يكشنبه 29 بهمن 1385

باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز / قصه غصه که در دولت يار آخر شد





روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح اميد که بد معتکف پرده غيب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پريشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سايه گيسوی نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز
قصه غصه که در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد




بالاخره سه شنبه پا داد كه يه سر برم دانشكده تا مهر و امضاي فرم تاييديه ي معدل رو واسه آزمون كارشناسي ارشد بگيرم. بعد از اين همه سرما و ابر، آسمون هم سخاوتمند شده بود و خورشيد روي خودشو به زمين نشون داده بود و آفتاب به زمينهاي يخ زده و آدماي يخ كرده همدان سلام ميكرد. دور ميدون بعثت مثل هميشه خلوت بود. سوار تاكسي كه شدم هنوز كلي مقوا و كاغد كف ماشين پهن بود كه كفشاي گلي ملت پرايد قسطي راننده تاكسيو كثيف نكنه. صداي يه آهنگ ضعيف هم كه انگار از ته چاه بيرون ميومد فضا رو عطرآگين كرده بود و به نظر ميرسيد جناب شوفور تاكسي اين نواره واسش خيلي عزيزه و 20-30 سالي هست كه دارتش و حتماً تا حالا روش 1000 بار آهنگ ضبط كرده. جناب راننده تاكسي همراه با آهنگ با خودش زمزمه ميكرد و كلي حال ميكرد (لب تشنه آب ميخواد…). بعد از كلي انتطار واسه پر شدن تاكسي اين طرفم يه آدم گنده نشسته بود كه فك كنم بچه غول بود و به درك انساني خود اون صندلي تاكسي رو هم ارث پدرش ميدونست و اينكه حسابي بد نشسته بود. و اون طرفم هم انگاري يه آدم (احتمالاً از نوع ضعيفه) بود كه توي پارچه سياه پيچيده بودنش...، پيش خودم فكر كردم شايد تو اين مدته كه خونه موندم حسابي وحشتناك شدم كه از من اين جوري مخفي شده! بعيدم نيست كه ريش و سيبيلاشو قايم كرده يا شايدم طفلكي ترسيده كه من بخورمش و كيفش رو هم گذاشته بود كنار من كه جاي منو تنگ تر كنه. اما از همه وحشتناك تر متصاعد شدن گازهايي بود كه از دهان يا شايدم ماتحت جناب آقاي غول خارج ميشد و خلاصه كه تنفس كردن براي ادامه حيات سخت مشكل مينمود (بالاخره اين چيزاس كه زندگي رو مشكل ميكنه... ). كرايه بعثت تا پارك 60 تومنه ولي من يه صد تومني كه ديشب حسابي با چسب بهش بخيه زدم رو ميدم بهش، راننده تاكسي به سختي ميگيره و كلي غر ميزنه كه چرا چسب داره و چرا خورده نداري (يادتون باشه توي همدان اگه پولت هزار تومني يا پونصد تومني باشه تاكسياي خسيس به خاطر اينكه پول خوردشون تموم نشه سوار نميكنن..) بالاخره بچه غول از ماشين پياده ميشه و به راننده تاكسي 55 تومان خورده ميده ولي راننده تاكسي با اون همه سبيل و تشكيلات جرات نميكنه به بچه غول حرف بزنه كه 5 تومان كم دادي. راننده تاكسي كه به حركتش ادامه ميده بعد از اينكه 35 تومان به من برميگردونه، چند تا جمله قصار.... نثار بچه غول ميكنه و ميگه (لطفاً اينجاشو با يه صداي كلفت و با لهجه غليظ همداني بخونين) : " اييي همدانيا گارييم زيادشانه ها، در ماشينه ييي مث در طويله خانشان ميونده…". خلاصه راهي دانشكده ميشيم. كارشناس آموزشي گروه خودمون نيستش ولي قرار نيست وقت و حقي تلف بشه پس به نظرم ميرسه