جمعه 2 مرداد 1383

ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت / بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت





ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار
حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
با اين همه هر آن که نه خواری کشيد از او
هر جا که رفت هيچ کسش محترم نداشت
ساقی بيار باده و با محتسب بگو
انکار ما مکن که چنين جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حريم درش نبرد
مسکين بريد وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت




بالاخره بعد از ماهها وقت شد كه يه چيزي بنويسم. هميشه فكر ميكردم تابستون وقت براي خيلي كارا باشه ولي حالا اين قدر سرم شلوغ شده كه براي هيچ كاري وقت نميشه . اتفاقات زيادي تو اين مدته رخ داده بد نيست مروروار اشاره اي كنم.
بعد از قهرماني تيم روبوكاپ گروه كامپيوتر دانشگاه بوعلي سينا همدان (روبوسينا) ‌در مسابقات آزاد آمريكا . اين بار در مسابقات قهرماني 2004 پرتقال بدون هيچ باختي و با 2 تساوي و تفاضل گل 55+ با بد شانسي فراوان در رتبه 5 قرار گرفتند.
تراژدي امتحانهاي ترم دوم با مدار منطقي و طراحي الگوريتم ها به پايان رسيد. در اين ميان هنوز از تلفات ناشي از آن خبري درستي نيست ولي آنچه كه مسلمه بي معرفتي و نامردي تعدادي از اساتيد است (جهت نمونه ميتوانيد به اينجا يه سري بزنيد) . و جماعت دانشجو بارها پشت دراي بسته به دنبال اساتيد هستند.در خبر است كه پروژه نويساني از اين امر يه بهترين نحو استفاده نموده اند.
چند تا وبلاگ جديد به جمع وبلاگ هاي همشهري اضافه شده و لينكاش اومده و چند تا ديگم قراره لو بره و گذاشته بشه .
كنكور سراسري 83 هم تو اين مدته تموم شد و اونچه كه انگار از همه شنيده ميشد سختي سوالهاي رياضي بچه هاي رياضي بوده ، البته اون چيزي كه مسلمه هميشه اين مسائل پيش مياد.
خبر اومدن SQL server 2005 بعد از 5 سال خيليا رو خوشحال كرده و احتمالا خيلي ميخوره تو ذوق اوراكل بعد از رشدي كه تو اين چند سال بدست آورده و بد نيست اينم ببينيد





و ای کاش...
کاش دلمان انقدر صاف و زلال می شد که پلیدی ها روی الوده کردن ان را نداشتند و کاش انقدر سفید بود که سیاهی جرات رخنه به ان را نداشت.
و کاش چشمانمان انقدر مطیع میشدو دیدن پاکیها انقدربرایش لذت بخش بود که از دیدن ناپاکیها شرمش می شد و نا خداگاه به سوی دیگر معطوف می شد.
و کاش انقدر زندگی را حقیر می یافتیم که دیگر خود را وقف ان نمی کردیم و خود را در حصارش قرار نمی دادیم بلکه ان را به حصر خود در می اوردیم .
و کاش حضور او را همیشه و همه جا حس می کردیم تا دیگر هیچ گاه احساس تنهایی پوچی و غم نمی کردیم
کاش نیایش هایمان انقدر رنگ و بوی آسمانی داشت که عاشق عبادت می شدیم و هرگزلذت ان را با هیچ لذت دنیوی عوض نمی کردیم
و ای کاش...
(برگرفته از وبلاگ آواي ملكوت)




