پنجشنبه 25 خرداد 1385

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست





لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از روسبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي
نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه با هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
و دوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا در آيينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را
توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود


آيدا در آينه – احمد شاملو – بهمن 1342


شاگردي از استادش پرسيد:
عشق چست؟
استاد در جواب گفت:
به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور، اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:
چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد:
هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين !
شاگرد پرسيد:
پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه :
به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد :
كه شاگرد را چه شد؟
و او در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت:
ازدواج هم يعني همين!


از ارسالي هاي دوستان



عكس از شاهين


ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست      بی باده ارغوان نمی بايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست      تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
خيام

با شروع جام جهاني ناخوآگاه كانون همه توجهات به اونجا رفته حتي سياسيون و حتي اونايي كه هيچي نميفهمن، خرداد ماه همواره شروع و آغاز يه موج دانشجويي و تب و تابي كه خاموشي آن عدم اوست، اما يه مستطيل سبز، 22 نفر بازيكن يه طرف و كل دنيا يه طرف كافيه كه حتي از فجايعي كه ممكنه رخ بده چشم پوشي بشه و همه چي به راحتي به فراموشي سپرده بشه، اين روزها حتي خرخونا هم درسشون نمياد، 32 تيم و 64 بازي در 30 روز و دوباره 4 سال ديگه، خوبه وقتي كه خودمونم يه 23 نفر نماينده براي 68 ميليون ايراني داريم به خيلي چيزا واقع بين باشيم، خيلي از حقايق رو به دور از هيجانات كاذب بايد قبول كرد و "مزد آن گرفت كه جان برادر كار كرد" ...
اين فرجه هاي امتحاني مرده ترين روزهاي دانشگاهه، نه بويي و نه سروصدايي و نه اعتصاب و شلوغي، سالن مطالعه تنها جاييه كه ميشه هركسي رو پيدا كرد حتي اگه خواب باشه يا مشغول مسج بازي با دوست جديدش باشه يا احيانا مشغول تندتند كپي زدن گزارش كار يكي از آزمايشگاه ها و تمرينات درسي...
امير هم به جمع وبلاگ نويسان اضافه شد البته جالبه هركي كه ميفهمه اول متفق القول ميگن : " مگه اميرم از اين ذوقهاي ادبي داشت؟... "بعدش كه وبلاگ رو ديدن دوباره همه بازم متفق القول ميگن : " چه قالب خوشگلي داره..." به هر حال هر چي كه هست فكر ميكنم زير سر همون كتابه زهير بايد باشه
عنوانشم انگليسي انتخاب كرده و بالاخره ببينين امير آقا چي كرده : Will you dare to be DIFFERENT آره خلاصه فعلا كه با عشق توصيف ناپذيري هرشب يه مطلبي ميزاره توش.
امير عزيز ورودت رو به جمع ولاگ نويسان فارسي زبان و ايراني تبريگ ميگيم!
(حتما اينا رو ببينه ميگه : رضوانيان بازم تو شيطاني كردي ! )

تقديم با عشق فراوان به اساتيد گرامي :


يک چند به کودکي به استاد شديم
يک چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
از خاک در آمديم و بر باد شديم
خيام





بگرديد ، بگرديد ، دراين خانه بگرديد
دراين خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
يكي مرغ چمن بود كه جفت دل من بود
جهان لانه او نيست پي لانه بگرديد
يكي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
قدح پيش فرستاد كه مستانه بگرديد
يكي لذت مستي ست ، نهان زير لب كيست ؟
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
يكي مرغ غريب است كه باغ دل من خورد
به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد
نوايي نشنيده ست كه از خويش رميده ست
به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
سرشكي كه بر آن خاك فشانديم بن تاك
در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
چه شيرين و چه خوشبوست ، كجا خوابگه اوست ؟
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
بر آن عقل بخنديد كه عشقش نپسنديد
در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
درين كنج غم آباد نشانش نتوان ديد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
كليد در اميد اگر هست شماييد
درين قفل كهن سنگ چو دندانه بگرديد
رخ از سايه نهفته ست ، به افسون كه خفته ست ؟
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نياورد ، به شكرانه بگرديد


ه.ا.س (هوشنگ ابتهاج)



تيم شبيه سازي روبوكاپ دوبعدي گروه مهندسي كامپيوتر دانشگاه بوعلي سينا همدان (روبوسينا) در مسابقات جهاني آلمان




