پنجشنبه 18 مرداد 1386

بازاست در ميکده ي عشق ، شبانه / نور ازلي مي طلبد ، چيست بهانه ؟





گياه تلخ افسوني!
شوكران بنفش خورشيد را
در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
و در آيينه نفس كشنده سراب
تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم.
در چشمانم چه تابش ها كه نريخت!
و در رگ هايم چه عطش ها كه نشكفت!
آمدم تا ترا بويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم.
***
غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت
و غريو ريگ روان خوابم مي ربود.
چه رؤياها كه پاره نشد!
و چه نزديك ها كه دور نرفت!
و من بر رشته صدايي ره سپردم
كه پايانش در تو بود.
آمدم تا ترا بويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم.
***
ديار من آن سوي بيابان هاست.
يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
آمدم تا تو را بويم،
وتو : گياه تلخ افسوني!
به پاس اين همه راهي كه آمدم
زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
به پاس اين همه راهي كه آمدم


سهراب سپهری



دره گنج نامه توی یه روز گرم و سرسبز تابستونی - عکس از بالای بام خونه باغی آقای پدر

مرداد آتشین با روزهای داغ و شب های خنکش از نیمه هم گذشت، روزهای خلوت و شلوغی که سکوت تنهایی و تاریکی شبهایش گاه و بیگاه جنون وار فریاد بر می آورد. و ما انسانها تنها ترین موجوداتی هستیم که می اندیشیم و هر بار از تنهایی خود به تنهایی دیگری پناه می بریم. حتی در با هم بودنهایمان و جمعهایمان نیز گاهاً تنهاییم. مشکل ما از کمی دوستان نبود و چه بسا از زیادی آن بود. دختران و پسرانی که در پس چشمان خود، نگاهی غریبه وار به چشم زده و در رنگ و لباس های زرق و برق دار خود بارها از هم دور می آیند و بارها نمی دانند که با این رنگ ها خود را می فریبند و آنچه می خواهند در دل است و آنچه در زبان است همان رنگ!. گاه می اندیشم حرفها، نگاهها، زمزمه ها، عشق، سکس و تولید مثل بهانه ای بیش نیست، که آدمی دیوانه وار از تنهایی خود گریزد و گاه تلاش هایمان را جز پوچی حاصلی نیست. شکی نیست که هر چیز را زمان خود می خواهد و گاه صبرهایمان آنقدر به طول می انجامد که زمان می آید و می رود و بیش از حد دیر(دور) می شود. و ما باز هم در امروزهای تباه شده از دیروز، باز هم در تباهی امروز از هیچ تلاشی برای فردا کوتاهی نمی نما ییم. نیچه بی خود نگفته بود: " با همگانی شدن سوادآموزی نه تنها نوشتن که اندیشیدن نیز تباه می شود...". حوادث آبستنی برای اندیشیدن بود و این روزها که بیش اندیشیده ام و بیشتر به گنگی رسیده ام. شب از نیمه گذشت و من باز می نویسم، بارها این شب ها نوشته ام و بارها خط زده ام و هنوز مشق هایم نانوشته مانده!... وای که واسه این شبای تار هیچی جای نوای هایده نمی گیره !





ای خدا، ای خدا، ای خدا
همه چی واسم غریبه
همه چی رنگ فریبه
ای امید نا امیدان
برسون هر چی نسیبه
ای خدا، ای خدا، ای خداااااااااااا
دیگه نیست صبرو قراری
آخ ، چه روزو روزگاری
مگه ما رو دوست نداری
ای خدا کجای کاری
ای خدا، ای خدا، ای خداااااااااااا
ای خدا قسم به عشقو
به همین حال پریشون
به وفای عاشقونو
به صفای چشم گریون
دیگه طاقتم تمومه
دیگه فرصتی نمونده
واسه ی عشق و عبادت
ای خدا قسم به رازم
که ازت نبوده پنهون
به تموم اشک چشمام
به همین شام غریبون
دیگه طاقتم تمومه
دیگه فرصتی نمونده
واسه عشق و عبادت
دیگه نیست صبرو قراری
آخ ، چه روزو روزگاری
مگه ما رو دوست نداری
ای خدا کجای کاری
ای خدا، ای خدا، ای خداااااااااااا
روزگارمون خزون شد
عشقمون فدای عشق دیگرون شد
ما که هستیم و نمردیم
پس چرا عشقو به دیگرون سپردیم
ما که با زمونه ساختیم
بد و خوبشو شناختیم
ای خدا برنده باشیم
ما که زندگی رو باختیم
ای خدا، ای خدا، ای خداااااااااااا