كه برم سراغ كارشناس گروه برق ولي اخلاق اونم ميدونم، چاره چيه كه بايد باهاش كلي تريپ بريزم، از كلاس دوم ابتدايي يه چيزايي ياد گرفتم. پس مثل اون آقا روباهه اينقدره ميگم : چه پري! چه دمي ! اون رنگ مشكيت رنگ عشقه ! چه كلاغ نازي مثل بلبل ميمونه… تا اينكه پنير از منقارش بيفته و امضايي بشه روي برگه تاييديه. همين جوري كه لم داده بود و چاي ميخورد با كلي غرغر كردن براي 3 تا برگه فقط نوشته آقاي X تعداد Y واحد گذرانده و معدل Z داره و يه امضا، اينقدره گيج هم تشريف داره كه 14 و 16 رو اشتباه وارد ميكنه. معاون آموزشي هم طبق معمول تشريف ندارن با كلي معطلي توي اتاق گروه پيداش ميشه، پشت سر اون يه لشگر دانشجو ميريزن اتاقش تا امضا بگيرن. اول اتاق شلخته شو يه كم مرتب ميكنه و لختي از كاغذ و خودكارو و سوال و امتحان و هرچي كه هست بلند ميكنه و ميريزه روي اون يكي ميزه تا بتونه بشينه و موبايل گندشم از جيبش بيرون مياره تا ببينه باز دكتر گيجياني براش مسج نفرستاده باشه و چيزي از قلم نيفته، برگه ها رو جلوش ميزارم اونم كه ميخواد اسناد ميليارد تومني واسه ما امضا كنه يه چشمش به برگه هاس يه چشمش به مسج تازه ايه كه تازه واسش رسيده و با دهنشم داره به شاهين ميگه كه نمره نميدم حتي اگه 0.4 بخواي كه مشروط نشي ... دو تاشو امضا ميكنه ولي به اسناد ميليارديه سوم و چهارم ايراد ميگيره كه واحدش! زياده ميگم اونش مهم نيست اين برگه فارغ التحصيلي نيست فقط يه برگه معمولي واسه تاييد معدل حالا اونم هر چقدر دوست داري بزن. بازم قبول نميكنه. با انگشت عينكشو ميندازه بالاتر و ميگه من به عنوان معاون آموزشي (اين واژه رو براي چندمين بار توي اين اتاق شنيدم)، اما اين از پرو بال مشكي و عشق هم كاري ساخته نيست چون واسه صفر كيلومترا مرغ يه پا داره... يكي دو ساعت بعد خونين و مالين بعد از اينكه امضاهاي معاون آموزشيم گرفتم بايد برم سراغ مهر دانشكده ولي دفتر معاونت دانشكده به آموزش پاس ميده و آموزشم يه مهر واسه همه برگه ها ميزنه و ميگه بايد آموزش كل هم بري تاييد بگيري. آموزش كل ديگه آقاي كاوياني هم نيست كه كار مارو سوت ثانيه رديف كنه. از اين اتاق به اون اتاق يه امضا ديگه هم اضافه ميشه ولي ديگه اين خانمهاي دبيرخانه 12 نشده تعطيل كردن و رفتن! ديگه چه كارش ميشه كرد بايد يه بار ديگه برگردم واسه تاييد دبيرخانه.. از كنار گروه رياضي كه رد ميشم، ميرم دنبال چند تا سوال رياضي ولي هيچ كسي نيست جز اون مرتيكه پدرسوخته الدنگ مفنگي ... (فكر ميكنم گفتن همينا كافي باشه تا بچه هاي بوعلي بشناسنش) چاره اي نيست، بالاخره توي تاريخ هميشه دانشمندان و نويسندگان بزرگ در راه علم سرها به گيوتين ها سپرده اند...من چرا كم بيارم اصلاً شايد توي عمر لجن بار و غيرمفيدش بخواد يه بار يه كار مفيدي انجام داده باشه و اونم جواب دادن به سوال من باشه، كلي تمرين ميكنم كه چهره صورتم اخم نكنه بهش...، به هر سختي كه هست ميرم تو ... مثل هميشه خنده مسخره اي سر ميده و ميگه وقت ندارم برو... منم ميگم به ... من كه اصلا تورو به دانه هاي گرد و قلمبه خروجيهاي الاغ مش حسن هم حساب نميكنم، اصلاً لياقت نداري من ازت سوال بپرسم (البته اينا رو توي دلم گفتم )...