" انسان دو مشكل بزرگ دارد: اول از كجا بايد شروع كند، و دوم: كجا بايد توقف كند."
" اگر كسي بتواند بي قيد و شرط محبوبش را دوست بدارد، دارد عشق به خدا را نشان ميدهد. اگر عشق به خدا را تجلي بدهد، هم نوعش را هم دوست ميدارد. اگر هم نوعش را دوست بدارد، خودش را هم دوست ميدارد. اگر خودش را دوست بدارد، همه چيز برميگرددسرجاي خودش، تاريخ عوض ميشود."
پائولو كوئليو





پنجشنبه 11 خرداد 1385

روز وصل دوستداران ياد باد / ياد باد آن روزگاران ياد باد





روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد


کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد


گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد


مبتلا گشتم در اين بند و بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد


گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران ياد باد


راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
ای دريغا رازداران ياد باد




هفته پيش جشن فارغ التحصيلي ما (مهندسي كامپيوتر 81) بود، اين هفته هم جشن فارغ التحصيلي بچه هاي صنايع و برق بود، شايد هنوز باورش سخت باشه كه به همين زودي 4 سال تموم شد، بچه هاي صنايع هم يه كيك گلابي سفارش داده بودن كه كلي سوژه بود، توي اين حال و هوا نگاهها و حرفهاي وروديا جاي ديگه بود، اونا با ترس مشروطي و افتادن هنوز باور ندارن درساشون پاس بشه...
به هر حال برگريزان پاييز، برف و سرماي زمستون، شكوفه باران بهار و رزهاي سرخ و هفت رنگ مهندسي و روزهاي داغ تابستون، راه طولاني علوم تا مهندسي كه ديگه بهش عادت كرده بوديم، روزهاي سخت انتخاب واحد زير سرما و گرماي مهندسي و پشت درهاي بسته و پنجره هاي ميله اي تموم شد، شب نخوابي هاي امتحاني و ميانترمي، انجام پروژه هاي دسته جمعي، بزم شبانه هاي كپ و پروژه هاي نانوشته و يك شبه و ترجمه هاي پولكي تموم شد، منت كشي هاي استادا و مشاهده كاراي خارق العاده توسط دخترا و دستمال كشي براي جلب استاد و نمره تموم شد، امضا جمع كردنا و عقب/جلو انداختن و حتي دودره كردن ميانترم و پايانترم و پروژه ها تموم شد، انتظار و ديدن ورودياي جديد هرسال ديگه تموم شد، تحصن ها و جمع شدناي صنفي و سياسي و تعطيلي كلاسامون به پايان رسيد، ادبيات و كشاورزي رفتن، آمارگرفتنا و آمار دادنا و خلاصه همه و همه تموم شد، معمولا توي جشن هاي فارغ التحصيلي چند نفري هم در وداع هم ميگريند. امسال انجمن علمي كليه كارا رو واسه رشته ها انجام داده بود، جشن كامپيوتريا ديگه خيلي رسمي بود به بهونه هاي مختلف من رفتم بالا و 2 بار آواز خوندم و صحبت كردم، اميرم آخر مراسم خيلي قشنگ حرف زد. راست ميگفت امير : "شايد يه روز حتي واسه اون همكلاسيهايي هم كه اسمشونو ياد نگرفتيم يا حتي صدا نزديم هم دلمون تنگ بشه..."