بعضي وقتا كه دلم ميگيره روياي بچه بودن ميزنه به كلم ، بچه بشي واسه خودت شلوغ كني ، تا وقتي بچه اي كسي بهت گير نميده ، حرفي نميزنه و دلش نمياد چيزي بگه . جامعه كه توش زندگي ميكني يه خانوادس و شهرت يه خونه يا اتاقه و چز دستشويي و ميزغذا و كمد اسباب بازي جايي رو بلد نيستي. از درو ديوار گرفته تا صندلي و ميز و تخت و از همه چي بالا ميري و كسي بهت چيزي نميگه و كسي ازت توقعي جز " جيش ، بوس ، لالا " نداره . براي خودت هرچي بخندي بقيه هم دوست دارن و هرچي هم ناراحت بشي و گريه كني بقيه هم ناراحت ميشن. لحظه به لحظه يه لباس ميپوشي و اگه دخترم باشي لازم نيست روسري بپوشي و هر روز براي خودت عروسي و مامانت موهاتو ميبنده و برات گيس ميبافه يا دم موشي ميكنه ....همين كه مياي بفهمي بچگي چه عالمي داره ميبيني كه بزرگ شده و خيلي چيزا فرق كرده ، اولش با درس شروع ميشه بعد چوب معلم و گوش گرفتن ناظم و اخم و تخم هاي خانواده به خاطر دير اومدن به خونه و شلوغ كردن و كثيف كردن لباس و ...بزرگتر كه ميشي چشمت تازه به خيلي چيزا باز ميشه با دختر خاله (عمه ، دايي ، عمو ) تا 8 سال و 11 ماه و 29 روز بازي ميكردي و خواهر برادر بودي از فرداش اونم روسري ميپوشه و ميشه نامحرم !!!! دانشجو كه ميشي بايد ديگه خيلي مواظب باشي و حرف زدنت خط كشي ميشه تا به ساهت مقدس كسي توهين نشه . توي اين دنياي دراندشت فقط از جاهايي بايد حركت كني كه خط كشي شده و يه وقت منحرف نشي كه يه ذره اون ور تر جات اينجا نيست . ديگه جامعه از خوشحالي تو خوشش نمياد و روز به روز دوست دارن حال يكيو بگيرن ، هر كي ديگه به فكر خودشه و كسي پيشرفت كسي ديگه رو نميخواد و بعضي انديشه ها گوشه زندان جاي دارد و اندك شعله نوري در گوشه خانه پنهان ميماند و مبادا جمله اي از عشق ...يواش يواش دنياي مجازي انسانها هم فيلتر ميشه و بدون اجازه كسي نه جايي ميري و نه چيزي ميگي ...اگه يه وقت خداي ناكرده بخواي با يه خانم محترم بري بيرون يا حرف بزني يا بري سينما ، كافي شاپ ، كوه و ... با انگشت نشونت ميدن و يه عده هم ماموريت الهي دارن جلو اينا رو بگيرن و خلافهاي داخل خانه رو رواج بدن و حرام خدا رو حلال و حلال و حرام كنن و امثال ياسر (متاسفانه نميتونم واضح معرفي كنم ) روز به روز رشد كنه و روز به روز تزوير و ريا .توي دانشگاه هم بخواي با همكلاسيت حرف بزني يا درس بخوني يا دسته جمعي بري بيرون يا حرفي بزني اين بار ماموريت الهي به عهده كميته انظباطي گذاشته شده و ...اگه يه روز بچه بوديم يه بابا ، مامان ميشناختيم و دوسش داشتيم و به حرفاش گوش ميداديم اما حالا از مدير گروه تا رييس دانشگاه و ... به آدم دستور ميدن و نميدونم از اين دنيا رياستو چه جوري ميخوان ببرن اون دنيا ، بعضيام كه دين و دروغ و تزوير و ريا رو كردن منبع درآمد . فحش دادن كه ديگه جزي تكيه كلام ميشه و يه بار كه يكي بهت ميگه : "خر " كلي حال ميكني كه بهت فحش محترمانه اي دادن . روز به روز با رفتاراي جامعه دزدي و ريا رو ياد ميگيري و اينو اولين توي مدرسه با تقلب توسط رفتار غلط معلم آموخته ميشه و ضعف معلم اين جوري جبران ميشه و توي دانشگاه به حد كمال ميرسه . نامردي و بي معرفتي و بي وفايي و بي مرامي هم از طرف ديگه ...خيلي بد ميشه ديگه وقتي كه از دوستات و آشناهات ضربه بخوري و يه روز از اوني كه توقع نداري به سرت بياد و .....همين جوري كه تو فكري يهو ميبيني كه نصفه شبه و فردا امتحان تاريخ اسلام مونده و هرچقدرم از اين روزگار غدار گله و شكايت كني فردا يايد منتظر يه معجزه شد و چند روز بعدم جلو در اتاد وايسادن و ....





