پنجشنبه 30 آذر 1385

پشت شيشه برف ميبارد





پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد


فروغ فرخزاد



شايد وقتي كه راجع به يه برف 30-40 سانتي متري (حالا يه خورده كمتر يا بيشترش مهم نيست) واسه بعضيا تصور كردنشم غير ممكن باشه يا فقط توي عكسا و فيلما ديده باشن. ولي تو اين منطقه هميشه همين موقع ها نباريدن و نبودن برف زياد ميتونه غير ممكنه باشه! كوچولو كه بوديم وقتي مدرسه ميرفتيم عشقمون همين بود كه برف زياد بباره و مدرسه ها تعطيل بشه اونم نه يه روز و نه 2 روز . حتي بعضي وقتا اينقدر برف مي باريد كه فقط واسه جمعه تعطيلي اعلام نشده بود. آدم برفي هاي كج و كوله با چشم هاي سياه سنگ و دماغ گنديده هويجي و دكمه هاي گلي اوج هنر كودكان و بچه مدرسه اي ها توي زمستون بود. زنگهاي تفريح توي حياط مدرسه (مخصوصاً اونم حياط مدرسه استقلال) ليز ليز بازي كردن روي برفهاي ليز و شيب دار يا سطوح يخ زده چاله چوله هاي خيابونا كه كم هم نبود خيلي باحال بود. حتي يادمه وقتي كلاس دوم بودم يه روز بدجوري ليز خوردم و با كله خوردم زمين و بيهوش شدم ! بعدش كه بيدار شدم ديدم توي بغل بچه ها دارم گريه ميكنم. خيلي وقتا هم بعد از تعطيلي مدرسه بچه ها از سپر ماشينا ميگرفتن و ليز ميخوردن (مثل اين عكس توي پايين صفحه). اون موقع ها مثل الان تيوب بازي باب نبود. الانم كافيه يه برفي بباره تا بلوار و نعل اشكنه انبوهي از جمعيت خانه نشين همدانو به خودببينه...



دانشكده مهندسي كشاورزي - آذر ماه 1385 - عكس از فرنگيس


خيال تو دل ما را شكوفه باران كرد
نميرد آن كه به هر لحظه ياد ياران كرد
نسيم زلف تو در باغ خاطرم پيچيد
دل خزان زده ام را پر از بهاران كرد
چراغ خانه ي آن دلفروز روشن باد
كه ظلمت شب ما را ستاره باران كرد
دو چشم مست تو نازم به لحظه هاي نگاه
كه هر چه كرد به ما ناز آن خماران كرد
من از نگاه تو مستم بگو كه ساقي بزم
چه باده بود كه در چشم نازداران كرد
به گيسوان بلندت طلاي صبح چكيد
ببين كه زلف تو هم كار آبشاران كرد
دو چشم من كه شبي از فراق خواب نداشت
به ياد لاله ي رويت هواي باران كرد
به روي شانه ز بلبل به شوق يك گل خاست
چنين هنر غم دلدادگي هزاران كرد
گلاب مي چكيد از خامه ات به جام غزل
شكفته طبع تو را روي گلعذاران كرد


