چهارشنبه 9 شهريور 1384

معشوق به سامان شد تا باد چنين باد / کفرش همه ايمان شد تا باد چنين باد





معشوق به سامان شد تا باد چنين باد
کفرش همه ايمان شد تا باد چنين باد
زان لب که همي زهر فشاندي به تکبر
اکنون شکر افشان شد تا باد چنين باد
آن غمزه که بد بودي با مدعي سست
امروز بتر زان شد تا باد چنين باد
آن رخ که شکر بود نهانش به لطافت
اکنون شکرستان شد تا باد چنين باد
حاسد که چو دامنش ببوسيد همي پای
بي سر چو گريبان شد تا باد چنين باد
نعلي که بينداخت همي مرکبش از پای
تاج سر سلطان شد تا باد چنين باد
پيداش جفا بودي و پنهانش لطافت
پيداش چو پنهان شد تا باد چنين باد
چون گل همه تن بودي تا بود چنين بود
چون باده همه جان شد تا باد چنين باد
ديوي که بر آن کفر همي داشت مر او را
آن ديو مسلمان شد تا باد چنين باد
تا لاجرم از شکر سنايي چو سنايی
مشهور خراسان شد تا باد چنين باد
سنايی


نتايج نهايي كارشناسي ارشد هم بالاخره اومد ، سلمان ظروفي هوشمند (عمدا اسم كامل نوشتم كه توي موتورهاي جستجو بره ...) ، IT علم و صنعت رو قبول شد ، ساره امام IT خواجه نصير ، سميه كافي هوش شريف ، حميد شريعتي مكاترونيك سمنان و ما همچنان در حسرت مانده ايم، حتي علي ببو (BABO) هم قبول شد ، كي ؟؟؟ علي ببو (BABO) !!! امير چقدر اينو مسخره كردي !!! علي ببو ، رياضي شبانه اينجا مي خوند بالاخره مهندسي صنايع علوم تحقيقات رو قبول شد ... اون روز شيريني آورده بود دانشگاه ... ، امروز غروب هنگام با مهندس امام و خانمش (ساره ) و هما و شهرزاد نزديكاي دانشگاه وايساده بوديم و به ساره و مهندس تبريك مي گفتيم ، به همين زودي از روز كنكور گذشت اون روز سرد اسفند 83 كه بعد از كنكور IT نزديك غروب جلو سردر دانشكده علوم وايساده بوديم و راجع به سوالات بحث مي كرديم ، اما حالا ديگه نتيجه ها اومده و ماها غيرمجاز با چه حسرتي به حميد و ساره تبريك مي گفتيم.



عكس تقديمي ويژه مصطفي گله

از اكثر بچه ها گفتيم از نيما هم بگم ، نيماي گلي كه اين روزها ديگه ايران نيست و توي ونكوور داره ادامه تحصيل ميده ، قطعا بزرگترين افتخار گروه و دانشكده و دانشگاه نيماي عزيزه ، نيما با معدل كل 18.5 ، 4 سال سابقه در تيم روبوسينا با كوله باري از درخشش در عرصه ها داخلي و خارجي ، نيمايي كه نماد قشنگي براي مرام و معرفت و صداقت و مهرباني و ديگه هر چي بگم كم گفتم (متاسفانه من درس اخلاق رو خوب پاس نكردم خيلي بلد نيستم از اين صفتا بشمارم...) ، چه اون وقت كه ما دانشجو نبوديم و نيما رو مي شناختيم چه وقتي كه تو روبوكاپ حسابي رفيق شديم و چه وقتي كه توي اسپروت باهم بوديم ...چقدر اذيتش مي كرديم ... يادمه اون روزي كه سر پروژه كامپايلر ، استاد اشك بچه ها رو درآورده بود ، با خودم مي گفتم ، توي اينجا هيچ كسي لياقت اين همه استعداد اينا رو نداره ... آره نيما جون هر كجا هستي ، زير هر آسموني كه هستي ، آسمان مال من و توست ، پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين ، ...



