|
پنجشنبه 8 دي 1384
|
|
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
|

فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش
دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند ديوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

مامان و باباي منم اين هفته رفتن خونه خدا (مكه) ، روز استقبال توي حياط ترمينال چقدر آدم اومده بودن، يه بنده خدايي هم كه از روستا تشريف آورده بود، فاميلاش چند تا سيني پر كرده بودن سبزه و هفت سين و روي سر چندتاشون بود، من كه اصلا گريه م نمي يومد ولي تا دلتون بخواد اين خواهرام اشك ريختن، جالب بود آسمونم ابري بود و و اونم حسابي اشك ميريخت، من هرچيم از اين اشكاي سپينود (خواهر كوچيكم) زدم به چشام كه منم گريه كنم،نشد كه نشد، موقع حركت چه چقدر دست بود كه باي باي ميكرد...
خواهر كوچيكم (سپينود) كه رفت پيش مادربزرگم و خواهر بزرگمم (صبا) كه همون روز رفت تهران...، همون روز كه اومدم خونه، خونه بوي سكوت بغض آلودي به خودش گرفته بود، تا 1 ساعت پيش شلوغ پلوغ و همه اومده بودن و هي بوي اسفند ميومد، اما حالا فقط بوي مامان بابام مونده... ،حالا رفت تا يه ماه ديگه برگردن، من موندم و يه قفسه كتاب و جزوه و آزمون ارشد، توي اين سكوت درس خوندن خيلي سخت تره تا اون سرو صداي قبلي، يخچالم با اينكه رنگين تر شده ولي ديگه طراوت قبلا رو نداره، ميوه هاش كه هركدوم داره يه رنگي به خودش ميگيره ... تلفنم ديگه زنگ نميخوره ، چشمام ميوفته به گوشه اتاق، به اون كتاب ساختمان داده ضخيم بيچاره كه خيلي وقته التماس دعا داره ....
اين چند روزه ديگه حسابي شدم يه پا كدبانو، بعد از ظرف شستن دستام بدجوري پوست ميندازه و پوست پوست ميشه... ، تازه ميفهمم مامان طفلكي چي ميكشيده... ، به يخچال بالا خيلي سر نزده بودم، ميوه ها رنگ سبز كپك گرفته بود، فقط تونستم همه رو بريزم دور، نوناي توي سفره هم مونده بود بيرون اونم توش بو برداشته بود و حسابي سبز و قهوه اي شده بود كه اونم به سرنوشت ميوه ها دچار شد، امشبم كه از كنار گلدوناي پاسيو كه رد ميشم يادم افتاد كه بابا گفته هفته اي 2-3 بار به گلدونا آب بدم و من يه 5 روزي هست كه اين كارو نكردم، عوضش يه آب حسابي به گلدونا دادم كه از سر و ته گلدونا آب ريخته بود و حسابي پاسيو خيس شد... ، اون روزم كه برف اومد، از ترس يخ زدن فرداش و ليز خوردن ماشين مجبور شدم قسمت زيادي از مسير توي كوچه رو پارو كنم...

از اينا كه بگذريم يه بحثي بود كه هم هميشه ميگفتمش و اونم بي معرفتي دوستان كه اين جور وقتا كه آدم تنها ميشه بهتر محسوس ميشه...البته از محبتاي فواد عزيز و ثناي عزيز و عرفان گله و امير جون نميشه گذشت و در كل 2 تا sms كه "مامان بابات رفتن؟"...
البته نميشه ديگه اسمشو دوست گذاشت ولي فكر ميكنم اكثرا موقعي كه بروبچ با آدم يه جوري كار دارن يادشون ميفته كه يه دوستي به اسم عليرضا هم هست، ... موقع امتحان براي تقلب يا امانت كتاب و جزوه ،موقع تحويل تمرين و پروژه، موقع نمره ها براي مخ زني و نمره گرفتن ، موقع قهر كردن با دوست دختر يا دوست پسراشون...، موقع شيريني يا شام و نهار دادن، موقع آخر ترم...، موقع آمارگيري از هرنوعش، موقع انتخاب واحد اول ترم پشت سيستم آموزش و گرنه كسي محل سگم نميذاره، موقع نهار شام سلف اگه كسي رزرو نكرده باشه به خاطر آشنا بودن من با مسئولش ...، حتي يه وقتي يه ISP زير دست ما بود و به اصطلاح adminش بوديم اون موقع واسه اكانت مفتي، يه وقتي هم اين داستان هاي نتورك ماركتينگ به اوج خودش رسيده بود تازه ميفهميديم كه چقدر دوست پيدا شده واسه مخ زني و نميدونستيم...، و ...
ولي از انجام هيچ كدوم از اينا ناراحت نميشم، فقط اينو ميخوام بگم كه خوبه كه هميشه به ياد هم باشيم تا وقتاي كار و ...