اگر عمر دوباره داشتم :
« البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم، مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم . بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است."
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم ...
...
«اگر عمر دوباره داشتم...» از Don Herold


Manech : Ca fait mal quand tu marches?
Manech : T'as des amis?
Manech : Sit u veux, moi, je peux etre ton ami.
Manech : je sens le poisson?
Manech : T'es deja montee en haut du phare?
Manech : Moi, je peux, te porter jusqu'en haut des escaliers, parce que le gardien, c'est mon pere !
Manech : fais ta pimbeche ! Grenouille de benitier ! Pecore!
- Harlements de la fillette .
Mathilde : On voit loin du haut du phare ?
- II Peine a la porter.
Children : Je suis le fantome du phare ?
Children : je vais te manger les oreilles !!
Children : Je vais te jeter dans le cachot !!
Children : Je suis le serviteur de la pieuvre !!

Last scene :
Manech : Ca te fait mal quand tu marches ?
Manech : Tu veux voir ce que je fais?
Manech : plus tard, j'ai pas tout a fait fini.
Manech : pourquoi tu pleures?
- Mathilde s'adosse bien droite sur sa chaise, croise les mains sur ses genoux et le regarde. Dans la douceur de l'air, dans la lumiere du jardin, Mathilde le regarde, elle le regarde, elle le regarde.


ديالوگهاي به ياد ماندني از فيلم A Very Long Engagement



اردوي معارفه بچه هاي كامپيوتر 82 و خداحافظي از مهندس ختن لو - مهرماه 82


اين شب نخوابي هاي من اگه واسه من نون و آب نشده واسه اين وبلاگ كه داره ميشه... اين دفه كه دارم اينا رو مينويسم ساعت 3.37 نصفه شبه، بابا هم از درد دندون خوابش نبرده و به اتاق من پناه آورده و منم شايد از بي دردي و استرس مثل سگ خوابم مياد ولي حسابي بي خوابم (قيافه خوابالوي آلپاچينو رو توي Insomnia رو به ياد بيارين). خلاصه همين جور كه داشتم فكراي جور واجور ميكردم پيش خودم گفتم مثلاً اگه 20 سال بگذره ، دارم چي كار ميكنم يا كجاي دنيا رو گرفتم ؟ :


1- مهندس عليرضا كارمند ساده اداره فناوري اطلاعات و اتصالات ماوراء مخابرات، مسئول نظارت بر فيلترينگ اينترنت (دنيا چقدر بدبخت شده...). نامبرده سالها پيش بعد از اينكه بالاخره از يكي از وبلاگ نويسان ديار غربت حسابي خوشش اومد و بعد از اينكه كلي بدبختي از دست فك و فاميل كشيد به ازدواج هم درآمدند. ولي عناصران پليد فاميلي كه چشم ديدن نداشتند از هيچ تلاشي كوتاهي نكرده تا اينكه موفق به جدايي انداختن بين اين دو زوج جوان گشتند. پس از آن ماجرا سالها با تلاش فراوان ضعفاي پير فاميل بالاخره موفق شدند تا زيباي خفته فاميل را به پاچه وي بيندازند، اما حاصل اين ازدواج شوم ساعاتي بيش طول نكشيد و عليرضا از خانه گريخت و به كوچه بن بست هاي ديار قزوين پناه برد، از صحت و سلامتي وي خبري نيست جز اينكه او كارمند ساده اي است...اميرحسين جديدي بالاخره توانست آتي نت را مال خود نموده و هنوز با پروژه هاي پيام نور دست و پنجه نرم مي كند. از عرفان احمدي فر براي چندمين بار به عنوان Cinderella Man ايران در تيم سنگين وزن بوكس و وزنه برداري دعوت شد. امير حسين پذيرايي به عنوان رياست شركت پارس از آنلاين از كاهش فيلترينگ اينترنت خبر داد. مجيد رشيدي با همكاري آزاد اردلاني سرانجام بعد از سالها تلاش توانستند سيستم مكانيزه كنترل راه دور خود را به مرادي تحويل دهند. خسرو فاضل به عنوان دبيركل مكبس نسبت از انتقادات طرفداران نسبت به آلبوم جديد شاهين جاورسينه و عماد عباسي و نيما معارفي حمايت كرد و گفت از وقتي كه يوگي و وهاب گروه را ترك كردند اين جوري شد...


