جمعه 29 دي 1385

شب فراق كه داند كه تا سحر چندست /مگر كسي كه به زندان عشق دربندست





شب فراق كه داند كه تا سحر چندست
مگر كسي كه به زندان عشق دربندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم
كدام سرو به بالاي دوست مانندست
پيام من كه رساند به يار مهر گسل
كه بر شكستي و ما را هنوز پيوندست
قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاك پاي تو و آن هم عظيم سوگندست
كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
بجاي خاك كه در زير پايت افكندست
خيال روي تو بيخ اميد بنشاندست
بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست
ز دست رفته نه تنها منم درين سودا
چه دستها كه ز دست تو بر خداوند است
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسندست



الوند برف زده - زمستان 85 - عكس از حسن بشيري


اين روزها چشمام به كاغذ و قلم و جوهري عادت كرده كه مانند روزهاي ماههاي ديگر سال حتماً بوي آن را نخواهد ديد و شنيد. و اين آدميان كره خاكي آنقدري دور و غريب شده اند كه بعضي وقتا خودمو مثل Kate توي Sheltering Sky مي بينم كه دارم توي اون صحراي داغ همين جوري بي هدف جلو ميرم و لحظه به لحظه ناباوري هاي جديدتري ميبينم و ميشنوم. با اينكه تجربه كنكور پارسالو دارم ولي هنوز پشت نگاه مامان و بابا هزار حرف نگفته رو ميشه خوند از حركات و حرفاي مامان و اطرافيان حس خوبي ندارم. و دراين تنهايي خواسته و ناخواسته شبها بيش از پيش در هزاران فكر بي سرانجام قوطه ورم و انگار بي خوابي شبانه هايم پاياني ندارد. بعضي وقتا دريغ و افسوس روزهايي را دارم كه كم نبودند و بيشتر كه مي انديشم از گذشت آن حماقت ها و آن همه تغيير خوشحال ميشوم. حرفهاي 5 سال پيش حميد به من و 2 سال پيش من به علي و علي به امير حاصلي جز اين ندارد كه چرخه خريت بشريت گاهاً ادامه دار است. دور هم جمع شدنمان گاهاً منجر به دورتر شدنمان مي شود تا نزديكي.! و يلدا كه به خاطر لحظاتي چند بيشتر نسبت به شبهاي دگر افسون گشته و بي شك فرق لحظات زندگيمان را نيز لحظات خاص كوچك و نانديدني اين چنين تاثير ميگذارد. يلداي امسال نيز چون هميشه محفل جمع شدن همه فاميل به يك جا و چند مكان بود و افسوس، از نبود آنهايي كه در بين ما بودند و اين بار نبودند و يا بودند ياد و خاطره شان مي بود. يلداي امسال را حادثه اي ناگوار لحظات تلخي را براي ما نوشت و چه تلختر كند گذشتن آن لحظات بود و شيرين گذر آن زمان و شيرينتر به پي بردن لحظات شاد بعد از آن كه زندگي با روشني و تاريكيش در گذر است.





A candy colored clown they call the sandman
Tiptoes to my room every night
Just to sprinkle stardust and to whisper
Go to sleep، everything is alright
I close my eyes then I drift away
Into the magic night I softly say
A silent prayer like dreamers do
Then I fall asleep to dream
My dreams of you
In dreams I walk with you
In dreams I talk with you
In dreams you're mine
All of the time with you
Ever in dreams، in dreams
But just before the dawn
I awake and find you're gone
I can't help it، I can't help it if I cry
I remember that you said goodbye
It's too bad that all these things
Can only happen in my dreams
Only in dreams
In beautiful dreams