يه روز برفي - بلوار قبا، همدان
اينا هم از ارسالي هاي دوستان :
" به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد، به جويبار كه در من جاري بود، به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند، به رشد دردناكه سپيدارهاي باغ كه با من از فصلهاي خشك گدر ميكردند. به دسته هاي كلاغان، كه عطر مزرعه هاي شبانه را براي من به هديه مي آورد، به مادرم كه در آينه زندگي ميكرد. و شكل پيريه من بود، و به زمين كه شهوت تكرار من درونه ملتهبش را، از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد، مي آيم، مي آيم...مي آيم!!! با گيسويم، ادامه بوهاي زير خاك با چشمهايم، تجربه هاي غليظ تاريكي با بوته هاي چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار مي آيم، مي آيم...مي آيم و آستانه پر از عشق مي شود و من سر آستانه به آنها كه دوست مي دارند و دختري كه هنوز آنجا در آستانه پر عشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد..."
"...خواهم غزل رابراي پرواز بهانه كنم، و پرواز رابراي رسيدن به تو، و تو رابهانه زندگي، و عشق را دليل زندگي، مي خواهم بگريزم ازاين همه دلتنگي و دلواپسي، ازاين همه دوري و جدائي، برايم ترانه بخوان ميخواهم با نوازش نواي پرمهرتو تمام غصه ها رابه صليب بكشم، با آخرين غزل به سوي تو پرواز خواهم كرد درانتظارباش كه درانتظار ديدارتوام..."

خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود.
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وزميان خنده هايم، تلخ
وخروش گريه ام، ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
خانه ام آتش گرفته ست، آتشي بيرحم
همچنان ميسوزد اين آتش
نقش هايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدان ها
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بام هاشان، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتح شان بر لب
برمن آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب.
من به هرسو مي دوم، گريان از اين بيداد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
واي برمن، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من به دستان پر از تاول
اين طرف را ميكنم خاموش
وزلهيب آن روم از هوش،
زآن دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود.
تا سحرگاهان كه مي داند، كه بود من شود نابود.
خفته اند اين همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...
مهدي اخوان ثالث

كريسمس مبارك !
|
چهارشنبه 30 آذر 1384
|
|
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم / صد بار توبه کردم و ديگر نمیکنم
|

من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمیکنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر نمیکنم
اين تقويم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
حافظ جناب پير مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی اين در نمیکنم