نيما و مصطفي توي مسابقات جهاني روبوكاپ 2005 ژاپن

تابستون ما هم اين سال با كم تنوع ترين نوع خودش ديگه به يواش يواش داره به اتمام ميرسه ، روزهايي كه با كارآموزي و درس و پروژه و شبهاي آنلايني گذشت ، تفريحي هم جز سينما و يكي دو بار بوعلي پنج شنبه ها و كوه هاي روز جمعه نداشتيم.. ، كوههايي كه با فواد و امير و حميد و ثناي عزيزم مي رفتيم ، اون دفه كه فواد از بلندي افتاد و خدا رحم كرد افتاد رو گلا وگرنه خدا ميدونست چي پيش ميومد ، لباساش از سر تا پا شده بود گل ، ديگه مجبور شديم توي كوه لابه لاي سنگا لختش كنيم و لباساشو بشوريم ...، يا اون دفه كه زير آفتاب داغ ، رفتيم زير آبشار وايساديم و حسابي خيس شديم ، فرداش امير خشگله كه اصلا زير آب نيومده بود سرما خورده بود ... ، و اين دفه آخر كه با ثناي عزيزم از كوه ميومديم داش وحيد هم پايين بود و با اون پرايدي كه تازه خريده بودن چقدر اين بلوار ارم رو دور زديم ، به قول ثنا : "دوغ و عشق و ماشين پرايد" ، , مثل هميشه چه آوازايي از دلكش با ثناي گلم راه برگشت خونديم :


این همه آشفته حالی ، این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو ، از تو دارم، از تو دارم
این غرور عشق و مستی ، خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم سیه رو ، ازتو دارم ، از تو دارم
این تو بودی کز ازل، خواندی به من درس وفا را
این تو بودی کآشنا کردی به عشق این مبتلا را
من که این حاشا نکردم ، از غمت پروا نکردم
دین من، دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من ، سودای من ، از نور بی پایان تو رونق گرفته
من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم
من خود شیوه نگه چشم مست تو را می شناسم
دیگر ای برگشته مژگان ، از نگاهم رو نگردان
دین من، دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من، سودای من، از نور بی پایان تو رونق گرفته
این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو، از تو دارم ، از تو دارم
...




فيلم بيد مجنون هم روي پرده رفت، مجيد مجيدي مثل فيلمهاي قبليش فيلمي نمادين از جامعه ايراني و طرز تفكرات افراد به نمايش كشيده بود ، پرويز پرستويي مثل هميشه سنگ تموم گذاشته بود، يه كم دقيق تر كه بشيم شايد زندگي تك تك ماها هم مثل شخصيت پرستويي توي فيلم باشه ، وقتي كه كوره همه چيو داره و وقتي بينا ميشه همه چيو از دست ميده و در نهايت با كور شدن مجدد ديگه چيزي نداره ، شايد فلسفه طبيعت همينه يا اينكه ماها لياقتشو نداريم ، حريص بودن انسانها براي خواستن و آنچه بيش از اين است يا آنچه نديده اند ومي خواهند ببينند و شايد حضرت آدم هم مي خواست مزه چيزي را حس كند كه تا به حال نخورده بود ... و اما زن زيادي تهمينه ميلاني ، اين بار هم رنگ و بوي فمنيستي توي فيلم ديده ميشه ، رفتارها و برخوردهايي كه توي جامعه وجود داره ، از شخصيتهاي اصلي تا دختري كه دوست پسرش خرش كرده كهبرن شمال و با خودش 3-4 تا پسر ديگه هم آورده و ياجملاتي كه امين حيايي عنوان ميكنه : "من تو زندگيم جووني نكردم..." يا جملات پارسا پيروزفر كه توي جامعه به عينه وجود داره : "دوسش داشتم ، عاشقش بودم ، بهونه زندگيم بود ، دوسش داشتم ، كشتمش ... " دقيقا مثل سپيده و مرتضي دانشگاه خودمون ...
سبز و سفيد و قرمز فرشيد هم در نوع خودش بي نظيره ، بعد از اين همه شعر و ترانه پاپ كه براي ايران ساخته شده ، اينم جالب بود ، گفته ميشه معين هم اين روزها قراره آلبوم جديدشو بده ، هنوز كه خبري نيست ... دو ترانه از شادمهر هم از آلبوم popcorn هم بالاخره روي نت اومد ، هنوز از بقيه هاش خبري نيست و البته هنوز توي شعراش مطلق گرايي شادمهر ديده ميشه ؟





دست تو ، تو دست من بود، دلت اما جاي ديگه
تو خودت خبر نداري، اما چشمات اينو ميگه
مدتي بود حس ميكردم، كه دلت يه جا اسيره
پشت پا زدي به بختت كي واست جز من ميميره
تو ميگي يه وقتا گاهي ، پيش مياد يه اشتباهي
نه ديگه ، ديگه نميشه ، واسه تو نمونده راهي
ديگه ديدنم محاله ، ديگه برگشتم خياله
سزاي كارت همينه ، دل از اون نگات بي زاره
...