Roy Orbison



آبشار يخ زده گنج نامه همدان - زمستان 85


تازه از دانشگاه رسيده بودم خونه، بعد از مدتها يه سر رفته بودم دانشگاه تا از كتابخونه يه كتاب بگيرم. همين مدت كوتاهي كه توي راهروهاي دانشكده مهندسي و علوم قدم ميزنم بيشتر از هر روز اين 4-5 سال برام محيط غريبه بود و از همه جالبتر و بهت آورتر اطلاعيه هاي جلوي انتظامات بود كه بدجوري خندم ميگيرفت كه مثل زمان دبيرستان مقررات جديدي براي خط كشي دانشجويان در محيط آموزشي گذارده شده بود كه خداي نا كرده اتفاقي نيفتد كه عذاب الهي نازل شود. آره خلاصه با همين فكرا كتاب سيستم عامل آقاي تننبام رو ورق ميزدم و بيشتر خوشحال بودم كه ما توي چه روزهايي دانشجويي كرديم و خيلي احساس بهتري پيدا ميكردم كه ديگه جز 2 واحد منحوس با سيستم جديد كار خاصي ندارم و نيستم. توي اين خيالا هستم كه يه صدايي حس ميكنم ولي صداي زنگ تلفن برام ديگه خيلي آشنا نيست، چون اين روزا خيلي كسي بهم زنگ نميزنه ولي اين دفه خيلي بيشتر تعجب ميكنم چون شهرزاد پشت خطه! بعد از كلي احوال پرسي و اين ور اون ور و از اين و اون ميگه كه واسه پس فردا پرواز داره واسه مالزي و... آره بالاخره پذيرش و ويزاش يهويي درست شده بود و زنگ زده بود خداحافظي كنه. بعد از اينكه ادامه تحصيل با كنكورهاي اين چناني و رتبه هاي مرزي براي خيلي از نخبگان جواب نميده...البته شايد بعضيا واسه اينكه خيلي احساس وجدان درد نداشته باشن اسمشو گذاشتن فرار مغزها ولي من كه فكر ميكنم بيشتر شبيه نجات و پرواز مغزهاست تا اون يكي واژه غريب، چون اون چه كه ميمونه كسي قدرشو نميدونه و اگرم بمونه خيلي زمان نميبره تا تلف بشه و بيشتر استعدادها همين جوريش داره متلاشي ميشه تا بخواد پرورش و استفاده بشه،حالا از اون طرف هما هم توي مشهد بدجوري بي تابي ميكرد و اشك ميريخت كه حتي نميتونست در خداحافظيه نزديكترين دوستش حضور داشته باشه. و كم نبودند و نيستند دوستان و نوابغي كه اينجا كسي قدرشان را ندانست و رفتند. بعد از حميد، حسن، ميلاد، زينب، محسن، كيارش، پريسا، نيما، ساسان، سيما، سارا ، بهرام و حالا هم شهرزاد ... باشد كه آسمان زندگيتان همواره چنين پرستاره باشد و ما در تاريكي آسمان خانه شاهد حركت روشنايي دنباله هاي ستاره هاي حضورتان باشيم و اميد كه رفتنتان را بازگشتي زودهنگام باشد.



آبگوشت ، كمي سنگك ، مقداري سبزي تازه ، ترشي و دوغ (غذاي اكثر ايرانيان) - عكس از احسان صديقي


ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟


فروغ فرخزاد




دنيا را بد ساخته اند. کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد ! کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نمي داري ! اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است !
زندگي يعني اين...
« دكتر علي شريعتي »

همه می‌خواهند بشريت را عوض کنند، دريغا که هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند.
« لئو تولستوی »

يکی زيبايی منظره را می بيند، ديگری کثيفی پنجره را. اين شما هستيد که انتخاب می کنيد چه چيزی را ببينيد و به چه چيز بينديشيد.
« اندرو متیوس »

پ.ن : من از طرف سيزده بدر به يلدا بازي دعوت شده بودم و رسم بر اين بود كه 5 مورد خاص كه تا به حال نگفته بودم و كسي نميدونست رو عنوان كنم از اونجا كه هم خيلي دير شده بود و هم مطلب خاصي براي گفتن نبود اين عكس قديمي رو گذاشتم كه مال بچه هاي فاميل بود. به عنوان رسالت يلدا بازي منم عاليجناب نويسنده ، چرتكه ، در کلبه ما ، از خود مكن كناره و قطعه گمشده رو به ادامه بازي دعوت ميكنم.



خودم (علي كوچولو) ، احسان ، عرفان ، صبا ، شيما ، امير ، حميد ، لادن ، امين - زمستان 69