شنبه 24 دي 1384

ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد





ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلی از کان مروت برنيامد سال‌هاست
تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد
گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به ميدان در نمی‌آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد



برگ ريزان پاييز - دانشكده مهندسي كشاورزي بوعلي سينا همدان


با اينكه ديگه 21-22 سالمه، ولي هنوز بعضي وقتا حس ميكنم خيلي كوچولوام...، اين روزا مثل بچه هاي 5-6 ساله دلم واسه مامان و بابام تنگ شده!!!، حالا جالبه كه هر روزم شايد يكي دو (1-2) بار تلفني صحبت ميكنيم، ولي خوب چيكار كنيم دله ديگه !!! بد جوري دلم تنگ شده واسه "علي جون" گفتن مامان، اون جوري كه تو چشام نيگا ميكنه !... يا وقتايي كه ميومد و ميگفت : "عليرضا جونم اين جوري اون جوري..." منم بگم : "باشه عزيزدلم هر چي تو بگي" ... دلم واسه اون قربون صدقه زفتنش تنگ شده...(البته پاي تلفن كه كم نميذاره) ... يا باز بيا بگه "امشب سعي كن زود بخوابي، كمتر چت كني، تو وبلاگت سياسي ننويسي، ..."، ...يا باز به پشت كامپيوتر نشستن آدم گير بده كه كم بشينم و كم به مونيتور نيگا كنم... يا باز بيا بگه كامپيوتر مدرسه شون خراب شده و ...
دلم براي كل كل كردن با بابام حسابي تنگ شده و اون وقتايي كه مامان ميومد و نميذاشت ادامه بديم... دلم واسه غرغر كردناي بابام تنگ شده... وقتايي كه ميومد ميگفت : "پسره باز اين ماشينو..." يا باز كامپيوترشو بزنه خراب كنه... يا باز بياد بگه : "گل علي يه فيلترشكن پيدا كردم"... يا بياد بگه : "بچه بشين يه كم به امورات درسيه برس!!! بخون كه اميد خدا امسال ارشد قبول بشي"... يا ....
اينجا همش خاطرس و اين روزا كه تنهام، بيشتر با خاطره ها و درسا ميگذرونم!!!!!!


اين سپينود(خواهر كوچيكم) كه از همه بيشتر دوسش دارم، بگذريم كه چقدر چهره مظلومي داره... تا يه ذره هوا سرد ميشه فوري سرما ميخورده، حاضرم 100جور مريضي رو من بگيرم يا بيفتم گوشه بيمارستان ولي اين بچه حتي يه سرفه هم نكنه!!! (شايد اين قانون طبيعته كه اين جوري مريض بشه !!! ).... هيچي ديگه بيشتر دلم واسش ميسوزه مخصوصا حالا كه مامان بابا هم نيستن، امروز خيلي دلتنگ بود، امروز تو چشاش ميشد بغضو ديد، فقط منتظر يه بهونه بود كه بزنه زير گريه، بالاخره تو بغل من امروز كلي گريه كرد... منم ديگه حسابي بغضم گرفته بود ولي اصلا دوست نداشتم جلو سپينود اشك بريزم شايد تو دلم اشك ميريختم... به اين فكر ميكردم (اصلا خدا نكنه و زبونم لال) اين خانواده ها كه از هم پاشيده ميشه يا يكي از عزيزانشون از دست ميره ... ديگه به چه اميدي ميتونن زنده باشن، چند تا از دوستام هستن كه يا پدر يا مادر ندارن و قبلا فوت شدن، يا حتي نامادري يا ناپدري هم دارن، ... هميشه موقع صحبت كردن با اونا سعي ميكنم يه جوري واژه هاي پدر و مادر و بابا و مامان رو اصلا بكار نبرم...
و اون شب كه اخبار اول گفت يه عده باز مثل هر سال توي عربستان له شدن و مردن ... و بعد تا ساعاتي بعد كه معلوم شد ايراني توشون نبوده و بعدا اعلام شد كه فقط 3 نفر ايراني بوده، به خانواده هايي كه عزيزانشون رو به زيارت خانه خدا فرستاده بودن، همون لحظات چه تلخ و ديوانه وار گذشت!!!!




