
سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی
زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم
کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی
گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی

يه ني ني ناز به اسم خورشيد خانوم
يه شب سرد و تاريك، كودكي 3 يا 4 ساله كه توي آغوش مادر يا مادربزرگش پناه گرفته و يه نور خفيف از يه چراغ نفتي (از همونا كه فقط توي فيلم هاي قبل از جنگ جهاني اول ميشه ديد! ) و يه صداي بوق ممتد، وحشتناكترين صدايي كه هرچندوقت يه بار، و بعضي وقتا حتي چندبار توي روز از راديو پخش ميشه و اعلام حمله هوايي ... اگه خيلي به كوچكيام بينديشم شايد تنها چيزي كه از اولين روزهاي زندگي در اين دنيا به ياد داشته باشم، همين ها باشند. دوران كودكي كه همواره همراه با ترس و وحشت و ابهام از ادامه و خون و گريز و گريه و زاري ادامه يافت. شايد اون موقع ها توي مدرسه از هركسي راجع به آينده ميپرسيدي همه بي اختيار پليس بودن رو دوست داشتن، زماني كه آدم كشتن يه آرمان بود و احساس امنيت. يواش يواش كه بزرگتر شدم بزرگترين ترسام تنبيه توي مدرسه يا توسط بابام به خاطر اشتباهاتم بود، شايد اون موقع ها خيلي دوست داشتم فقط بزرگ بشم و همچنان شايد توي مدرسه آرمان براي ما تفنگ بود. توي دبيرستان چشمام نسبت به خيلي چيزا باز شد و چيزاي بيشتري ياد گرفتم، زندگي از ديدگاه آقاي فرادات همون لحظه هاي خاص درس زيست شناسي بود، معرفي جنس مخالف و مسائلي كه هنوزم يادمون مونده، آقاي ايازي هر لحظه رو با بيت شعري معني مي كرد و آقاي سليماني بيتهايي از زندگي رو به خوبي تجزيه تركيب ميكرد ولي زندگي هيچ وقت به اون آسوني نبود، آفاي شيرين مشتق هر لحظه رو حساب ميكرد تا بهترين و بدترينش رو توي منحني پيدا كنه ولي منحني زندگي هميشه تركيبي از يه منحني خطي يا سينوسي يا مجانبي بي نهايته! با اين وجود هيچ وقت يادم نميره كه شعباني بزرگترين آرزوش اين بود كه دوباره جنگ بشه و بره مثلا شهيد بشه! ... زمان پيش دانشگاهي آرمان و آرزو كنكور بود و بزرگترين ترس خراب شدن كنكور و عدم قبولي ! و چيزي كه هيچ وقت هيچ معلمي از اون درس نداده بود درس عشق بود! و بالاخره دانشگاه و تخيلات و روياهايي كه قبلش از اون ساخته بوديم، جايي كه ديدها رو به خيلي چيزا باز كرد و جايي كه ظاهرا همه چيز با گفتگو و پرسش و پاسخ حل ميشه ولي يه عده غريبه هم اينجا واژه هايي رو به رژه درآوردن كه هيچ كسي دوست نداشت، خيلي خوب يادم مونده حرف دكتر شريفيان روز اول دانشگاه توي كلاس زبان و ادبيات فارسي : "دانشجو يا عاشقه! يا دنبال تحصن و شلوغكاري هاي سياسي و صنفي ! " شايد توي اين 4 ساله پاس كردن واحد و تموم كردن درسا و پروژه ها خيلي مهم بوده باشه و شايد تنها چيزي كه خوب ياد گرفتيم اين بود كه مشق عشق رو از روي هيچ كتابي نميشه تمرين كرد و حالا كه 4 سال تموم شده و ديگه درسي نمونده، خواه ناخواه يا بايد دنبال آش خوري توي سربازي بود يا كارشناسي ارشد يا كارو ازدواج (اگه سربازي نرفته باشي) و بازم هرجور كه فك كني كنكور كارشناسي ارشد اونم زماني كه جمعيت شركت كننده در سالهاي حداكثري خودشو ميگذرونه و از اون بدتر قضاوت يه طرفه مهرآبادي باشه و ...
اما با تمام اين اوضاع احوال يه چيزي رو خيلي خوب ميدونم كه از جنگ و خونريزي و خشونت و آدم كشي تحت هر شرايط زماني و مكاني و به هر بهانه و به هر اسم و مجوزي مخالف و متنفرم. توي بازيهاي جام جهاني به اين خيلي فكر ميكردم كه چرا بايد رنگ پرچم كشورها با هم فرق داشته باشه ؟ اصلا چه لزومي داره كه آدما محدود به خط كشي هاي جغرافيايي باشند تا هرجا با قانون اونجا راه برن ! چرا بايد يكي اونقده بخوره و داشته باشه كه نسلها هم بتونن بخورن و عده اي هم هرشب توي آشغالا دنبال غذا بگردن ؟!