آرامگاه بوعلی سینا در عکسی از همدان قدیم از طرف بین النهرین پایین یا کولانج (رنگ آمیزی و حق کپی توسط امیرحسین زمانیان محفوظ است)


این چند روزه با شروع انتشار کارنامه ها به یاد روزهایی قدیمی با همکاری دوستان باز درگیر کارهای مشاوره و انتخاب رشته واسه بچه های مردم بودیم. بچه های پشت کنکوری که کارنامه به دست و چشمانی غرق در هزاران آرزو، از علاقه ها و رشته های مختلف می پرسند. مادران و پدران و خواهران و برادران بزرگتری که با تجربه و بی تجربه گوشها و چشم هایشان بی اختیار را به دست ما می سپردند و ما نیز حرفهای تکراری را پشت سرهم تحویل ملت می دادیم. رتبه های خوبی که به دلایل بیخودی چون متاهل شدن، مجبور بودن خیلی از گزینه ها رو نادیده بگیرن و رتبه های نجومی با انتظارات والا یه جور دیگه. پسران و دخترانی که گاه بی اختیار این جمله را به زبان می آورند: "هر جا شده بشه فقط قبول بشم". اسم پیام نور خواه و ناخواه با رشته های رنگین و ظرفیت های خدایگونه برای خیلیا سنگین می نمود و برای بعضی خیلی بیش از حد دلچسب. و ایضاً که سوالات تکراری و جوابهای تکراری تر ! دیدن چهره های مختلف با سلیقه های متفاوت و قیافه های جورواجور گاهاً جالب می نمود.روزهای شلوغی که شب سر بر بالین نگذرارده بر خواب رفته بودم. اما یکی بود (بماند که چه ماهوش و ماهرخ و پری روی و ... بود و ...) که واسه مشاوره و انتخاب رشته خیلی براش دیگه، سنگ تموم گذاشتم و کلی وقت زیاد، و اصلاً تا شب که سهل بود، تا چند روزم خستگی به خودم ندیدم! (ولی...) یاچهره مادری موقع ارسال اطلاعات دختر 3 رقمیش که به خواندن دعا مشغول بود و از همون موقع قبولی دخترشو میخواست و پسرک شوتی با رتبه 98000 که دیگه هیچ غیرانتفاعی نموند که انتخاب نکنه ! موقع ارسال به قول ثنا هر کدوم از خونه های انتخابی با هزار امید و آرزو وارد میشد و واسه هر کدومش یه جور فکر و خیالی پشت سرش خوابیده بود تا اعلام نتایج!



You shouldn't take life to seriously. You'll never get out alive


بازاست در ميکده ي عشق، شبانه
نور ازلي مي طلبد، چيست بهانه ؟
خالي شده جام مي و خاموش شده شمع
تا وقت سحر، مي زده مانده است يگانه
تاريک شده خانه ي دل، ديده ي هشيار
از ياد برفته ست رخ يار زمانه !!!
باز آي زدر، روزنه ي عشق عيان کن
بگريز زمسجد، تو روا دار به خانه
گاه سحر و ساغر مي، دست ملائک
کوبيده در ميکده با جام فسانه
اين باده ي عشق است در اين ساغر اميد
با يار بنوشيد و مگيريد بهانه
گاه است که از خويش برون آيي و بيني
کز عرش به زير آمده بر فرش، روانه
داني ؟ که دگر پند دوصد عاقل و فاضل
ديوانه کند صد جگر سوخته، يا نه ؟!!



آنکس که مي گفت دوستم دارد، عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: "دوستت دارم"