نميدونم داشتن زيد واسه بعضيا چقدر مهمه !!!؟ كه اين اين دوستان "ا" و "ه" دوستيشون واسه ما گل كرده بود و ميخواستن واسه ما زيد رديف كنن... داستان از اين قرار بود كه "ه" ميخواست رفيق دوست دخترش رو با من آشنا كنه و خلاصه و زنگ ميزدن كه خوشگله و فلانه و چي ميكنه چي نميكنه و حسابي تعريف و تمجيد و علي اين جوري نگو و اون جوري بگو و به قول خودشون ميخواستن مارو مرد كنن... ، منم با اجازتون يه چند روزي گذاشتمشون سركار و بالاخره پيچوندم رفت ، يكي نيست بگه آخه منو چه به اين كارا و ...
از درياي دل من هم به خاطر فرستادن عكس تشكر ميكنم .
و امروز توي وبلاگ يه دوستي ديدم : " خريت فقط خوردن علف نيست "





چهارشنبه 26 مرداد 1384

به شقايق سوگند که تو برخواهی گشت / من به اين معجزه ايمان دارم





آب مي خواهم سرابم مي دهند !
عشق مي ورزم عذابم مي دهند !
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند !
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد ، داد شد!!
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است ، مرتد مي شوم
خوب اگر اين است ، من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است‌
کافرم ديگر مسلماني بس است
...


اين بار حرفي براي گفتن ندارم ، شايدم گفتني ها آنقدر زياده كه نميشه به يه پست اكتفا كرد ، لحظه ها و ثانيه ها و دقايق و روزها و سالهايي كه از پي هم ميگذرند تا ما را از طلوعي به غروبي نزديك كنند ، اكثر وقتا غرق در لحظاتيم ، شايد زندگي همون لحظاتي باشه كه از گذشتنش هيچي نميفهميم ، اينجا ، همدان ، چند روز پيش وسط تابستون (به قول حامد البته چند روز بعد از وسط تابستون... ) بارون اومد ، اونم سه روز براي ساعتها كه براي خودش جالب توجه بود، توي گرماي سوزناك تابستون ، خنكي و نمناكي بارون نشون داد كه طبيعت در عين خشونت گرمش ميتونه نرم و لطيف و خنك هم باشه ، بارون يادآور خاطرات دورو نزديكي براي خيلي از ماهاست...! ترانه بارون اميد و سياوش قميشي هم كه در حد خوش بي نظيره، الان وقتي مجيد و امير اينو ميخونن معني حرفاي منو به خوبي راجع به خودشون ميفهمن ...، اگه درست يادم باشه چند روز پيشا چند از بچه ها آفلاين گذاشته بودن كه بارون خوبيش اينه كه وقتي زير بارون گريه ميكني ، كسي متوجه اشكات نميشه . اينم به نقل از يكي از وبلاگ نويسان توي نوشته هاي عادل عزيز بود :
بيچاره پسرا !!!!
اگه تيپ بزنيم بريم بيرون ميگن با كي قرار داري ؟
اگه لباساي معمولي بپوشيم ، ميگن اصلا سليقه نداري !
اگه زياد بگيم دوست دارم ميگن بازم چه نقشه اي تو سرته ؟
اگه نگيم دوست دارم ، ميگن پايه كسي ديگه وسطه ؟
اگه زياد بهشون زنگ بزنيم ميگن اعتماد نداري؟
اگه يه مدت زنگ نزنيم ميگن مثل اينكه سرت خيلي شلوغه !
اگه تو خونه زياد بخنديم ميگن ديوونه شدي !
اگه نخنديم ميگن چه مرگته لندهور !
اگه شام بخوايم ميگن همش به فكر شكمشه ! ، اگه نخوايم ميگن ذليل مرده معلوم نيست با كي شام كوفت كردي !
ولي هرچي ميگن بذار بگن كه ما كارمون درسته !!!!!