جشن فارغ التحصيلي بچه هاي مهندسي برق (بابابرقي) - ورودي 81 - دانشكده مهندسي


امروز توي جشن برقيا شايد منم به نوعي يه برقي محسوب ميشدم چون اينقدر كه اينجا راحت بودم توي جشن گروه خودمون راحت نبودم، مخصوصا چند ترم اول كه حسابي اكثر درساي برق و كامپيوتر با هم مشترك بود، ثناي عزيز نقش مجري رو امروز به عهده گرفته بود متن قشنگي رو آماده كرده بود (به قول خودش يه انشا بعد از 7 سال براي خداحافظي نوشته بود) و با شور و احساسات خاصي توي سالن بيان ميكرد و جو سالن رو هم احساساتي كرده بود، از لهجه هاي خاص لابه لاي حرفاش گفت، روزهايي كه با تلخي و شيريني دور هم به پايان رسونديم، كلاس دودر كردنا، اردوهاي رفته و نرفته و رخدادها و اتفاقايي رو كه توي 4 سال بود و همه و همه رو به قشنگي تشريح ميكرد، از خاطرات گذشته و حال خودمون كه به خاطره ها پيوستيم، آخراي انشاي ثنا چهره هر كي يه جوري شده بود، وقتي تموم شد كل سالن با شور و حال خاصي تشويق ميكردن، توي اتاق كنار سن اشكهاي توي چشماي قشنگ ثنا رو ميشد ديد، مهدي تيك كه ديگه حالا واسه خودش مهندس شده بود، اين دفه با انرژي هميشگيش و شيرين بازياش مجري مكمل بود و به مراسم حسابي حال داد و جو سالن رو از همون اولاش خودموني كرد، و پايان كار خوندن آواز "اي زلف تو لوله لوله" توسط مهدي براي آخرين بار توي جمعي كه شايد ديگه تكرار نشه، اميرپژمان (اميرهوشنگ با رتبه 400 ارشد) مثل هميشه همون كودك دوست داشتني كه فقط بزرگ شده بود، بالاي سن فيگوراي خاصي ميگرفت. امام و پيشواي برقيا (هادي از قول مهدي) هم كلي زحمت ميكشيد و از قبلش كلي از كارا رو انجام داده بود و براي اولين بار بود كه ميديدم غر نميزنه، استاد صدر (نماينده كودتايي و ثانوي برق و رتبه 42 ارشد) حسابي پايه شده بود و چه كفهاي مرتبي ميزد و با سپاسگذارم مخصوص خودش (تكيه كلامشه) پيشنهادات جالبي براي آخر هفته و خداحافظي ميداد، از اون تبادل تلفن ها بعد از 4 سال حسابي خندم ميگيره...، پرهام توپولي موپولي كه به قول ثنا نميشد از ماچ كردنش گذشت، مهندس فرزانه هم كه از همون سال اول مهندس شده بود و كسي شكي نداشت و اما مجيد و آزاد (به قول مهدي پت و مت) كلي زحمت و شب نخوابي كشيده بودن و كار كليپ سازي و كنارهم گذاشتن عكسارو انجام داده بودن، ديدن عكسا خيلي از خاطره ها رو تداعي ميكرد و اين آخرين بار بود كه درو هم عكس تماشا ميكرديم. حضور بيشعورترين فرد مهندسي برق (فقط برقيا منظور منو ميدونن) و عدم حضور پايه ترين هم تاثيري در روند اجراي برنامه ها نداشت، هديه يادگاري هم كلاه هاي محافظ بابا برقي روي سر بچه ها بود... ولي از اجراي تاتر هم نبايد بگذريم مخصوصا تيكه اي كه جلو مرادي گفته شد و با كارا و حرفاشون كلي بچه ها رو خندوندن، سخنراني دكتر مرادي هم تفاوت سطوح مديران و نياز يك مدير خوب رو توي گروه خودمون بيش از پيش نشون داد...
و بالاخره فاتحه 81 هم خونده شد!!!



عكس از نويد لطيفي


دل من دير زماني است كه مي پندارد :
“ دوستي ” نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز
ساقة تردِ ظريفي دارد
بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد
جانِ اين ساقة نازك را
دانسته
بيازارد !
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن ، هر رفتار
دانه هائي است كه مي افشانيم
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش “ مهر ” است


گربدانگونه كه بايست به بار آيد
زدگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس
بي نيازت سازد ، از همه چيز و مه كس
زندگي ، گرمي دل هاست به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است


در ضميرت اگر اين گُل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نو زيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب خورشيد و نسيمش را از ماية جان
خرج مي بايد كرد
رنج مي بايد بُرد
دوست مي بايد داشت !


با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند
شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغِ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد


فريدون مشيري





سال 81 كه براي اولين بار وارد ايسنا شدم پيش خودم فكرايي زيادي ميكردم و نقشه هاي زيادي توي ذهن ميپروروندم اون موقع تنها وبلاگ نويس همداني و دانشگاه بودم، يه جزوه هم كه گرامر و چگونگي نوشتن خبرها و كلا خبرنگاري بود بهم داده بودن كه شب اول كلشو خوندم، اما بعد از اولين ايفاي نقش فهميدم نه اينجا هم يه عده قيچي به دست هستن و وظيفه خودشونو به بهترين نقش انجام ميدن و خلاصه ما اومديم بيرون و ...
اما چند هفته پيش كه فواد تماس گرفت من برم اونجا و قصد مصاحبه با من دارن، هم معماري اتاقا عوض شده بود و هم كلي تغيير دكوراسيون و آدما و مخصوصا فعاليتهاي فواد و تعريفاش توي اين مدت نويد يه تحرك جديد رو ميداد ولي بعد از درج مطلب مصاحبه با من و حذف قسمتهايي از اون فهميدم حالا حالا ها خيلي كار داره و فقط توي اونجا فقط بودجه يه تكوني خورده...







ما براي انديشيدن زندگي نمي كنيم، بلكه مي انديشيم براي اينكه زنده باشيم.
( خوزه اورتكا اي كاست )