" براي آن دوستم كه اين روزها به عزاي دلش نشسته" ، او كه آغاز عشقش را همين تارنمايي پيوند زد كه هر روز دقايق و ساعتها را از ما ميگيرد، همين تارنمايي كه شبها و روزها، ما را به دنياي مجازي انسانها و جنس مخالف مشغول ميكند، اين همان تارنمايي كه خيلي رابطه ها رو روشن و تاريك كرده، اين همون تارنماست كه شايد 4 سال پيش به بهونه هاي پوچ چتي "ف" رو از "م" جدا كرد، اين تارنماي جهاني روزي فاصله هاي كيلومتري رو به ثانيه ها پيمود تا مادري به فرزدندش و عاشقي به معشوقش و ... و ديروز نيز بهانه اي براي آشناييشان بود .... و اما او كه امروز مي گويد : " 4-5 سال بود با هم دوست بوديم، منو خيلي دوست داشت، شايد بدون من بميره، خيلي بهم وابسته بود، خيلي بهم گير ميداد، ديگه نميشد باهاش ادامه داد، ديگه همش با هم ميجنگيم و... "
هيچ به اين فكر نميكردي كه روزي اين پيوند را گسستني باشد، هيچ فكر نميكردي اگه خيلي دوست داشت، اصلا نميذاشت رنجش و شكستن دلي پيش بياد، اصلا نميذاشت اين جوري بشه كه تو خودت بخواي بهم بزني...، كاش تو كه اون روز دلت رو با سرخي عشق به روش باز كردي، به اين فكر ميكردي شايد امروز و فردا مجبور بشي با جامه سياهي دلت را بپوشاني... ما آدما موجودات عجيبي هستيم، شايد اگه يه دفه ديگه هم بيايم به همين دنيا با اين همه تجربه و شكست و ... بي شك بازم عاشق ميشيم و سريال تكراري ... اما به راستي اگه به دنياي بعد از مرگ اعتقاد داشته باشيم ، اونجا عشقا مال كيه ؟ تاوان اين همه اشتباه اونجا جبران ميشه !!! ؟؟؟ اگه خيلي جبري فكر كنيم : " اصلا زمان و محل تولدمونو و پدر و مادرمونو و اقوام رو خودمون انتخاب نكرديم، بزرگرتر كه شديم اطرافيان و فاميل و آشنايي مارو احاطه كرده كه بازم هيچ اختياري نداشتيم، بزرگتر كه شديم همكلاسي و هم صندلي هايي كنار ما نشسته اند، تا بالاخره به دست روزگار دانشگاهي قبول شديم و اين بار نيز اصلا همكلاسي ها رو هم خودمون انتخاب نكرديم و تا محيط كار كه خيلي از عشقا از همين جا شروع شده، هيچ كدوم از اين عاشقا دفه اولشو نميدونن از كجا شروع شد؟ فقط يا قلبه به تپش افتاده يا فكرو حواسه پريده ..." و خلاصه همين جبر تا آخر عمر گريبانگرمونه !!!! ولي به راستي كه اگه حتي يه كوچولو هم بعضي چيزا انتخابي باشه ، چه خوبه كه خيلي روشون دقت بشه !!!

اينم يكي از دوستان فرستاده :
" بامداد رنگي هايت آمدنت رانقاشي ميكنم و جاده سفيد رفتنت را خط خطي ! كسي نيست زندگي را برايم ديكته كند! زندگي را سالهاست كه غلط نوشته ام! جغرافياي حضورت از مرز دريا گذشته است! هرگاه كه خواستم بنويسيم آب داد نوكه مدادم شكست! حالا با كوچكترين يادي از تو قلبم مي شكند! بيا و ثانيه ها را سوگند بده تا بداني در نبودت چه ها كشيده ام! زمين خوردنم را تماشا نكن ! بيا و دستانم رابگير، بيا و ببين كه دل بهانه گيرم عجولانه پا بر زمين ميكوبد و تو را از من ميخواهد، و گريستن مرا بر همگان نشان مي دهد، بيا و جواب دلم را بده كه خسته شده ام خسته... !!!! "