2- عليرضا يه بچه دماغو تو بقلشه و يكي ديگه هم از توي يه كالسكه هر از چندگاهي با گريه هايش به پدرش ابراز وجود مي نمايد، با اين وجود عليرضا توي صف وايساده ... ولي انگاري از صف شير و دوغ و ماست و اين جور چيزا خبري نيست. بله صف انرژي هسته ايه ! ( بعد از اينكه اينقدره خودروهاي افتخار ملي و ايراني آنقدر بنزين مصرف كردند و حتي كل بنزين دنيا هم تموم شد ديگه نفت و متخلفات تموم شد و سوخت همه وسائل مكانيكي مجهز به انرژي هسته اي شد...) حالا چند روزي هست كه بعد از سالها كوپن انرژي هسته اي اعلا م شده و قراره 1 پيكو گرمي (10 به توان منهاي 12) هم به علي برسه! ولي مثل اينكه اين جور بوش مياد امروزم قرار نيست كه اين صف به آخر برسه چون اون جلو دارن به فك و فاميلاي ... بدون نوبت انرژي هسته اي ميدن... يهو از اون انتها يكي داد ميزنه انرژي هسته اي حق مسلم ماست و توي اون شلوغي يه چماق گنده مياد روي كله عليرضا...


3- «عاري» راست ميگفت كه : "عليرضا نميتونه توي اين جامعه با اين دخترا دووم بياره..." و همان شد كه وي گفت و عليرضا سالها در كانادا ماند و پس از سالها در بازگشت به ميهن، به همراه اميرحسين جديدي نژاد ، اميرحسين پذيرايي و عرفان احمدي فر شركتي تاسيس نمودند و سالها بعد صاحب بزرگترين كمپاني توليدات نرم افزاري و مافيايي نرم افزاري در ايران شدند. و به تنهايي توانستند به عنوان نماينده انحصاري شركت مايكروسافت خون كليه هموطنان كامپيوتري را در شيشه نمايند. مجيد رشيدي مدير بخش تبليغات و خالي بندي در گفتگويي با خبرنگاران از انتشار مديا پلير نسخه 2020 در هفته هاي آينده خبر داد. همچنين شايان ذكر است دكتر ابراهيم كامراني از اساتيد گروه امنيت هوشمند از ضعف امنيتي اين محصول خبر داد. هادي رجبي و اميرختن لو از مشاوران اين شركت در مصاحبه هاي جداگانه اي از وجود ضعف هاي امنيتي اظهار بي اطلاعي نمودند.همچنين ثنا صادقي رئيس اداره برق منطقه باختر نسبت به بازپرداخت بدهي قبوض اين شركت هشدار داد. در آن دوران هادي وفايي با زيرآب زني پرهام جليلي توانست به سمت رئيس شركت برق درآيد، در رابطه با اين ماجرا فريد اجاقي تهديد به يك ايجاد جنجال مطبوعاتي و افشاي اسرار شركت برق و حتي اعتصابات عمومي نمود.