دومين ماه از تابستون هم رو به پايان مي گذرد ، تو اين دو ماهه هركي واسه خودش يه كارنامه اي درخشان كرده ، از بزرگ مرد ظلم ستيزي كه بر روي تخت بيمارستان ، معناي آزادي را روز روز به نافهمانش ميفهماند ...،از امير و پورتالش كه اين روزها توي نمايشگاههاي ساري جولان ميدن... ، از بروبچه هاي نتورك ماركتيگ (network marketing كه ميدونم همين كه دهنم باز بشه يا كتك رو خوردم يا به خيلي كارهاي نكرده محكوم ميشم و اينا ...) كه اين روزها حسابي سرشون با كاراشون و جزوه هاشونو و دوستان جديدشون و وظايف جديدشون و ليدر شدن بعضياشون و ميلياردر شدن يه عده ديگه شون و ماشين دار شدن بعداز اين (سالهاي آينده ...) و جوانان برومندي كه سال تاسال همدان پيداشون نميشد و حالا كل تابستون رو چه جوري تو همدان دووم آوردن خدا ميدونه ! ، خلاصه لپ تاپ دار شدن بعضيا از چه طريقه هايي هم مباركي داره و هم جاي تعجب و شايد هيچ جاي دنيا اين جوري نباشه ! ، از پرندگاني كه در كوهها و طبيعت و جنگل براي خود زندگي تشكيل داده اند و با جوجه هاشون به انتظار آخر پاييزند ... ، از BF و GF هايي كه تو اين مدت توي يه روز و دوروز و هفته به وجود مياد و مثل باد از بين ميره ...، از مصطفي گله بگم كه امير جديدي گفته بود توي وبلاگ حسابي شلوغ كنم و واسش پيام تبريك بذارم !!!!... نيماي عزيز دل و دوست داشتني رو بايد به خدا بسپاريم كه تا چند روز ديگه خاك ميهن رو به قصد ادامه تحصيل ترك ميكنه !.... پسردايي اميرمون هم كه فرداشب قراره دوماد بشه و داش علي و عرفاني هم قراره امرخطير ساقدوشي رو متقبل بشن ... ، تبريك وبلاگ و برگزيدگي خبرنگاري فواد رو هم از ياد نميبريم و... يه خستگي هم به بروبچه هاي كنكوري ميدم كه با اعلام نتايج اوليه يه شيريني ناقابل رو هم دودر كردن ،...





به شقايق سوگند که تو برخواهی گشت
من به اين معجزه ايمان دارم ...
باغبان دلشاد کنج ايوان زمزمه کنان می گويد:
" منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "
ديرگاهيست که من روزنه را يافته ام
به اميد رويش لحظه سبز ديدار
بذر بودنت را در دلم کاشته ام ...
با خودم می گويم :
" نکند بی خبر از راه رسی و من دلخسته
با آن همه گلهای آرزو
در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ... "
از نسيم خواسته ام مژده آمدنت را
به من عاشق رنگين بدهد ...
شک نبايد به دلم پای نهد
من خانه قلبم را با اشک مژه گانم آب و جارو کردم
به اميد پيوند
به اميد لبخند
به اميد صحبت
آسمان می خندد ، ماه همچون کودکی معصوم
سرسازش دارد ...
موجها می رقصند، نسترن نيز چو آهوی دشت
به سرمه مشکی چشمانش می نازد ...
عشق را می بويم
زندگی می پويم
آسمان می جويم
دلم اما غمگين سبد شيشه ای نگاه می بوسد ...
هيچ تريدی نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم می آيی
همراه چلچله ها، همصدای چکاوک ،‌ هم پرواز قاصدک
هيچ ترديدی نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم می آيی
تو می آيی ...