هميشه تا راهي همواره ميشه، تا اميدي تازه ميشه، تا زندگي رنگ و بوي سبز به خود ميگيره، بدخواهاني هستند كه اين آرامش را مي شكنند و زردش ميكنند، و اين بار هم آنان كه معلوم نيست به كدام حق و قانون خدا، خودشان را مسئول زندگي انسانها كرده اند...، حرف تازه اي نيست و بارهاست ميبينم، همان عدهاي كه ميان خيابانهاي اين شهر مواظبند كه در كوچه ها كسي كج كج راه نرود يا توي تاريكي راه شهر كسي نوري را روشن نكند تا زخم هاي گم اين شهر هويدا شود و آنان كه اجازه نميدهند هيچ كس از سكوت سنگين و سياه شب شهر سرودي به ترانه زندگي بخواند، آنان كه عشق را حرام كردند و دزداني را در شهر رها كردند و به نجواي سكوت ما گوش سپرده اند كه مباد حرفي بزنيم كه به قانون آنان بربخورد، و امروز بارها از اعماق وجودم آنان را نفرين كرده ام (اي كه بارها زندگيتان تلخ باد !!!! ) از وقتي كه با خبر شدم از اتفاق افتاده براي "T" و "A" و "E" و "M" به بهانه هاي خنده داري، به تهمت هايي كه تا به حال واژه هايش را نه حتي به زبان آورده و نه حتي شنيده اند، اتفاقي كه در نزديكي ايام روز و هفته دانشجو رخ داد... و بي شك آنچه امروز برسر جامعه دانشجو مي آيد فردا ضربه هايش را جامعه خواهد چشيد ... و فردا يلداست(شب چله!!!)، دوستاني كه هر سال يلدا را دور هم به جشن مينشستند امسال بلندترين شب سال را بايد از پشت يك تاريكي سرد به انتظار روشني بامداد باشند....

هرچند كه در كوي تو مسكين و فقيريم
رخشنده و بخشنده چو خورشيد منيريم
خاريم و طربناك تر از باد بهاريم
خاكيم و دلاويزتر از بوي عبيريم
از ساغر خونين شفق، باده ننوشيم
وزسفره رنگين فلك، لقمه نگيريم
برخاطر ما، گرد ملالي ننشيند
آئينه صبحيم و غباري نپذيريم
ما چشمه نوريم، بتابيم و بخنديم
ما زنده عشقيم، نمرديم و نميريم
هم صحبت ما باش، كه چون اشك سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاك ضميريم
از شوق تو، بي تاب از باد صبائيم
بي روي تو، خاموش تر از مرغ اسيريم
آن كيست كه مدهوش غزل هاي رهي نيست؟
جز حاسد مسكين كه بر او خرده نگيريم!
رهي معيري

يلدا مبارك !!!!
|
دوشنبه 14 آذر 1384
|
|
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت / من چرا ملک جهان را به جویي نفروشم
|

من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بين که در اين کار به جان میکوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نيم معتقد طاعت خويش
اين قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست اميدم که عليرغم عدو روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر به جويي نفروشم
خرقه پوشی من از غايت دين داری نيست
پردهای بر سر صد عيب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چه کنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

يكشنبه قرار بود از طرف انجمن اسلامي يه كنسرت پاپ بزرگي برگزار بشه ! خبرشو ثنا داده بود و قرار بود مثل كنسرت 3 سال پيش بريم (اون سال برگشتي بعد از كنسرت، مهدي با گوله برف زده بود به چشم يه دختره و جيم شده بود ... مابقي ماجرا بماند كه خودش شاكي ميشه!!!!) ، هيچي ديگه به دلمون صابون زده بوديم كه بعد از مدتها با بچه ها دور هم جمع مي شيم و مثلا يه تفريحي توي فاصله درسي بيفته ... اما چه ميدونستيم كه مديراني در اين جامعه رندگي مي كنند كه اين موضوع رو حرام ميدونن و نميخوان يه وقت خداي ناكرده گناهي توي دنياي خداي اتفاق بيفته !!! ولي ما پر روتر از اين حرفاييم كه اين قضيه بخواد ما رو برنجونه و ناراحت كنه ، هيچي تصميم به سينما و فيلم كافه ترانزيت ، اثري كه ميشد از وسطات بوي فيلم واكنش پنجم رو هم حس كرد، اينجا زني به اسم ريحانه كه با مرگ شوهرش ، برادر شوهرش (دقيقا مثل حاجي توي واكنش پنجم كه پدر شوهره ) راضي به تعطيلي، كارگري، ازدواج با اون هست ولي يه چيزي (كه اين جور مردا بهش ميگن غيرت) و حرف مردم و راننده ها و مردم و كوته فكري جامعه باعث ميشه دست به چه كارايي بزنه و خيلي چيزا رو از اون بگيره .... توي سينما يه اتفاق جالبم افتاد : طبق معمول كه ما بالا قسمت مجردا بوديم، اما وسطاش يه دختر و پسر در حال لاوتركوني اومدن تو ، به قول مجيد حتما بايد از اين بچه ورودي هاي 84 باشن.... اما بعد از مدتها با امير و مجيد به ياد گذشته هاي نزديك و دور ، مجيد كه گفت چند وقته كه ما با هم بيرون نرفتيم ، زير لب گفتيم كه يه سال شده ولي كسي اينو بلند نگفت، از اين كه بگذريم يواش يواش جمعهاي دوستانه اي كه داريم و داشتيم داره كمرنگ ميشه ، واسه بچه ها بالاخره يه چيزاي جديدي شايد داره جايگزين ميشه كه يا كاره ، يا پوله، يا دختره، يا پسره، يا درسه، يا ... يا صد جور گرفتاري ديگه، شايدم سنامون داره ميره بالا !!!! نيما عزيز و دوست داشتني هم بالاخره از كانادا عكس فرستاد 3 تاشو اين جوري كردم كه ببينين !!!!