مهدی سهيلی



چند روزي هست شبا ابراي آسمونا بدجوري قرمزن و همين جوري داره برف ميباره، اينقدره باريده كه كليه سطوح مدرسه ها تعطيل بشن. بچه ابتدايي ها هم حتماً چند روزي هست تست رياضيشون به تاخير افتاده و شايد بيشتر خوش به حال اوناس كه بايد تستشونو ميدادن مامان و بابا نمره درخشانشونو امضا كنه و فعلاً به تاخير ميفته. سنگيني برف رو ميشه از خم شدن درختاي توي حياط فهميد. بارش برف توي فضا از بس ناز و خوشگل شده كه بدجوري آدمو قلقلك ميده واسه بيرون رفتن. به هر كي كه ميتونه واسه بيرون و بلوار و برف بازي پايه باشه مسج ميدم آمار بي ذوقا و بي بخارا رو هم دارم پس... بالاخره هيشكي هيشكي پايه نميشه. و خودم آماده ميشم، پوشيدن 3 تا شلوار با هم به اضافه يه جوراب ضخيم نخي كه روش پلاستيك بكشي و روي اون يه جوراب پشمي به يادگار مانده از مادربزرگ و لباسم هر چيزي كه از توي كمد گير بياري ميتونه حس گرماي خوبي رو توي سرما و برف بيرون به آدم منتقل كنه و يه چكمه بلند مشكي كه فقط كشاورزا موقع آبياري ميپوشن به همراه يه كلاه پوست هم ديگه تضمين ميكنه كه هر كي ببينه فكر كنه اسكيمو هستي و تا ساعتها اصلاً سرما رو حس نكني و بتوني خيلي خوب با خودت تنهايي فكر كني. كوچه بالايي تا جايي كه چشم كار ميكنه سفيده و يه ردپا كه منو تعقيب ميكنه. به اين فكر ميكنم كه همواره سرنوشت ننوشته شده ما مثل همين سفيدي برفه كه خودمون از وسطش رد ميشيم و لكه دارش ميكنم و جالبه كه از فردا خيلي ها چشم بسته، خواسته و يا ناخواسته هم ردپاي ديگران رو دنبال ميكنن تا به جايي برسن. هر از چندگاهي ناخودآگاه دستم ميره طرف جيبم به دنبال گوشي ولي اين دفه مطمئم كه گوشي رو گذاشتم خونه، توي اين زيبايي طبيعت و تنهايي هرچي از تكنولوژي و آدماي ماشيني همراه با احساسات از نوع كاري دور باشي بهتره. بلوار (همون بلوار ارم خودمون) به جز يكي دو تا ماشين كه به سختي همراه با تيوبشون عبور ميكنن ديگه خبري نيست، چرا يه بولدوزر(شايدم لودر) هم داره از اون طرف مياد و بيل مكانيكيش هم بالاس! احتمال ميدم داره ميره كوچه فك و فاميلو يه حالي بده، ولي بيشتر احتمال ميدم بايد انسان وظيفه شناسي باشه شايد ميترسه بيل مكانيكيش از نوع توليدات غرورآميز پسرخاله باشه و زودي خراب بشه و اگه حالا حالاها ازش استفاده نكنه بهتر باشه! قدم زدن توي اين برفا با صداي آوازي كه تا فاصله ها كسي رو نميتونه حس كنه و برنجونه بهترين تفريح توي اين مدت بوده. دراز كشيدن توي برفاي سفيد و نرم احساس خوبي به آدم دست ميده و ناخودآگاه دوست داري چشماتو ببندي براي مدتي و بخوابي، شايد اون سال عادل بهونه هاي زياد و خوبي داشت كه چشماشو بست و توي برفا براي هميشه خوابيد. انتهاي بلوار محل آشنايي براي ليز خوردن و سرسره بازي با تيوبه . يادم مياد توي همين برف بود كه مچ خيليا رو گرفتيم...





كو چنان ياري كه داند قدر اهل درد چيست
چيست عشق و كيست مرد عشق و درد مرد چيست
گلشن حسني ولي بر آه سرد ما مخند
آه اگر يابي كه تاثير هواي سرد چيست
اي كه مي گويي نداري شاهدي بر درد عشق
جان غم پرورد و آه سرد روي زرد چيست
آنكه مي پرسد نشان راحت و لذت زما
كاش پرسد اول اين معني كه خوب و خورد چيست
گرنه عاشق صبر مي دارد به تنهايي ز دوست
آنچه مي گويند از مجنون تنها گرد چيست
وحشي از پي گر نبودي آن سوار تند را
مي رسي باز از كجا وين چهره ي پر گرد چيست


وحشي بافقي



نقاشي از ايمان ملكي



It takes a remarkably short time to withdraw from the world. I traveled…until I arrived at life of my own. What really makes us is beyond grasping. It's way beyond knowing. We give in to love…because it gives us some sense of what is unknowable. Nothing else matters، no at the end….
...

سكانس پاياني فيلم Damage

* وسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست.
نيچه


* انديشيدن دشوارترين کار زندگي است و به همين دليل، تنها عده قليلي مي انديشند.
فورد


* ندرت به آنچه که داريم مي انديشيم، در حالي که پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم.
شوپنهاور


* فكر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار، هيچ چيز در زندگي مشکل تر از اين نيست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.
گوته





يلدا مبارك !