اين فك و فاميلم كه مارو كچل كردن از بس زنگ ميزنن خونه، يا بيخودي ميخوان مارو دعوت كنن خونه شون و ما رو به خاطر دعوت به يه ناهار و شامي كه ميخوان بدن، كشتن... منم از قصد تلفن خونه رو گذاشتم روي پيغامگير و فقط گوشي خودمو جواب ميدم... اصلا مگه به گوش اينا ميره كه من درس و كنكور دارم يا اين سپينود امتحان داره... هر كي كه خودشو يه جور تافته جدا بافته ميدونه و ميگه ما با بقيه فرق داريم... و جالبتر اينكه، از اين همه فاميل يه اشتراك بگيري، خوب بلدن گلايه و شكايت كنن كه خونه ما نيومدي و فلان و فلان ... تازه بعضيام اصلا، سالي كه دوازده ماهه اين طرفا آفتابي نميشن يا زنگ نميزنن، حالا كه ميدونن كه ما جايي نميريم زنگ ميزنن كه واي ي ي ي خونه ما نيومدي و گلايه پشت گلايه... حالا بگذريم كه تو فاميل چند تا آدم با شعور و فهميده هم پيدا ميشه!!! ولي اصلا جالب نيست آدم احساس كنه كه يه عده دارن بهش ترحم ميكنن يا توجه بيخودي ميكنن... هر كي هم كه زنگ ميزنه ميگه تنها هستين و دلتنگين آخه ديگه اينا گفتن داره از بس ميگن كه بچه دلخور ميشه و به دل ميگيره و ...
اون روز داشتم به احسان ميگفتم هر كاري كه نخواي بكني يه لشگر و يه ايل توي فاميل هست كه واسه راه رفتن آدمم تصميم ميگيره و خدا به داد برسه !!!!





عكس از فرشته سهرابي

احسان صديقي، پسر دايي عزيزم هم بالاخره متاهل شد، راجع به احسان بايد بگم كه از فيلم كوتاه سازان معروف همداني و با شعور و پسر دايي روشن فكر منه، (البته عرفانم آدم روشنيه !!!)... به احسان عزيز تبريك ويژه ميگم و... خلاصه كه آره پسر دايي ها يكي يكي دارن ميرن، احسان 24 سالش بود، 4 هفته پيش هم حميد صديقي، اون يكي پسر داييم، بعد از سالها خواستگاري و اين ور اون ور رفتن بالاخره اونم قاطي مرغا شد، حميد 23 سالش بود كه دوماد شد، هفته پيشم امير صديقي اولين تولدشو بعد از ازدواج جشن گرفت، امير 22 سالشه، سعيد هم كه بزرگ پسرداييها، اول همه ازدواج كرد، سعيد الان 27 سالشه، ولي هنوز باز چند تا موندن... دختر دايي ها هم كه جاي خود داره ... ولي كي اصلا فكرشو ميكرد به همين زودي يكي يكي بروبچ فاميل دارن ازدواج ميكنن و خودشون ميشن يه خانواده و ميرن و ميرن ... يه وقتي همه مون بچه بوديم و هم بازي، توي باغ دايي تقي چقدر بازي و شلوغ مي كرديم و ... اما حالا سعيد دخترش 5 سالشه، امير و حميدم تا چند وقته ديگه بايد بچه شونو بقل بگيرن...
اي روزگار!!! خيلي داري تند ميري، يه كم يواش تر برو كه مام داريم ميايم...





شب ندارد سر خواب
مي دود در رگ باغ
باد، با آتش تيزابش، فريادكشان
پنجه مي سايد بر شيشه ي در
شاخ يك پيچك خشك
از هراسي كه زجايش نربايد توفان
من ندارم سر يأس
با اميدي كه مرا حوصله داد
باد بگذار بپيچد با شب
بيد بگذار برقصد با باد
گل كو مي آيد
گل كو مي آيد خنده به لب
گل كو مي آيد، مي دانم،
با همه خيزگي باد
كي مي اندازد
پنجه در دامانش
روي باريكه ي راه ويران
گل كو مي آيد
با همه دشمني اين شب سرد
كه خط بيخود اين جاده را
مي كند زير عبايش پنهان
شب ندارد سر خواب
شاخ مأيوس يكي پيچك خشك
پنجه بر شيشه ي در مي سايد
من ندارم سر يأس
زير بي حوصلگي هاي شب، از راه دور
ضرب آهسته اي پاهاي كسي مي آيد
احمد شاملو



راه كوچه باغ هاي عباس آباد از طرف بلوار ارم - همدان زمستان 83