4- عليرضا بعد از عشق نافرجامش، قرباني بلاي خانمان سوز اعتياد شد و بعد از اينكه سالها در جويهاي خيابونها خوابيد تونست يه كار نون و آب دار پيدا كنه و حالا سيگار به دست كنار خيابون اكباتان وايساده (البته ديگه اين روزا اسم اين خيابون شده اكباتان پارسيان خليج فارس) و همين طوري كه داره واسه جلب مشتري داد ميزنه به فروش DVDهاي ايراني ميپردازه (بعد از اينكه كمپاني هاي معروفي چون هاليوود ورشكست شدند، كمپاني هاي بين المللي «همدان ييتمني» انحصار بزرگترين فيلمها را به خود اختصاص داد) ... در آخرين باري كه نامبرده به عنوان بزگترين قاچاقچي DVD دستگير شده بود از پخش فيلمهاي فيلم سازان بزرگي چون احسان صديقي واكبر چابك و فيلم معروف "آبگوشت خوران در سنگستان" خبر داد. (اين فيلم در سالي كه گذشت در 6 قسمت نامزد اسكار شد و توانست 5 جايزه را به خود اختصاص دهد...) ...


5- عليرضا پاهاش از يه ماشين بيرون زده! ولي ماشينش آشناس، يه كم شبيه تراكتوره (تراختوره)، آره خودشه ولي اميرحسين زمانيان و فواد نظري هم براي تعمير اومدن اونجا و علي رفته تا آچار بده دستشون. عليرضا بعد از اينكه مدرك دكتراي كامپيوتر خودشو از دانشگاه زرتف افغانستان گرفت. براي امرار معاش وزندگي مدركشو قاب كرد و پيش يه كوزه به ديوار آويخت تا يادگاري روزهاي سخت جوانيش باشد و توي چند متر زمين باغي كه از اجداد صديقي به او به ارث رسيد همراه با ديگر شركايش ثنا صادقي ، احسان و عرفان صديقي به كار كشاورزي مشغول شدند. همسايه هاي ديگر اين باغ از يك طرف به فرودگاه بين المللي خطوط هوايي و پروازي اختصاص يافت. و از طرف ديگر سجاد زمينش را به فروشگاه زنجيره اي تبديل نمود. اما بعد از اينكه همدانيا با كلاس شدن و ديگه آبگوشت نخوردن محصولات سيب زميني و حبوبات با ورشكستگي مواجه شد و اين روزها در اين زمين نوعي گياه جديد (ابداعي مهندس صالح اميني ) كه در توليد پنير پيتزا مورد استفاده قرار ميگيرد، كشت مي گردد. در رابطه تراكتور اين نكته لازم به ذكر است پس از سالها تلاش بي دريغ برادران صديقي توانستند با وام بانك همدان نوين تراكتوره كل يوسف آدابل رو اقساطي بخرن...


خوب حالا ديگه ساعت شده 4.21 و بابا خوابش برده ولي من هنوز قلم به دست بيدارم تا مطالب پستهاي بعدي رو آماده كنم ...

پ.ن : اگه اسم از كسي بردم فقط خواستم يادي كرده باشم و اگه اسمي جامونده به حساب نصف شبي بزارين...