جمعه 17 آذر 1385

اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟ / معشوق همين جاست، بياييد بياييد





اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟
معشوق همين جاست، بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد
از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟
يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد


مولوي


هميشه با اولين بارش برف و سپيد پوش شدن زمين تازه متوجه ميشم كه يه سال ديگه هم گذشت، حتي تولد و عيد هم نميتونه يه همچين حسي رو منتقل كنه، شايد دليلش اين باشه كه اولين بار كه احساس كردم از يكي خوشم مياد زمستون بود. اما درست 5 سال پيش با يه همچين حسي داشتم براي صالح نامه مينوشتم و از سپيدپوش شدن الوند ميگفتم. شايد توي آذر يا دي همراه با برف و سرما گوشه خونه مشغول درس خوندن واسه كنكور سراسري بودم درست همون سالي كه به روايت آمار و ارقام جمعيت شركت كننده (حدود يك ميليون و نهصد هزار نفر) ركورد شكست و و اين اتفاق ديگه تكرار نشد. اون موقع ها خيلي مثل الان اعتياد به اينترنت وجود نداشت، پيشرفت و گسترش هم مثل الان نبود تازه از همه بهتر از فيلتر و فيلتربازي و قايم موشك بازي هم خبري نبود،اون روزا اين قده كوچولو بوديم كه فقط راه خونه تا مدرسه رو بلد بوديم + مركز كنكور واسه كرايه كتاب (شبي 25 تومان). تفريحمون اين بود كه عصرا خونه سجاد يا اميرحسين واسه همديگه تست حل كنيم يا با اميرحسين براي همديگه شعر بخونيم. اون موقع ها از دوستاي نتي (net) هم خبري نبود و سيستم هنوز كاغذي بود يعني نامه نگاري با صالح حسنلو (اون موقع بدجوري رفته بود تو نخه يه دختره كه ما اسم دختره رو گذاشته بوديم هندونه) و حميد حسين انهاري (به قول خودش يه ترك خوش تيپ و روشن فكر از نوع اروميه اي) [اسما رو از قصد كامل نوشتم كه بره توي نمايه موتورجستجو]. جرقه اين دوستيا توي سومين دوره سمينار دانش آموزي انجمن فيزيك ايران توي يزد خورده بود. در واقع يزد مقصد اولين مسافرت مجردي با سجاد دوتايي بود. اما چهارمين دوره سمينار دانش آموزي انجمن فيزيك ايران كه توي تبريز برگزار شد، با اميرحسين و مسعود قرار بود بريم ولي بازم با سجاد كوچيكه و بزرگه رفتيم و اين بار اميرحسين و مسعود نيومدن، و اونجا اتفاقاتي براي من افتاد كه بعدها اميرحسين از اون به عنوان 11 سپتامبر براي من نام برد و ...
حالا 5 سال گذشته، سجاد بزرگه مزدوج شده و واسه سربازيشم از اون اول معافي گرفته بود و هنوزم دانشجو مونده. از كار سجاد كوچيكه همون موقع هم خيلي سر در نمي ياوردم چه برسه به اين روزا كه با كار بازار خودشو مشغول كرده و درس اونم هنوز مونده و گويا تنها ترسش سربازيه. اميرحسين با انگيزه تر از گذشته با رتبه هاي تك رقمي پارسه خودش به روزاي درخشان اسفند اميد بسته. مسعود همون 5 سال پيش هم درگير يه افسردگي عشقي بود و انگاري اين روزام با يه چيزاي ديگه توي همون مايه ها داره دست و پنجه نرم ميكنه. ابي سرحال تر از هميشه اين روزا رو افتخار همكاري با رهنمون و كارولوكس رو داره، فك ميكنم از حالا بايد اونم يه خارج رفته محسوب كرد. و از بقيه بيشتر بيخبرم. بالاخره كه عده اي به بهونه هاي مختلف از ادامه راه بازموندن و عده اي هم ترجيح دادن ادامه راهو از بيرون دنبال كنن و حالا بازم توي همون پيك جمعيتي ميخوايم توي آزمون كارشناسي ارشد شركت كنيم. انتخابهاي داخلي به سراسري و آزاد و بعضاً فراگير ختم ميشه. اين وسط پسراي طفلك و بيچاره براي گريز و تاخير از خدمت ناخواسته سربازي با حذف واحد و مرخصي تحصيلي يا يكي مثل محمود طفلك با افتادن واحد يا حربه هاي مختلف سعي در به عقب انداختن سرنوشت ناخواسته دارن. البته كمم نيستند كه مثل اميرحسين حاضرن حتي برن سربازي ولي پاشون به دانشگاه آزاد باز نشه.