شب هنگام در مجتمع تفريحي تپه عباس آباد همدان

يكشنبه 16 مرداد 1384

آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟ / وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟





درهواي سحرم حال وهواي دگراست
هرچه دارم همه ازحال وهواي سحراست
نازپردازطراوت همه جا درپرواز
مهربانوي لطافت همه جا درگذراست
سحرم با طرب آيد كه نويد ظفرم
سحرم بال وپرآرد كه: زمان سفراست
بوي ياس آرد وگويد كه: تورا همنفس است
عطرعشق آرد وگويد كه: تورا راهبراست!
من سبكبال ترازچلچله پروازكنم
گرچه پايم همه درخاك به زنجير دراست
سفرعالم جان است وجدايي ازخويش
نه ازآنگونه سفرهاست كه دربحر وبراست
هرطرف بال گشايم همه جا چهره دوست
پاك چون پرتوخورشيد به پيش نظراست
هردو بازوي گشوده ست به سويم كه: تورا
گرم ترازدل وجان برسر اين سينه سراست
هر دو بازوي گشايم به هوايش كه مرا
تا توهمصحبتي اي دوست جهان زير پراست!
سحربي توسحرنيست گذردرظلمات!
نفس بي تونفس نيست هبا وهدراست!
خود تو روح سحري با تومن ازخود بدرم
هركه با روح سحر باشد ازخود بدراست
با سحرهمسفرم روبه چمن زاراميد
يعني آنجا كه تو مي تابي ودنيا سحر است!
جاي دل آتشي ازمهرتو درسينه روان
جاي خون عشق تودرجان وتنم شعله ور است
فريدون مشيري



تاريك دره

ملك فهد ، حاكم عربستان چند روز پيش درگذشت ، تعداد زيادي پيام تاسف و ناراحتي و همدردي از سوي افراد مختلفي از دولتهاي گوناگون منتشر شد و دولت عربستان نيز بارها تاثر خود را اعلام نمود و حتي اعلام عزاي عمومي و ... اما به واقع اينگونه بوده است ؟ يا هست ؟ درگذشت حاكمي كه بدون نظر و انتخاب مردم و صرف بودن در خانواده اي خاص حكومت مي كند ؟ چقدر مورد علاقه آن ملت است ؟ مشروعيت آن نظام و دولت با كيست ؟ آيا آن غم و اندوهي كه تلويزيون هاي عربستان نمايش مي داد ، از غم آن مردم حكايت داشت ؟ يا آن نيز به مانند تلوزيون ما، خاص بود ... نويسنده اي عربستاني در روز خاكسپاري بارها از تاريخ ياد كرد براي از دست رفتن ملك فهد (ايها التاريخ سجل...) و بارها اندوه خورد ، اما به راستي چه خدمتي به مردم كرده بود ؟ آيا اينان چشمشان را بر روي بزرگ مردي كه بر روي تخت بيمارستان افتاده بسته اند ؟ به راستي كه تاريخ آنچه را كه بايد ثبت كند و از ياد نبرد ، صبر و استقامت آزاد انديشان و ظلم ستيزاني است كه حتي يكه و تنها به دنبال آزادي مبارزه مي كنند و از هيچ قدرتي نمي هراسند ، به راستي كه در تاريخ مبارزه اي سراغ نداريم كه آزاده اي در درياي سياه ظلمت با كشتي بزرگي كه همگان در آن هستند و به تنهايي به دنبال كورسو اميدي براي روشنايي است و هر روز بارها آن را به زير آب مي برند تا روزي شاهد مرگ او باشند و جز حرف و شعار اطرافيان خبري نيست! . از همان كودكي در فرهنگ ما ياد داده ميشه كه هميشه به دنبال قهرماني با اسب سفيد باشيم و هيچ گاه كسي جلو نرود و قشنگترين تعبيري كه ميشه بكار برد اينه كه ما ملتي تماشاچي هستيم ، و چه فرق بزرگي بين او كه براي آزادي مي جنگد و ما !!! ؟؟؟ و هيچ وجدان انساني به خود نمي تواند بقبولاند كه شخصي براي داشتن انديشه ، فكر و عقيده اي محكوم باشد يا حتي به خاطر داشتن حرف و انديشه محكوم به مرگ شود... به اميد روزي كه كسي براي انديشه اش محكوم نشود !