نمی دانم چرا هر شب هوای گریه دارم من
نمی دانم چرا هر شب فغان و ضجه دارم من
در این شبهای بی پایان من و این دل چه بی پروا
برای یار میگرییم بدون یار می نالیم
بگو یارب چه کردم من که فرجامم چنین گشته؟
چنین تنها و بی یاور در این دنیا حزین گشته؟
چرا باید من و این دل به دنباله دلی عاشق
تمام عمر سرگردان پی دلدار خود باشیم
برای من دگر مجنون خیال و وهم و رؤیا نیست
چرا؟ چون گشته ام چون او در این دنیای پوشالی
دل بیچاره ام از بس برای یار پرپر زد
شده صد پاره و از بهر من بوم پریشانی
از این پس شب برای من اگر چه جز غم و حسرت
ندارد حاصلی اما از این بسیار خرسندم
که جز با یاد یارو صورت زیبای او هرگز نمی نالم
برای یار می نالم برای یار می گریم تا ابد
شب و نياز - ندا حامد

اولين طليعه عشق، آخرين تابش عقل است. ( آنتوان برت )
شبي غمگين، شبي باراني و سرد
مرا در غروب فردا رها كرد
و دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
به من ميگفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه كرد
تمام هستي ام بود و ندانست كه
در قلبم چه آشوبي بپا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد
اگرچه تا ته دنيا صدا كرد
" اگه به يه مرد معمولي يه عكس دسته جمعي از دخترهاي مدرسه اي رو بدن و ازش بخوان كه دوست داشتني ترينشون رو انتخاب كنه لزوما حوري ترينشون رو انتخاب نميكنه بايد يه هنرمند باشي يه ديونه ، پر از شرمساري ، يه غمگين و مايوس تا بتوني شيطان مرگ آور كوچولو رو از ميان بقيه شون تشخيص بدي اون بي آنكه بقيه بشناسنش اونجاست و خودش از قدرت خارق العادش بي خبره ..."
قسمتي از فيلم لوليتا
و شعري از ميبدي كه خوندن عمودي و افقي اون مثل همه !
بجانت نگارا که داری وفا
نگارا وفا کن به دل بی جفا
که داری بدل دوستی مر مرا
وفا بی جفا مرمرا خوشترا

روز مادر مبارك !

پر کن پیاله را که این آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها کز پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های جرف
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم خبر تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن
به شهر غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تمنا و تلاش و تشنگی
با این ناله می کشم از دل که آ ب آب
دیگر شراب هم تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
فريدون مشيري

يه صبح گرم تابستوني، كه از فرط آفتاب و گرماي توي ايوون زوده زود بيدار شدي و خيلي سرحال از تماشاي ستاره هاي ديشب آسمون و اشعار خسرو و شيريني كه ديشب ميل فرمودي، دارم به كودكان همبازي ديروزم ميفكرم كه امروز و فردا يكي يكي دارن هركدوم واسه خودشون يه پدر يا يه مادر ميشن ؟ وقتي مامان پشت تلفن اون روز گفت كه "Z" هم ازدواج كرد اولش باز فك كردم كه بازم سوتي داده يا توي يكي از اين خيابونهاي (حتما اونم بوعلي) شهر كوچيك همدان بازم يكي اونو ديده تا كل شهر بفهمن چي شده ؟؟؟ به هر حال حقيقتي بود كه اتقاق افتاده و ماها يكي يكي داريم بزرگ ميشيم...ياد جمله هاي پائولو كوئليو ميفتم پس ديگه بي خيال ميشم... شايد بهترين كار خوندن سيستم عامل براي چندمين بار و دوباره تكرار مكرراتي كه باز هم هنوز تازس، يه چند صفحه كه جلو ميري، تازه يادت ميفته اون سوال كنكور ارشد كه اومده بود، همون كه اكثر بچه ها هم در فكر آسوني سوال و ندانستن نكته سوال اونو غلط زده بودن(حتي خودت)، از همين پاراگراف انتخاب شده بود!؟ سعي ميكنم ادامه شو با دقت بيشتري بخونم... ولي زنگ تلفن تمركزمو به هم ميزنه دوباره وارد دنياي خودمون ميشم، بعد از چند دقيقه مكالمه متوجه ميشي كه صحبت از يه پروژه و يه پيشنهاد كاريه جديده كه حسابي آدمو قلقلك ميزاره، و يه قرار ملاقات تا چند ساعت ديگه.... ديگه اين جور وقتاس كه ميتوني مفهوم "علم بهتر است يا ثروت" رو به خوبي درك كني.

نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم
همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم
عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني
واسه موندن تو، اما بخدا دعا نكردم
واسه تو كلي نوشتم كه يه جوري مبتلا شي
تقصير منه كه آخر تورو مبتلا نكردم
توي كوچه رفاقت يه سلام جواب ندادم
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نكردم
مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نكردم
ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا
اين دفعه تو اومدي من به قرار وفا نكردم
زير دين ناز چشمات يه عمريه دارم مي سوزم
تا خاكستري نشه دل دينمو ادا نكردم
اومدن واسه نصيحت به بهانه ي يه صحبت
عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم
راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س
تا بحال انقد خدا رو اينجوري صدا نكردم
تو من و گذاشتي رفتي خواستي من ديوونه تر شم
باورت نمي شه شايد آخه جون فدا نكردم
نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه
اما از كساي ديگه س پس اونا رو وا نكردم
يادته عكست و دادي بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگا نكردم
تو از اون روزي كه رفتي نه تو رفتي كه ببيني
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
مريم حيدرزاده

روزهاي گرم و منبسط تابستون خيلي سريعتر از اون چيزي كه فكرشو ميكردم فرا رسيد و سريعتر از اون هم داره روبه جلو ميره، امروز هادي از پروژش دفاع كرد و به قولي ديگه مهندس شد، فرصتي بود كه بروبچ رو بعد از مدتها ببينيم، از وقتي كه عرفان رفته سربازي، عصرا كارم شده مقدار زيادي رو پياده برم و تا خونه پياده برگردم، هنوز يه هفته هم نشده بود كه جاي خالي و گمشدشو توي كارا و حرفام پيدا كردم ديگه خيابون بوعلي هم بدون عرفان فاز نميده، حتي بلوار و كوه... احسان ميگه با اينكه هرروز با عرفان كلي كلنجار مي رفتيم ولي حسابي دلم تنگ شده، نميدونم توي اين گرما، الان داره پوتين واكس ميزنه يا وايساده ديده باني شايدم داره ستاره ها رو تماشا ميكنه ولي اگه رئيسشون نذاره چي ؟؟؟ ميگن توي سربازي تلفن غدغنه! پس خوش به حال اون قديما كه نامه بود، همين پارسال بودا بهش گفتم خره يه كم به خودت سخت بگيري و درسارو خوب بچسبي رديف ميشه ها، ولي اونم نشون داد كه يه صديقيه! امان از اين دل تنها... ولي يه چيزيو خيلي خوب ميدونم كه از اين سربازيه حسابي بدم مياد مخصوصا كه يه عده اون بالا واسه ما نشستن تصميم گرفتن، فك نميكنم هيچ بني بشري با اين سيستم سربازي حال كنه!!!
يه روز و شب به يادماندني هم در كنار بروبچ برقيه 81 به بهونه جشن خداحافظي باغ ثنا گذرونديم و با كلي شب نخوابي شب رو به صبح رسونديم، آتيش براي ذغال كباب رو من سوزوندم، مهدي فقط با دوربينش فيلم ميگرفت، حتي از كوچيكترين لحظه ها و كلي از بچه ها خواهش ميكرد و سفارش ميكرد كه حداقل اين يه شب رو مودب و بچه مثبتي صحبت كنن كه چيزي توي فيلم نيفته ولي خوب بالاخره هيچ وقت نميشه جلوي سوتي رو گرفت، پرهام بعداز 4 سال خجالت تازه داشت خودشو نشون ميداد و سيروس استعدادي كه پشت ريشاش قايم شده بود اون شب كشف شد. سعيد و رحيم سنگ تمام يه كرد بودن، و آرش هم كه با اون شكمش حسابي بهش خوش ميگذشت،شهاب هم سيگارش خاموش نميشد، استاد سجاد توي اون گير و دار و شلوغي دامن منو دو دستي چسبيده بود و راجع به رشته IT ميپرسيد، پژمان هم ديگه واسه خودش داره مرد ميشه اون شب حرفاي جالبي ازش شنيدم و عمو هادي كه حرف نداشت، خلاصه كه كلي دورهم خوش گذشت و كلي دسته جمعي و تكي آواز خونديم و حركات موزون اجرا كرديم و از سوتيا تعريف كرديم و خيلي چيزا رو هم واسه همديگه فاش كرديم...

ثنا صادقي، مهدي درفشيان، هادي وفايي، پرهام جليلي، سعيد رسولي، خودم
(كميته برگزاري نمايشگاه در نخستين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس - همدان - دانشگاه بوعلي سينا - ارديبهشت 84 )
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند
پیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم
از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند
پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من
ترسم صدای شه پرت قدری دل آزارش کند

زندگي شايد، به مقدار نفسي كه ميكشي نباشه، بلكه در واقع اون لحظه هايي باشه كه نفست رو بند مياره !