Love is the one thing that still stands when all else has fallen


...
Celine: I was thinking, for me its better I don’t romanticize things as much anyone. I was suffering so much ass the time. I still have lots of dreams, but they're not in regard to my love life. It doesn't make me sad, it's just the way it is.
Jesse: Is that why you're in relationship with somebody who's never around?
Celine: Yes, obviously I can't deal with the day-to-day life of a relationship. Yeah, we have this exciting time together…and he leaves and I miss him, but at least I'm not dying inside. When someone's always around me, I'm suffocating.
Jesse: No, wait, you just said that you need to love and be loved.
Celine: Yeah, but when I do, it quickly makes me nauseous. It's a disaster. I mean, I'm really happy only when I'm on my own. Even being alone, it's better than sitting next to a lover and feeling lonely. It's not so easy for me to be a romantic. You start off that way, and after you've been screwed over a few times…you forget about your delusional ideas and you take what comes into your life. That's not even true. I haven't been screwed over …I've just had too many blah relationships. They weren't mean, they cared for me…but there were no real connection or excitement. At least, not from my side.
Jesse: God, I'm sorry, is it really that bad? It's not, right?
Celine: You know, it's not even that. I was … I was fine until I read your fucking book. It stirred shit up, you know? It reminded me how genuinely romantic I was… how I had so much hope in things… and now it's like I don't believe in anything that relates to love. I don't feel things for people anymore. In a way, I put all my romanticism into that one night… and I was never able to feel all again. Like, somehow this night took things away from me… and I expressed them to you, and you took them with you. It made me feel cold, like love wasn't for me.
Jesse: I don’t believe that, I don’t believe that.
Celine: You know what? Reality and love are almost contradictory for me. It's funny, every single of my exes, they're now married. Men go out whit me, we break up, and then they get married. And later they call me to thank me for teaching them what love is… and that I taught them care and respect women.
Jesse: I think I'm one of those.
Celine: I want to kill them! Why didn't they ask me? I would have said no, but they could have asked!. I know it's my fault because I never felt it was the right man. Never, but what does it mean, the right man, the love of your life? The concepts is absurd, we can only be complete with another person. it's evil, right?
Jesse: can I talk?
Celine: I guess I've been heartbroken too many times and then I recovered. So now, you know, from the starts, I make no effort.

قسمتي از ديالوگ هاي فيلم Before Sunset





شروع خواهم شد با واژه نو
و چه افسوس که من تنهايم
که کسی نيست بگيرد سر انگشتانم
که کسی نيست بگويم رنج جان فرسايم
که کسی نيست ببيند شاخ گل افشانم
که کسی نيست ببويد عطر اين اشعارم
که کسی نيست بشويد شوق بی پايانم
که کسی نيست بخواند درد بی درمانم
و من امروز شدم خانه به دوش
با دلی پر ز غم يار خموش
تمام خواهم شد با ياد سکوت
و چه بی باک شد اين قرن نبوغ
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز آواز فدايی در بند
نه ز آرام گناهی در فقر
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز ديوار جدايی در سنگ
نه ز باران رهايی در خش
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز اضداد صباحی
نه ز دوری خدايی
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز باغ پرخزانی
نه ز حرف آشنايی
که کسی هست ولی هیچ نگفت
نه ز قعر بی وفايی
نه ز عشق بی بهایی
............


رزا افروزيان (صدفي)




* Always remember to forget the things that made to sad, but never forget to remember the things that made you glad.
Elbert Hubbard


* if you can't be a highway, then just be a trail, if you can't be the sun, be a star, it isn't by size that you win or you fail-be the best of whatever you are!
douglas malloch

از همه سلاحهای مخربی که بشر اختراع کرده است، زبان وحشتناک ترین و قوی ترین آنهاست، خنجر رد خون بر جای می گذارد، نیزه پرتاب شده از دور دست دیده می شود، زهر ها را می شود شناخت و از ان پرهیز کرد, اما سخن تلخ می تواند بدون انکه ردی بر جای گذارد، تخریب كند!
پائلو کوئیلو





بيابان را سراسر، مه گرفتست
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم مه، عرق
مي ريزدش آهسته از هر بند
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود، عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند. به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهند گفت :
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پاييد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهان است، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته
نفس بشكسته در هذيان گرم
مه عرق مي ريزدش آهسته از هر بند...


زنده ياد احمد شاملو





روز دانشجو گرامي باد !