
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به که در سماع نيايم
که گر به پای درآيم بدر برند به دوشم
بيا به صلح من امروز در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مويی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکايت کنم زدست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند میننيوشم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نيابم بقدر وسع بکوشم
((سعدی))

بيست و يكمين 29 ارديبهشت هم سپري شد و يه سال به سنمون اضافه شد. تولد امسال كه با سالهاي ديگه يه فرقايي داشت.يه هديه هايي هم از طرف خدا ميرسه اصلا مادي نيست و بازم مثل پارسال توي هديه ها يه كتاب هست كه جمله هاي قشنگي داره :
* حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن
* سالروز تولد ديگران را به خاط بسپار
* هرگز تسليم نشو ، هر روز معجزه تازه اي اتفاق مي افتد
* گوش كن ، ياد بگير . فرصت ها گاه با صداي بسيار آهسته در ميزنند
"اچ. جكسون براون"
سومين همايش اعجاز انفورماتيك هم عليرغم استقبال كم مسئولين به خوبي و خوشي با پايان رسيد. 2 روز همايش و كلي خاطره ، اين وسط سهم بچه هاي 80 و 81 بيشتر از بقيه بود. اما جالبه كه هميشه براي سمينار ها و كنفرانس ها جمعيت كمي مياد ولي براي جشن ها و شاديها حتي جاي نشستنم نيست.
اين هفته هم جشنواره وبلاگ نويساس ، اصلا حال نميكنم يه عده كه تازه وبلاگي شدن اومدن جشنواره راه انداختن و آخرش معلومه كه يه بيانيه هايي ميدن ، اصلا از اين وقتي (اين هفته) كه گذاشتن معلومه كه اينا درس و زندگي ندارن.
انتخابات انجمن اسلامي هم امسال با شور و حال خاصي انجام شد و نكته جالب تعداد اعضاي برابر در دو ائتلاف رقيب بود، روز انتخابات چه شلوغ پلوغي بود ، براي راي جمع كردن چه زوري ميزدن ، بعضيا روي كاغذاي تبليغاتي شماره نوشته بودن و به دخترا ميدادن ، بعضيام مثل ما موشك بازي ميكردن و بالاخره همه جمع بودن و ...

لحظههارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن
با تو مدندن
مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه
اگه چشمات من رو ميخواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات ميسپردم
اگه اسمم رو ميخوندي
ديگه از ياد نميبردم
اگه با من تو ميموندي
همه دنيارو ميبردم
بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده موندن
بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه
توي آسمون عشقم
غير تو پرندهاي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگهاي نيست
توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره

امشب بعد از مدتها باز يه شب مهتابي ، هميشه شباي مهتابي ، شباي پرخاطره با غم و شاديهاش بوده ، خيلي از غم و شاديها رو ما خودمون مي سازيم. خيلي از مسائل به خودمون برميگرده ، شايد : "براي شاد زيستن تلاش هم بايد كرد شادي بي دليل سراغ آدم نمي ياد".
روزها كه داره ميگذره يواش يواش به اين دارم ميرسم كه دنيا اون جوريم بد نيست. ميشه چشمارو به روي خيلي چيزا بست و فقط خوبيها رو ديد ، ميشه سياهي رو فقط به خاطر سفيدي ديد ، و نديدنو به خاطر ديدن دوست داشت و غما رو به خاطر شاديهاش .تابستون كه مياد باز ميشه روزاي داغ و شباي پرستاره و چتي و آن شدناي....
بيش از آنچه می دهی داشته باش ، کمتر از آنچه می دانی بگو و از آنچه که داری قرض بده .
سکوت ، در آن هنگام که سخن گفتن بی فايده است ، از معصوميت ناب نشان دارد .
اگر بار ديگر يکديگر را ديديم ،پس بايد لبخند بزنيم و اگر نه ، پس اين جدايی از بهر چه بوده است.
چه چيز بهترين است ؟ من آن را برای تو آرزو می کنم .
"شكسپير"

خرداد ماه كه ميرسه ، امتحانا نزديك ميشه . امسالم معلوم نيست امتحانا چه جوريه هم تو خرداد امتحان داريم هم تو آخراي تير. دوباره باز درس خوندن و بدبختياي نمره و پروژه و امور تكنيكي پشت در اتاق استادا و هزار دوز و كلك براي يه ذره نمره ، اونم با اين درساي ما كه روز به روز داره سختتر و خشك تر ميشه ، اين همه الگوريتم و قضيه ، واقعا بعضياش داره اعصاب خورد كن ميشه ، مخصوصا وقتي كه ديگه فهمي هم نباشه ديگه بدتر ؟ از طراحي اگوريتم بگم ؟ يا از طراحي زبانها ؟ الكترونيكم كه داره يه جورايي تخيلي ميشه . برقيام كه با ماشين و مغناطيس سر و كله ميزنن و عمرانيام با مقاومت و ديناميك و مكانيكيام كه ديگه فرقي نميكنه چيو اسم ببريم؟ هر سال همين موقع ها فصل جشنهاي فارغ التحصيلي هم خيلي بالا ميگرفت. پارسال جشن بچه هاي عمران 78 واقعا يادش به خير .

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پای خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتوای يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد

اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوری بودم
هيچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديدید
تا ديگری از سر جوانمردی
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايی نبود
و خوبی هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟
آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتی
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم
اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