اصرار در نگه داشتن آنچه که نگه داشتنی نیست
به فروریختنش می انجامد
همانند دانه های شن از میان انگشتان

چهارشنبه 18 بهمن 1385

هيچ خطي ، هرگز آن قدر «راست» نيست ، كه روزي در نقطه اي گره نخورد هر دو انتهاش مانند تار زلف تو





در گرگ و ميش ذهن خنياي جان و ماده
بر من خروس را منت نيست
نه موذنان كودكي را
پيش از گنجشكان و پيش از سپيده بر مي خيزم
تا ناشتا فراهم آرم آفتاب را
يك سيني پر شبنم
يك روزنه غبار
يك استكان تخيل با شير و قهوه ي رويا
و
يك كهكشان شيري فكر
وقتي خروس مي خواند
من چاي اولم را نوشيده ام
سيگار اولم را گل كرده ام
و سطر ناب نخستينم را
به ارمغان گرفته ام از ايزدان
مصراع اولين


وقتي كليد جادو چرخيد
در قفل روح
آزادي برگ
خنياي جان و ماده آغاز مي شود
صدها هزار ياخته ي پير
زير فشار حس
تبخير مي شوند
گل مي دهد بدن
جان ، آبيار مي شودش
صدها هزار ياخته ي نو هجوم مي آورند
و خاكريزها را اشغال مي كنند
نور و نوا
فواره مي زنند از دل سنگرها
وقتي كليد چرخيد
و باز شد بدن
و روح منفجر شد
در گرگ و ميش ذهن
ديگر نه بامدادي داريم
نه شامگاه
ديگر نه نيمروزي داريم
نه نيم شب
خط مدرج
و مستقيم زمان به هيات هضلولي


ساعات و لحظه ها و شبانه روز را
در هم مي آميزد
و روز و شب
امروز و دي
امسال و پار و فردا
و قرن ها
در بيضي يگانه اي
كانون به هم تعارف خواهند كرد
و آفتاب
يك جام شير گرم «حمل» مي نوشد
يك بافه نور در طويله ي «ثور» مي اندازد
و جرعه اي شرنگ به «عقرب» مي بخشد
پيوسته نيز بر عدالت «ميزاني» است
منجوق به زنان عشاير
و نقل كهكشاني به كودكان
و آب آسماني
در كاسه ي سفال جذامي ها مي ريزد
و كندوي غزل را
سرشار مي كند از عسل گرم حس
در گرگ و ميش ذهن
هذيان پرت «بوالحسني»
عقل سليم ارسطويي است
و نعره هاي كافوري حلاج
ايمان محض مصطفوي
در گرگ و ميش ذهن
«سام نوح» نيما را
در دره هاي كنعان مي گرداند
و دختران سليمان پادشاه
با كودكان وحشي من موش و گربه مي بازند
در سايه سار گزران
...
در گرگ و ميش ذهن ، هندسه شعر
ترسيم كامل حلزوني دارد
و هيچ خطي ، هرگز
آن قدر «راست» نيست ، كه روزي
در نقطه اي گره
نخورد هر دو انتهاش
مانند تار زلف تو
در زير گردن من در گرگ و ميش صبح
در گرگ و ميش ذهن
روز از كرانه هاي مغرب بر مي آيد
و آفتاب
در مطلع رفيعش مي خوابد
تا سايه هاي جادو
سحر غريب خود را
بازي كنند
....
و سايه هاي جادو
از باد
زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
اريب
از پلكان ابر پايين مي آيند
