دلم نميزاره براي كسي بد بخوام... شايدم تا اون روز خيلي چيزا پيش بياد بيخيال بابا )
بعضيا كه واقعا شورشو در ميارن حالا اگه رو در رو نتونتم بگم همين جا ميگم واقعا جنس دل اينا از چيه ؟ بعضيا كه فقط دلشون ميخواد كه منتشون كشيده بشه! خدا به فرياد برسه اونايي كه به خاطر عشوه هاي بعضي از اين دخترا چه حالي ميكنن ... بعضيام با اشك و گريه حال ميكنن ولي اين وسط هم معدود دختران و پسران آزاده سرشتي هستند كه حال اونا رو ميگيرن ولي با شرايط هايي كه پيش مياد شايد ديگه چيزي نمونه ؟؟
از يه درس آمار وقتي فقط 2 نفر پاس بشن و بقيه 9.5 (خودم) و 7.5 و 6.5 وبيا پايين ...
شايد توي اين عمر 19.5 ساله و 13.5 ساله تحصيلي ننگ افتادن رو هم تجربه كرديم (حالا خدا كنه توي درساي اون بالاسريه نيوفتيم).... بعضيام كه به ما خنديدن (بذار خوش باشن)
(تو به من خنديدي و ندانستي ....)
اون دفه مجيد ميگفت كه من به همه چيز و همه كس بسته بودم و توپيده بودم ولي اوني كه بايد ميگفتم چيزي نگفته بودم ....


"باغها و آباديها همه را رفته ام ، شرق و غرب عالم را همه گشته ام ، از اقصاي تاريخ ميايم ، از شاعران ، حكيمان ، عارفان و پيامبران همه سراغ او را گرفته ام . اين راه ها همه به بي سويي است . اين سرمنزل ها همه منزلي بر سر راه است .......
اين پيامبران چه ميگويند ؟ از كجا سخن ميگويند ؟ به كجا ميخوانند ؟ اين حكيمان به چه مي انديشند ، به كجا مي انديشند ؟ شاعران شوق كجا را دارند ؟ شعر سخن گفتن كيست ؟ سخن گفتن از چيست ؟ نقاشان ميكوشند تا چه بيافرينند ؟ مگر رنگها و طرح هاي اين جهان دل زيبا پرستشان را بس نيست ؟ پيكر تراشان را چه سرمشقي به خلق آنچه نمي يابند وا ميدارد ؟ اين همه آوازها و قيل و قال ها و اصوات در زمين و آسمان و شهر ها و خانه ها كفايت نميكند ؟ از دل سيمهاي گيتار ، از سر انگشتان نرم و اعجاز گر يك پيانو ، از حلقوم افسونساز يك ني اين آوازهاي آشنا از چيست ؟ ....."
هبوت دكتر شريعتي


خوب حالا از چيزاي ديگه بگيم آلبوم بي سرزمين تر از باد سياوش قميشي رو كه ديگه همه شنيديدن با روزي چند بار گوش دادن هنوزم مثل بعضي از آهنگاش تازه و دلنشينه. شادمهرم كه قراره به زودي ( احتمالا براي فروردين) آلبوم آدم فروش رو بده بيرون مثل اينكه يه نمه توي يكي از كنسرتاش خونده بوده يه چند ثانيه اي از آدم فروش و تهديد روي بعضي سايتا هستش ....

توي اين مدته چه چيزايي ديديم و خبردار شدم كه نبايد اصلا ميديدم، چه چيزايي شنيديم و نبايد ميفهميديم و چه اسراري فاش شد و نبايد ميشد بعضي وقتا اين سوال تكراري جالب ميشه ؟ " چرا من ؟! " اين همه آدم ترسم از جرم اونه كه اسرار هويدا ميکرد





حرام گشت از اين پس فغان و غمخواري
بهشت گشت جهان زانكه تو جهان داري
مثال ده كه نريزد گلي زشاخ درخت
مثال ده كه كند خار توبه از خاري
مثال ده كه نيايد زحج غمازي
مثال ده كه نگردد جهان شب تاري
مثال ده كه كند ابر غم گوهر باري
مثال ده كه رهد حرص از گدا چشمي
(مولوي)


شونه به شونه داشتن ميرفتن (هيچ تريپي هم جز صحبت نداشتن) ....و يهو يه صداي خشن : "شما دو تا چه نسبتي با هم دارين ؟ " ......... و اونجا كه هيچ فرقي بين دوست داشتن و فحشا نميزارن و براي حرف زدن جرمي همتراز با چند تا (خيلي ببخشيد) بدکاره بزارن !!!! چه بايد گفت به اين به اصطلاح انسانها؟؟؟؟

