بالاخره بعد از ماهها وقت شد كه يه چيزي بنويسم. هميشه فكر ميكردم تابستون وقت براي خيلي كارا باشه ولي حالا اين قدر سرم شلوغ شده كه براي هيچ كاري وقت نميشه . اتفاقات زيادي تو اين مدته رخ داده بد نيست مروروار اشاره اي كنم.
بعضي وقتا كه دلم ميگيره روياي بچه بودن ميزنه به كلم ، بچه بشي واسه خودت شلوغ كني ، تا وقتي بچه اي كسي بهت گير نميده ، حرفي نميزنه و دلش نمياد چيزي بگه . جامعه كه توش زندگي ميكني يه خانوادس و شهرت يه خونه يا اتاقه و چز دستشويي و ميزغذا و كمد اسباب بازي جايي رو بلد نيستي. از درو ديوار گرفته تا صندلي و ميز و تخت و از همه چي بالا ميري و كسي بهت چيزي نميگه و كسي ازت توقعي جز " جيش ، بوس ، لالا " نداره . براي خودت هرچي بخندي بقيه هم دوست دارن و هرچي هم ناراحت بشي و گريه كني بقيه هم ناراحت ميشن. لحظه به لحظه يه لباس ميپوشي و اگه دخترم باشي لازم نيست روسري بپوشي و هر روز براي خودت عروسي و مامانت موهاتو ميبنده و برات گيس ميبافه يا دم موشي ميكنه ....همين كه مياي بفهمي بچگي چه عالمي داره ميبيني كه بزرگ شده و خيلي چيزا فرق كرده ، اولش با درس شروع ميشه بعد چوب معلم و گوش گرفتن ناظم و اخم و تخم هاي خانواده به خاطر دير اومدن به خونه و شلوغ كردن و كثيف كردن لباس و ...بزرگتر كه ميشي چشمت تازه به خيلي چيزا باز ميشه با دختر خاله (عمه ، دايي ، عمو ) تا 8 سال و 11 ماه و 29 روز بازي ميكردي و خواهر برادر بودي از فرداش اونم روسري ميپوشه و ميشه نامحرم !!!! دانشجو كه ميشي بايد ديگه خيلي مواظب باشي و حرف زدنت خط كشي ميشه تا به ساهت مقدس كسي توهين نشه . توي اين دنياي دراندشت فقط از جاهايي بايد حركت كني كه خط كشي شده و يه وقت منحرف نشي كه يه ذره اون ور تر جات اينجا نيست . ديگه جامعه از خوشحالي تو خوشش نمياد و روز به روز دوست دارن حال يكيو بگيرن ، هر كي ديگه به فكر خودشه و كسي پيشرفت كسي ديگه رو نميخواد و بعضي انديشه ها گوشه زندان جاي دارد و اندك شعله نوري در گوشه خانه پنهان ميماند و مبادا جمله اي از عشق ...يواش يواش دنياي مجازي انسانها هم فيلتر ميشه و بدون اجازه كسي نه جايي ميري و نه چيزي ميگي ...اگه يه وقت خداي ناكرده بخواي با يه خانم محترم بري بيرون يا حرف بزني يا بري سينما ، كافي شاپ ، كوه و ... با انگشت نشونت ميدن و يه عده هم ماموريت الهي دارن جلو اينا رو بگيرن و خلافهاي داخل خانه رو رواج بدن و حرام خدا رو حلال و حلال و حرام كنن و امثال ياسر (متاسفانه نميتونم واضح معرفي كنم ) روز به روز رشد كنه و روز به روز تزوير و ريا .توي دانشگاه هم بخواي با همكلاسيت حرف بزني يا درس بخوني يا دسته جمعي بري بيرون يا حرفي بزني اين بار ماموريت الهي به عهده كميته انظباطي گذاشته شده و ...اگه يه روز بچه بوديم يه بابا ، مامان ميشناختيم و دوسش داشتيم و به حرفاش گوش ميداديم اما حالا از مدير گروه تا رييس دانشگاه و ... به آدم دستور ميدن و نميدونم از اين دنيا رياستو چه جوري ميخوان ببرن اون دنيا ، بعضيام كه دين و دروغ و تزوير و ريا رو كردن منبع درآمد . فحش دادن كه ديگه جزي تكيه كلام ميشه و يه بار كه يكي بهت ميگه : "خر " كلي حال ميكني كه بهت فحش محترمانه اي دادن . روز به روز با رفتاراي جامعه دزدي و ريا رو ياد ميگيري و اينو اولين توي مدرسه با تقلب توسط رفتار غلط معلم آموخته ميشه و ضعف معلم اين جوري جبران ميشه و توي دانشگاه به حد كمال ميرسه . نامردي و بي معرفتي و بي وفايي و بي مرامي هم از طرف ديگه ...خيلي بد ميشه ديگه وقتي كه از دوستات و آشناهات ضربه بخوري و يه روز از اوني كه توقع نداري به سرت بياد و .....همين جوري كه تو فكري يهو ميبيني كه نصفه شبه و فردا امتحان تاريخ اسلام مونده و هرچقدرم از اين روزگار غدار گله و شكايت كني فردا يايد منتظر يه معجزه شد و چند روز بعدم جلو در اتاد وايسادن و ....
به نظرم اين روزها كه داره ميگذره بهترين روزاي زندگيه ، نميدونم شايدم بهترم بشه ولي تا حالاش كه خوب بوده خدا رو شكر ميكنم . خدا رو شكر ميكنم به خاطر خواهر گلم ( خيلي دوسش دارم) كه خيلي چيزا رو دارم ازش ياد ميگيرم.يه چيزايي هست نميشه گفت و نميشه ابراز هست .نميدونم اينو چه جوري بگم ولي خدا خيلي چيزا رو به آدما ميده و بعدش ميگيره اين وسط نبايد يادمون بره كه اونا رو خدا بهمون داده ، حالا از خدا ميخوام خواهرمو ازم دور نكنه .ما آدما يواش يواش بايد ياد بگيريم خيلي به گذشته و آينده فكرنكنيم تا بتونيم همين الانو بسازيم كه الان ،گذشته ي فردا و خود فردا ساخته بشه ، ديگه لزومي نداره به خيلي چيزا فكر كنيم و به قول فروغ :
توي زندگي آدما ، بعضي از اشتباها خيلي چيزا رو خراب ميكنه ، بايد ياد بگيريم كه تعصب نداشته باشيم و به هيچ چيزي مغرور نشيم.
عاقبت او هم مرا تنها گذاشت تشنه را در حسرت دريا گذاشت من به ماهی ها نگفتم می رود او بريد و رفت و ما را جا گذاشت بر دل دريا نگاهی کرد و رفت اشک را در چشم ماهی ها گذاشت با نگاه ساده چشمان خود بر نگاهم خطی از رويا گذاشت سهم من شبهای بی او طی شدن سهم مجنون را غم ليلا گذاشت در دل شبهای بی پايان درد عاقبت او هم مرا تنها گذاشت
|