در رسيمان سست هوا چنگ مي زنند
و تاب مي خورند افق تا افق
و تاب مي خورند شفق تا فلق
و تاب مي خورند فلق تا شفق
...
بر آبهاي نقره فرود مي آيند رقصان
خود را به موج مي سپرند و سپس
در نيمه راه از موجي
بر موج پس رونده سوار مي شوند
و باز
در فاصله ي دو موج موازي
سرمست مي شتابند و
ديوانه وار رقص مي آغازند
در فرصت نهايي
بايد زمينيان را مسحور خود كنيم
تا دل به رقص جادوي ما خوش كنند
تا سر به سحر بابلي ما بسپارند
و رنج كار و گرسنگي را
روي دفينه هاي خداداده
خاطر به كار خواجه ي ما خوش كنند
دنيا نيرزد ... اي دوست
تسليم پيش آمده باش و خوش !
دنيا جهنم توست ، دنيا
زندان توست
خاطر به حرف دلقك خود مسپار
بيهوده سر مكوب به ديوار
رزق تو از ازل شده تعيين
ديگر چه غم اگر
و دلقك از فراز موجي قد مي كشد
تسخر زنان و مي خواند
تعيين ، ولي نه تامين
تعيين بلي ، ولي هميشه كم
در گرگ و ميش ذهن
از باد زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
بر آبهاي گلگون مي رقصند
و آفتاب را هميشه به تلبيس و سحر
بر تخت زر نشانش
خوابيده مي طلبند پشت كوه هاي سياه
در گرگ و ميش ذهن...
در گرگ و ميش صبحدم اما خورشيد
مژگان نورافشانش را وا مي كند از هم
و بادهاي جادو را در مي پيچاند
و گله هاي سامري
چون برگ هاي خشك
از پلكان موج فرو مي خزند
و پرشتاب
در قيف بي ترحم گرداب مي روند
دلقك پيام آخرش را
در نيمه راه بازگشت ندا مي دهد :
فرصت غنيمت است
تعيين شده است بلي !
تعيين ولي نه تامين !
در گرگ و ميش ذهن مي آيي
...
انگار از مسافرت قهر برگشته اي
آن گونه سر به زير و آرام
گيسو سپرده به باد
و عاطفه
دلشوره اي كه نفرت و خودخواهي را
مسموم كرده ، اما
خود بي خيال و چاك
زانو نمي جهاند بالا
...
غمگين و شرسمار مي آيي
سيما به سايه روشن لبخند
مانند لاله اي كه رو به سپيده دم
آهسته مي خرامد بالا از سنگ
و پلك ها هنوزش خواب آلود.
...
در گرگ و ميش صبح مي آيي
ابهام خواب و خاطره با توست
با چشم ها و لب ها
با گونه ها و گيسو
انگار شرمسار و پشيمان باشي ، اما
از انحناي تهي گاهت
خطي است منحني ، كه تا تلاطم قلب و التهاب شقيقه ادامه دارد
و ترجمان گستاخي بديعي است كه :
هر چند هم پشيمان رفته اي
از آمدن پشيمان نيستي
...
در گرگ و ميش صبح
سرخاي لاله واره ي اندامت
شكل جهان واقعي است
كه از مه غليظ سحرگاهي بيرون آيد
تا آفتاب را
در بركه هاي منتظر ريگ و بال پرستو به بر بكشد
مانند روم ، مغروري
بعد از پيروزي ، حتي
بعد از شكست و تسليم