اردوي شيراز - تخت جمشيد -اسفند 83 - اولين نفر فواد ، آخرين نفر خودم


نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
به من هر آنکه او دورچو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من
سيمين بهبهاني

امروز بعد از مدتها با امير و مسعود رفتيم سينما ، فيلم "گل يخ" از كيومرث پوراحمد . اولاشو خوب رفته بود ولي از وسطاش ديگه فيلم ايراني مي شد و بقيشم ميشد فهميد. تو تابستونه شايد بعد از فيلم "بازنده" ، فيلم خوبي بود، توي بازنده كه فروتن مثل هميشه هنرمندي خودشو به نمايش گذاشته بود، فكر مي كنم ابراز احساساتي كه به نمايش ميزاره هيچ كس ديگه نمي تونه اونو انجام بده ، فيلم رو مي شد به نوعي ادامه اعتراض قلمداد نمود.
مسعود رو 2 سالي بود نديده بودم، سينما و "فيلم گل يخ" بهونه اي بود كه بخوايم بالاخره بچه هاي پيش دانشگاهي رو هم جمع كنيم ولي از بابك خبري نبود و مهدي هم كه بي خيال شديم ، امير گفت آرش هم مسافرته و بيخيال علي ، همون سه تايي خودمون ، مسعود مثل هميشه ابهت و وقار خودشو داشت ، سيبيلاشم ديگه زده بود و ديگه "مسعود سبيل" نبود ، چقدر سربه سرش گذاشتيم ولي هنوز سنگيني خودشو داشت ، صبورتر شده بود ، تكيه كلام دبيرستان همون "انترخان" بود ، صحبت كه ميكرد همش منتظر بودم كه اينو بگه كه از يكي از استاداش كه تعريف مي كرد بالاخره گفت ، مسعود ساكت شده بود ، شايد به خاطر اين بود كه به قول امير ديگه داره مرد يكي ديگه ميشه ! از اون طرفيا هيچي نمي گفت ولي امير چقدر سربه سرش گذاشت، هي مي گفتم مسعود ساقدوشات ماييما ، دوسال پيش يه پژو آردي داشتن ، اين دفه با زانتيا اومده بود ، مثل هميشه تا بلوار و عباس آباد و جاده گنج نامه ، ساعاتي بيش پيش هم نبوديم ولي لحظات شيرين و قشنگي گذشت دقيقا مثل همون دقايقي كه بعضي BF ، GF هاي عاشق با هم ميرن بيرون ( البته بعضياشون يه اضطرابي هميشه دارن كه يكي بهشون گير نده و ... ).





حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
مي خواستم
مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم
احمدرضا احمدي

از همه اتفاقات كه بگذريم ، بايد به پسرخاله هام به خاطر نجات كودك 4-5 ساله از مرگ يه تبريك و آفرين گفت ، سجاد اين جوري تعريف ميكنه كه بعدازظهر توي باغ مشغول كوره زدن سيب زميني بوديم كه از باغ همسايه سروصدا و جيغ و داد بلند ميشه و همين جوري ادامه داشته ، اولش بي خيال ميشن ولي بعدش چندتايي با پسرخاله محمد و عزت اله وعلي اكبر ميرن باغ همسايه ميبينن بچه 4-5 ساله افتاده توي استخر پر از آب متعفن و لجن، بعد از مدتي جستجوي توي آب كثيف و كدر و بدبو ، بچه رو بيرون ميارن ، سجاد ميگفت : بدنش يخ كرده بود ، نفس نمي كشيد، نبض نداشت، چشماش سفيد سفيد ، ... كه اول كلي آب گل آلود و لجني از دهنش بيرون مياد و دست به كار تنفس مصنوعي ميشن ، بعد از 2-3 دقيقه ، اون يكي همسايه هم اضافه ميشه و اون تو كارش حرفه اي تره ، و بالاخره بعد از چند دقيقه اي ديگه ، با سرفه هاي كودك جان دوباره اي به او بر ميگرده و با رسوندن به بيمارستان ديگه كاملا نجات پيدا ميكنه !!!



به ياد اردوهاي نرفته !!! جمشيديه تهران


آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟
وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟
وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانكه سوگند من و توبه‌ام اشكست كجاست؟
وانكه جانها به سحر نعره‌زنانند از او
وانكه ما را غمش از جاي ببرده‌ست كجاست؟
جان جان است، وگر جاي ندارد چه عجب؟
اين كه جا مي‌طلبد، در تن ما هست، كجاست؟
پردهء روشن دل بست و خيالات نمود
وانكه در پرده چنين پردهء دل بست كجاست؟
عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد
وانكه او مست شد از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانا



مجتمع تفريحي تپه عباس آباد همدان