
"photo by nima masumi"
از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من هست
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي
بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي
همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني ، پنجره اي را بسراي
بسراي ....
من بدنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم
در افق پشت سراپرده نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها ميشد باز
باغ هاي گل سرخ
باغ هاي گل سرخ
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو
در لحظه شيرين شكفتن
خورشيد
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شكوهي ...
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خوداز ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ....
چمن خاطره من نيز ز جان مايه عشق
در سراپرده دل
غنچه اي مي پرورد
ـ هديه اي مي آورد ـ
برگ هايش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تاروپودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر گل ازين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه دشمن
كه فشاني بردوست
راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم به خدا
نورخواهد پاشيد
روح خواهد پاشيد
تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار كه صد بار بگو
« دوستم داري » را از من بسيار بپرس!
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
.... فریدون مشیری .....

ما آدما بعضي وقتا خيلي بد ميشيم. به خاطر پول چه كارا كه نميكنيم. چه دوستيهايي كه به خاطر پول از بين ميره و چه دلهايي كه شكسته ميشه و چه اعصابهايي كه خورد ميشه و ...چه احترامهايي و چه بي حرمتيهايي و ...اتفاقهايي كه تو روزمره پيش مياد....دلخوريهايي كه پيش مياد ،هميشه هم از پول ناشي نميشه ، هرچه هست از اين دنياي كوچكيست كه ما خود را در آن محبوس كردهايم و جز اين چيزي جز درد ها و زخمها و ماتم ها نميبنيم...ميگن دنيا ارزش مرواريداي چشماي مارو نداره و اشك ، آب سرديست بر گرماي سوزان شبهاي تاريك و ماتم بار يه جوون ايراني...يه روز اين قده خوشحالي كه خدا ميدونه و ... روزهاي ديگم بارها غمگيني كه احتياجي به ابر و بارون آسموني نيست... به راستي كه دنيا متعلق به كدام از ما آدمهاست...اكثر وقتا كه دلم ميگيره يا ناراحت ميشم خود به خود تنها چيزي كه ميشه گفت اينه : "روزگار غريبيست نازنين..." و كدام نازنين ؟ به گمان ، شاعر در آن زمان يار و همدمي داشته كه براي نازنينش بگويد...وپريشان خاطريش را به خاطر او از ياد برد ...و اينك ما به اميد كدام نازنين غمهايمان را از ياد بريم ؟ و در تنهايي خود براي كدام نازنين بخوانيم : "روزگار غريبيست نازنين..."

كي اشكاتو پاك ميكنه؟
شبها كه غصه داري
دست رو موهات كي ميكشه
وقتي منو نداري؟
شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره
برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته؟
از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته؟
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا
كي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي كه راه درازه
كي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره
نكنه ستاره يي بياد
ياد تو رو نياره
"شعر از امير فرخ تچلي"

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند.
زن جوان : خواهش می کنم ميشه يه كم يواش تر بري ! من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب اما اول باید بگویی خیلی دوستم داری!!
زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟!
مرد جوان : مرا محکم بگیر.
زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟!
مرد جوان: باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود بگذاری. آخه نمی تونم راحت برونم .اذیتم می کنه!
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد یکی از دو سرنشینان زنده ماند و ديگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

"photo by khalil nekoi"
آدما از آدما زود سير ميشن
آدما از عشق هم دلگير ميشن
آدما رو عشقشون پا ميزارن
آدما آدمو تنها ميزارن
منو ديگه نميخواي خوب ميدونم
تو كتاب دلت اينو ميخونم
يادته اون عشق رسوا يادته
اون همه ديونگي ها يادته
تو ميگفتي كه گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدماي روزگار
چي ميمونه از شماها يادگار
ديگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم
نميخواي بموني توي اين خونه
چشم تو دنبال چشماي اونه
همه حرفهاي تو يك بهونس
اون جهنمي كه ميگن اين خونس

- ميگن بنويس! ، - ديگه وقتي نيست ! ، - ميگن ديگه نمينويسي ؟ - براي كي و چي بنويسم...روزي كه وبلاگ رو شروع كردم اينقدر تنها بودم كه واسه دل خودم بنويسم ... بازم همون تنهايي و اين بار دلي غبار آلود ...وقتي كه فكرشو ميكنيم ميبينيم از اين دنيا هيچي نداريم و هيچيش مال خودمون نيست ، حتي دل و قلبمون ...اي خداي بزرگ بازم مثل هميشه با تو حرف ميزنم ...جز تو كسي رو ندارم ...هميشه همه چي اولش خوب پيش ميره ... همين كه مياي ميبيني يهو همه چي از دست رفته ...يعني ما نسبت بقيه اين قده لياقت نداشتيم ...اينا به پاي كدوم گناهمون ريخته ميشه ...يعني اين قده ارزش داره كه همش اشكامون سرازير ميشه ...شايدم از خودمونه و همش از تو ميبينيم ... شايد اصلا لياقت خيلي چيزا رو از دست ميديم...هميشه گله از دنيا و روزگار بي وفا بوده و هست ...دنيايي كه ما خودمون به دست خودمون ميسازيم ، هميشه بلاي جون خودمون ميشه و ...
در اين وبلاگ حرفهايي كه روزهايي از ته قلب بيرون مي آمدند امروز به عمق همان دل پناه ميبرد تا غبارش را بيالايد و مباد از دست نا اهلي ...

گاه گاهي كه دلم ميگيرد
دل من خواهد خواست
كه يك پنجره اي باز شود
رو به بالا ، آبي
رو به درخت ، سبزي
رو به سرخي ، گل سرخ
باغ سبزي كه در آن مردن نيست
نسيم ، شقايقها را مي لرزاند و مي رقصاند
عقاقي ، ميزبان گنجشكان
كاش كسي اينجا بود...
سيب سرخي بخوريم لب جوي
جويبار در حركت
زندگي در گذر است
لحظه ها ميگذرد
"9/9/83"

روز دانشجو هم تموم شد و هويت گمشده اي از دانشجو به نمايش گذاشته شد ... دانشجويي كه در جو مشوش روزگار جامعه اش خود را در ميان مسنجر ها و آفلاين ها و لينك ها و به تازگي اوركات ميابد ... نوا ها و فريادهايي كه امروز در ميان انبوه وبلاگ هاي فيلتر شده قرار گرفته ...روزگاري كه آنقدر دهانش را بوييده كه مبادا گفته باشد دوستت دارم ...دانشجويي كه آنقدر ديوارها ديده و مورد اهانت و اتهام و تهمت جامعه قرار گرفته كه جز رفتن ، ماندني را نميپذيرد ، جامعه اي كه با دستان خود متفكران و روشنفكرانش را به آن سوي مرزها ميفرستد و به خود زهر سانسور مينوشاند ، جامعه اي كه با دستان خود روزنامه ها و روزنامه نگارانش را ميبلعد ، جامعه اي كه معلوم نيست در خدمت كدام خدمتگذاران است .و در اين ميان اندكند كه اميدي به كور سو نوري دارند كه در فرسنگ ها تاريكي روزنه اي ديده ميشود.
زماني كه همه چيز بر ضد توست ، به ياد آور ، هواپيما در خلاف جهت باد اوج ميگيرد . "هنري فورد"

يلدا مبارك !