زنده ياد منوچهر آتشي - اسفند 68



ميدان ميشان - زمستان 85 - عكس از حسن بشيري

بدجوري دلم لك زده واسه يه وبگردي چند ساعته كه از خواب پا شم و يهويي بشينم پاي نت و از اينجا به اونجا بعدش همين جوري كه كه يه كم گذشت و گرسنم شد برم از اون كرانچيه كه براي سپينود خريدم بيارم، با يه انگشت اينو و بخورم و با اون يكي فقط كليك كنم، همين كه تموم شد كاسه آجيلو بيارم و خالي كنم و همين جوري كه دارم توي صفحه ها واسه خودم ووول ميخورم، يهو ببينم واسه نهار صدام كنن و بعد از يه نهار حسابي با ارازل و اوباش (اميرحسين، هادي، امير + صالح و ...) جمع بشيم بريم خونه عرفان و دسته جمعي فيلم تماشا كنيم و تعريف كنيم و آهنگ بزاريم و بزنيم برقصيم (پيشنهاد ميشه چند تا از آهنگهاي حسن شماعي زاده رو توي ذهن تداعي كنين ) يا اگه پا داد با اون يكي ارازل (هادي، پرهام، مهدي تيك، امير، عرفان و ...) بريم باغ ثنا و شب رو هم اونجا بمونيم و اگه پايه بودن نصفه شبي از باغ تا سد اكباتان رو پياده بريم و برگرديم و .... شايد زيادي رويايي فك كردم ولي وقتي ميگم كه دلم لك زده واسه مثلاً يه برف بازي مخصوصاً از نوع پت پيس (توضيح : ميتونيد به كتاب واژه نامه همداني نوشته هادي گروسين مراجعه كنيد) يا يه كوه دسته جمعي و مشتي با بروبچ يا هر چيز ديگه!. بدون شك جمله هاي ساده اي نيستند شايد ثنا يا امير بدونن چي ميگم. براي مني كه توي اين مدت روزي چند بار علم مياد جلو چشمام يا تستايي كه نخونده گزينه هاشم حفظ شدي (نميگم كه اين قدر دارم ميخونم منظورم رسوندن اوج فاجعست) روز به روز كارها و روياهاي بيشتر و لذت بخش تري مياد تو ذهن، ولي پرستو ميگه وقتي آدم درس ميخونه خيلي آروز ميكنه و ميخواد بعدش يه عالمه كار انجام بده اما بعدش به هيچ كدومش نميرسه. همين جوري كه دارم اينا رو از روي بي خوابي اونم ساعت 2.57 نيمه شب مينويسم يه برف خوشگل از پشت پنجره هي سلام ميكنه و آروم ميشينه روي زمين و منم با اين مداد نوك تيز كاري بهتر از نوشتن و تخيل سراغ ندارم (شانس آوردين اون يكياي ديگه رو ننوشتم كه ...).





به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر سفر نكنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانیكه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامیكه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری بكن!
نگذار كه به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نكن!


پابلو نرودا


وقتي يكي رو پيدا ميكني كه مثل خودت وب مينويسه ، مثل خودت خل و چله ، مثل خودت فكر ميكنه حتي بعضي وقتا حرف دل آدمو ميزنه يا ممكنه فراتر و پيشترفته تر هم فكر كنه و بنويسه و دست به قلمش حرف نداشته باشه و خلاصه كلي حال ميكني وقتي هر شب مطلباشو ميخوني.... لطفاً چهره هاتون تغيير نكنه! بابا كي گفتم دختره ! اين ملت چقده بي جنبه شدن و زودي به فكر زن دادن آدم ميفتنا مخصوصاً مثل بعضيا... آره خلاصه چند وقتي هست كه هر شب به عشق خوندن مطلباي اين بابا كه غالباً (حالا چرا گفتم غالباً ؟ آخه يه دوستي داريم كه صحبت كردناش خيلي كتابي و لفظ قلمه، چند روز پيشا كه تلفني صحبت ميكرديم اين واژه غالباً رو كه به كار برد كلي مايه نشاط شد و باعث شد اينجا به كار ببرم و به يادش بيفتم) داشتم ميگفتم كه اين بابا حالشم غالباً خيلي خرابه (حال روحيش رو منظورمه) و باعث ميشه كه شبا بيشتر پاي مونيتور بمونم و آرشيواشو مرور كنم . بعدش با احترام كامل به كليه خوانندگان عزيز و دوست داشتني ، ياد يه سري از خواننده خودم ميفتم و بماند كه ...



90 نفر از مفاخر و فارغ التحصيلان مدرسه مباركه تاييد همدان - سال 1333 - منبع عكسم نميگم كه تو خماريش بمونين !


* سه چیز ارزش این را ندارد که دنبالشان بدوید: اتوبوس ، زن و راه حل اقتصادی؛ اگر کمی صبر کنید یکی دیگر از راه می رسد.
(دریک هیت کوت آموری)


That though the radiance which was once so bright be now forever taken from my sight. Though nothing can bring back the hour of splendor in the grass, glory in the flower. We will grieve not, rather find strength in what remains behind.
(William Wordsworth)



اين عكسم گذاشتم كه پيش پيش ولنتاين مبارك بگم چون معلوم نيست تا اون موقع بنويسم يا نه