پدر دخترک پنج ساله اش را تشر زده بود که چرا کاغذ کادويی طلايی گران قيمتش را خراب کرده. مخارجش زياد بود و هزينه های زندگی کلافه اش می کرد. اما وقتی که دخترک جعبه کادو پيچ شده را به او داد از رفتار تندش پشيمان شد. جعبه را باز کرد اما وقتی چيزی درون آن نيافت با عصبانيت گفت ، هنوز نمی دانی وقتی هديه ای به کسی ميدهی انتظار دارد که چيزی درون آن باشد
اشک در چشمان دخترک حلقه زد و با بغض گفت : اما پدر جعبه که خالی نيست پر از بوسه های من است.
" دايانا استيونسون"

پيش توضيح : " قسمت اولشو مجبور شدم حذف كنم از همين جا مينويسم " : ... هميشه كه يه جا ميرم سفر برگشتنيش يه جورايي ماه از پنجره اتوبوس مياد سراغم ، اين دفه هم همين طور ،خيلي وقت بود كه ماهو (ماه رو) نديده بودم ، ماه تنها كسيه كه خيلي چيزا رو ديده از خيلي چيزا خبر داره ، ماه يادآور چه شباي تيره و تار و روشني كه هست و نيست !!! ، با ماه خيلي درددل كرديم، اونم خيلي دلش پر بود و برام خيلي قصه تعريف كرد ، از خاطره ها و گذشته ها و پيش آمدها و اشتباهات، من كه همه دست نوشته ها و شعرا و خاطراتمو از بين برده بودم ولي يه چيزاي تو ذهنم مونده كه خيلي دوست دارم يه روز يه پاكني گير بيارم كه اونا رو هم پاك كنم ولي ماه نانوشته اي خواندني و موندگاره، از طرفي mp3 ها هم كه صداش توي گوشم بود ديگه رسيده بود به آلبوم دكلمه هاي "يا تو يا هيچ كس" و "به خاطر تولد" مريم حيدر زاده ، هيچي ديگه دوتاييشون دست به دست هم داده بودن كه ديگه حسابي اون شب اشك منو دربيارن، اما دريغ از حتي يه قطره!!! ، اما اين دل ديگه مثل قديما نبود، شايد شده يه تيكه سنگي كه نه احساس و نه لطافتي داره ... لحظاتي بغضي ميومد و ميرفت ولي اصلا خبري از شكستن اون نبود، يه وقتي فاصله بين ميهماني اشكها بر روي گونه هام فقط 1-2 روز بود اما الان مدتهاست كه اين اشكا به ميهماني گونه هام نرفته...

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سرو ساماني من گوش كنيد
گفتگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين قصه جانسوز نهفتن تا كي ؟
سوختم، سوختم اين راز نگفتن تا كي ؟
روزگاري من و دل (او) ساكن كوئي بوديم
ساكن كوي بت عربدهجوئي بوديم
دين و دل (عقل و دين) باخته ديوانه روئي بوديم
بسته سلسله سلسله موئي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزهزنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پرگله از ناخوشي روي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند
وحشي بافقي

جاده تاريك دره همدان - زمستان 1383