اين هفته توي نمايشگاه همدان نمايشگاه اسباب بازي و عروسك بود. با بچه ها قرار گذاشتيم روز آخر امتحانا بريم اونجا... بالاخره كه رسيديم اونجا از همون در ورودي برامون وروود ممنوع زدن كه فقط خانواده.... حال گيري اونجا بود كه هرچي لات و خزي (تو مايه هاي همون لات و لوت) بود با دوست دخترش (معلوم نبود چند لحظه پيش با هم آشنا شدن... ) همين جوري ميرفت تو .... يه دفه هم كه خواستيم يه جا بريم نشد هيچي اين بود كه متوسل شديم به متراژ خيابان بوعلي (اون وقت ميگن چرا ملت ميرن خيابان بوعلي ...)



يكشنبه 14 دي 1382

دردم از يار است و درمان نيز هم / دل فدای او شد و جان نيز هم





دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فدای او شد و جان نيز هم
اين که می‌گويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده می‌گويم سخن
گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يک فروغ روی اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادی نيست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضی نترسد می بيار
بلکه از يرغوی ديوان نيز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سليمان نيز هم


بالاخره زمستون هم از راه رسيد. شب يلدا که با فک و فاميل دور هم بوديم و هوا هم برعکس پارسال خيلي خوب بود. امسال که از جشن مشن خبري نبود. کاج علوم پزشکي هم توي سالن تربيت معلم فرداش برنامه داشت، پارسال شب يلدا جشن و شب شعر سمپاد توي علوم پزشکي که حسابي فازو رسوند.
کنسرت کيوان ساکت هم هفته پيش توي سالن اجتماعات دانشگاه برگزار شد.


چهارشنبه شب هم بالاخره بعد از مدتها يه کنسرت پاپ توي سالن تربيت بدني برگزار شد. از نزديک 6 که با بروبچ رفتيم خيلي شلوغ بود. اين جور که به نظر ميومد جمعيت دخترا 2-3 برابر پسرا بود و دخترا روي سکوها و نصف زمين بودن و ما ها هم بيشترمون سراپا بوديم. بچه هاي انجمن که تا پارسال همه شعارهاي سياسي و سخنراني هاي سياسي داشتن حالا شده بودن مسئول ساکت کردن ما... توي اون جمعيت زياد اکثر گروهها با هم بودن : مکبسي ها و پيراشکيا و برقيا و عمرانيا و زمين شناسيا و... لحظه به لحظه به شور و شوق بچه ها افزوده ميشد، چه حرکات موزون و منظمي ولي مگه اين بچه هاي انجمن ميذاشتن ... تا يه ذره شاد ميشد و ملت ميخواستن يه تکوني به خودشون بدن...موزيک يا قطع ميشد يا يکي ميرفت پشت ميکروفن و ...هنوز برنامه تموم نشده بود که از بیرون زدن شیشه شکست و ریخت زیر پای گیتاریست و خواننده و ....
آخر سريه جلو سردر مهندسي جمعيتي که بيرون وايساده بودن چقدر ديدني بود. ديگه تو اين تاريکي منتظر کي هستين !!! پاشین برین خونه هاتون دیگه !... از اونجا اومدني ديگه برف بود و گفتيم يه حالي ببريم که در حواشي گلوله هاي ارسالي جناب مهدي يکيش به کله يه دختري گرفت و چه فراری ...حالا خوبه تا قبل از عنوان شدن در اینجا از منابع دیگه تو دانشگاه پر شده و...و...ديگه خودتون ميتونين پيش بيني کنين ..(حالا خر بيار و باقالي بار کن ...) ... خيلي جالب بود که يه پسره که تا چند لحظه پيش همش از کنار اون دخترا ميرفت و تيکه و متلک مينداخت حالا مثلا غيرتي شده بود و ...





زمان بس کند مي گذرد براي آنانکه در انتظارند
بس تند مي گذرد براي آنانکه مي ترسند
بس طولاني است براي آنانکه در اندوهند
و بس کوتاه است براي آنانکه سر خوشند
اما ابدي است براي آنانکه
عاشقند

امشب بالاخره بعد از مدتها يه ماه کوچولو رو توي آسمون ديدم. يه آسمون نيمه ابري و سايه و يه ماه لابه لای اون دیده میشد، ماهی که یادآور خاطرات خوب و بد زندگیه... (ماه بالای سر تنهاییست) ...ماهی که هنوز کلی صاحب داره و اکثر شبا محرم نگاه خیلی از آدماس و ....