بردي از يادم
دادي بر بادم
با يادت شادم
دل بتو دادم
در دام افتادم
از غم ازادم
دل بتو دادم
فتادم به بند
اي گل بر اشك
خونينم بخند
سوزم از سوز
نگاهت هنوز
چشم من باشد براهت هنوز
چه شد انهمه پيمان
كه از ان لب خندان
بشنيدم و هرگز
خبري نشد از ان
كي ايي ببرم
اي شمع سحرم
در بزم نفسي
بنشين تاج سرم
تا از جان گذرم
پا بسرم نه
جان بتنم ده
چون بسر امد
عمر بي ثمر
نشسته بر دل غبار غم
زانكه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم
اميد اهل وفا تويي
رفته راه خطا تويي
افت جان ما تويي




به نظرم اين روزها كه داره ميگذره بهترين روزاي زندگيه ، نميدونم شايدم بهترم بشه ولي تا حالاش كه خوب بوده خدا رو شكر ميكنم . خدا رو شكر ميكنم به خاطر خواهر گلم ( خيلي دوسش دارم) كه خيلي چيزا رو دارم ازش ياد ميگيرم.يه چيزايي هست نميشه گفت و نميشه ابراز هست .نميدونم اينو چه جوري بگم ولي خدا خيلي چيزا رو به آدما ميده و بعدش ميگيره اين وسط نبايد يادمون بره كه اونا رو خدا بهمون داده ، حالا از خدا ميخوام خواهرمو ازم دور نكنه .ما آدما يواش يواش بايد ياد بگيريم خيلي به گذشته و آينده فكرنكنيم تا بتونيم همين الانو بسازيم كه الان ،گذشته ي فردا و خود فردا ساخته بشه ، ديگه لزومي نداره به خيلي چيزا فكر كنيم و به قول فروغ :


آري آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من دگر به پايان نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

توي زندگي آدما ، بعضي از اشتباها خيلي چيزا رو خراب ميكنه ، بايد ياد بگيريم كه تعصب نداشته باشيم و به هيچ چيزي مغرور نشيم.



كسي نمي تواند
غروب زيباي خورشيد را
در قلبت تفسير كند


ونيز
شيوه زندگانيت را
تو خود هنرمندي...


پس با دستان خويش
بر تنديس تجربه ها
نقش بزن






امتحان ، امتحان ، امتحان !
تا جون داريم از ما امتحان ميگيرن
تو مدرسه انقدر از ما اتحان ميگيرن
كه از نفس مي افتيم
از بس كه امتحان داديم و امتحان داديم و امتحان داديم
انگار كه جز اين هيچ كاري نداريم.
اگر ميتونسي توي كله مونو نگاه كني
ميديدي كه مغزمون سياه و كبود شده .
از بس كه امتحان داديم و امتحان داديم
همه فكر و ذكرمون همينه ...
انقدر هر هفته انتحان داريم
كه اصلا وقت نميكنيم چيزي ياد بگيريم.
(تدشي از پيروان شل)

عاقبت او هم مرا تنها گذاشت تشنه را در حسرت دريا گذاشت من به ماهی ها نگفتم می رود او بريد و رفت و ما را جا گذاشت بر دل دريا نگاهی کرد و رفت اشک را در چشم ماهی ها گذاشت با نگاه ساده چشمان خود بر نگاهم خطی از رويا گذاشت سهم من شبهای بی او طی شدن سهم مجنون را غم ليلا گذاشت در دل شبهای بی پايان درد عاقبت او هم مرا تنها گذاشت


گل سرخ زيبا ميشكفد چون
تلاش نميكند نيلوفر باشد
و نيلوفرها اينگونه زيبا ميشكفد چون
چيزي از افسانه شكفتن گلهاي ديگر نميدانند
همه چيز در طبيعت زيباست چون
تمتم پديده ها آزاد از رقابت اند
هيچ يك نميخواهد ديگري باشد
همه به راه خود ادامه ميدهند
نكته همين جاست
خود مباش و از ياد مبر
هر كار كني نميتواني غير خود باشي
تمام دست و پا زدنها عبث است
تنها و تنها مجبوري خود باشي
(شري راجينش)






آموختن بدون انديشيدن، رنج بيهوده است. (کنفسيوس)