زندگي زيباست اي زيباپسند
زيبه انديشان به زيبايي رسند
آنقدر زيباست اين بي بازگشت
كز برايش مي توان از جان گذشت


" همديگر رو خیلی دوست داشتن ، 5 سالی می شد که ازدواج کرده بودن .ولی از بچه خبری نبود که نبود. تا اینکه 7 ماهه پیش بود که بالاخره دوا درمون و نذر و نیازاشون جواب داد.
- خانمتون 2 ماهه که بارداره
به زنش قول داد اون روسری قرمز، همون که به سرخی انارهای باغ بال ابود رو براش بخره.
بچه پریشب به دنیا اومد ولی خیلی اذیت کرد انگار نمی خواست بیاد بیرون، انگار می دونست....
نیمه های شب بود که حال زن بد شد باید میرفت از شهر دوا می گرفت. سوار اولین ماشین شد و رفت.....
تو یه دستش دوا ها رو گرفته بود و تو دست دیگه روسری که برای زنش گرفته بود همونا که رنگ انار بود. رنگ انارای باغ بالا. همنوجا که اولین بار دیده بودش.
یه روز سرد پاییزی بود که دیدش. داغ شده بود داغ داغ... دخترک تا اون رو دیده بود دست و پاش رو گم کرده بود و انارای قرمزی که تو دستش بود همه ریخته بودن زمین. رفته بود جلو و اون ها رو براش جمع کرده بود ولی وقتی سرش رو بالا کرد که انار ها رو بهش بده دختر رفته بود.
یه ماهه بعد با هم ازدواج کردن تو جهیزیه اش یه دون انار هم بود یه انار سرخ به سرخی همون روسری که زنش خواسته بود و الان همون روسری تو دستش بود......
خوابید، تو خواب زنش رو می دید که روسری سرخ رو سرش کرده و با بچه میاد پیشش. می ره جلو و زنش رو می بوسه طعمش رو حس می کنه. همون طعم دوست داشتنی همون بوی خوب که فقط و فقط زنش داشت. همون بویی که شب اول فهمیده بود، درکش کرده بود و قسمتی از خودش شده بود...
به شهر نزدیک می شدن نمی دونست چرا ولی هرچی نزدیکتر می شدن دلش بیشتر می لرزید نمی دونست چرا ولی دلش نمی خواست به شهر برسه ..
خونشون تو حاشیه شهر بود همون اول شهر، ماشین که پیچید تو خیابون و خونشون رو دید دلش آروم گرفت اومد از ماشین پیاده بشه که یهو زمین لرزید .....
چشماش رو که بازکرد ، هیچی ندید دود همه جا رو گرفته بود چشم چشم رو نمی دید، از ماشین پرید پایین دواها از دستش افتاد ولی روسری نه ...
رفت سمت خونش، خونه ای ندید، فقط و فقط یه ننو بود. ننویی که سرخ بود، سرخ سرخ، سرخ رنگ انار... "
روزبه روزبهانی6/10/82





تو ديونه رفتي يه شب بي نشونه
تو خواستي كه قلبم پريشون بمونه
واست گريه من ديگه بي امونه
دل از درد عشقت يه درياي خونه
ميخوام با تو باشم ميخوام با تو باشم
هنوز عاشقونه ولي نازنينم چگونه؟ چگونه؟
من از شهر عشقم ولي دل شكسته
ميگفتم يه ابري يه هم رنگ بارون
يه بارون رحمت واسه سبزه زارون
مي خوام با تو باشم مي خوام با تو باشم
هنوز عاشقونه ولي نازنينم چگونه؟ چگونه؟
ميخواستم بگم من كه عاشق ترينم تو فرصت
ندادي تو فرصت ندادي تو فرصت ندادي
حقيقت چه تلخه چه تلخه شكستن حقيقت همينه
كه رفتي تو بي من كه تو رفتي بي من
ميخوام با تو باشم..............


هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگيرد، تو او را خراب کردی.
خدايا به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی.
عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی.
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدی، و به خاطر آرزويی، برای دلم امنيتی به وجود آورم، تو يکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهايم کردی، تا هيچ آرزويی در دل نپرورم و هيچ خير اميدی نداشته باشم و هيچ وقت آرامشی و امنيتی در دل خود احساس نکنم ... تو اينچنين کردی تا به غير از تو محبوبی نگيرم و به جز تو آرزويی نداشته باشم، و جز تو به چيزی يا کسی اميدی نبندم، و جز در سايه توکل به تو آرامش و امنيتی احساس نکنم .... .
خدايا تو را بر همه اين نعمتها شکر ميکنم.
شهيد چمران