
در این شب ها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
در این شب ها
که هر آینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که می خوانی
تویی تنها که می خوانی تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را
بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان
تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند
بمان
تا دشت روشن آینه ها
گل های جویباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاوش این ایام
تو بارانی ترین ابری که می گرید
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
در این شب ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
باد از ابر و
ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش را
در این آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که می خوانی
از شفیعی کدکنی
تقدیم به مهدی اخوان ثالث

شاید بزرگترین درس زندگی این باشد: گاهی هم احمق ها درست می گویند
گاه پروانه وار از یاد میبریم که چون کرم به دور پیله ای زیسته ایم و بزرگ گشته ایم و حال در میان انبوه گلها و پناه شمعی گم شده ایم، آری ایام زندگی کرم وار و پروانه وار خوردند و به این روزها رسیدند. برای فردا دفتر جدیدی درنظر گرفته ام ولی هنوز خیلی جاهاش به گذشته اشاره داره. نانوشته های زیادی بوده، و بسیار فرصت برای گفتن! اما گفتنی ها هم کمتر. شهریور امسال، سرنوشت خیلی از ماها رو رغم زد. بعضیامون بی دستاورد بودیم و بعضیامونم خیلی فرقی نداشت. از سور خورده ها امیر مکانیک پلی تکنیکی شد و مهدی صنایع دانشگاه تهران. پرهام توپول موپول راهی کردستانی شد که سال اول برقشه و مهدی تیک رفت برق زنجان تا میزبان سال آینده کنفرانس مهندسی برق باشه. رضا با رویاهای شیرینش بعد از 4 سال توی تبریز به شریف راه پیدا کرد. جواد با کله کچل در حین انجام وظیفه خطیر سربازی خبر قدرت تربیت مدرسی شدنش رسید. مهدی ساکت و آروم با اینکه پارسالم میتونست پرواز کنه امسال به نرم افزار دانشگاه تهران رسید. خلاصه که طبق قوانین جدید نیوتنی از بچه های مکانیک و برق و عمران کسی سرش بی کلاه نموند و ماجرا جالب تر هم میشد وقتی که بگم توی این همه جا یه جا به اسم قزوین (گزوین گوول پسر) هم پیدا شد که سرنوشت من و امیر اونجا رقم بخوره. نتیجه ها خیلی غیرمنتظره اومد چون تازه قرار بود به خیلی جاها سفر بشه که همه معادلات به هم خورد و اون هفته فقط به اصفهان رسیدم و اونم شرکت در دهمین کنفرانس مهندسی برق توی دانشگاه صنعتی اصفهان، همراه با ثنای نازنین و عمو هادی و مهدی پلنگ و حسین پهلوون. با اینکه اصفهانو خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا این دفه این همه احساس کردم که از این شهر داره سراسر خساست میباره و احساسات بدی پیدا کردم! تازه یه چیزی بگم اصفهانیا بسوزن که سر پول خوابگاه میخواستن از همدانیا پول زور بگیرن ولی پوز دانشجویانی که مسئولین خوابگاه شده بودن مورد عنایت قرار گرفت. توی این چند ساله هر وقت وارد دانشگاه صنعتی شده بودیم فقط از محیط خوابگاه و سلف و فضای سبز استفاده کرده بودیم ولی این دفه کنفرانس علمی بود و باعث شد تا سالن اجتماعات و آمفی تئاتر و مجموعه تالارها و امکانات جنبی و رفاهی دیگر رو ببینیم و کلی به این چیزای دانشجوهاش ببالیم ولی اینا دلیل نمیشه که منکر بشیم که همین صنعتی اصفهان بیشترین آمار خودکشی توی دانشگاه های کشور رو داره. وقتی که میخواستم برم ترمینال توی کوچه پسر بچه ها یه بچه گربه رو دستگیر کرده بودن و شکنجش میدادن و 3 تا دختر بچه که اسکیت به پاشون بود با فاصله نگاه میکردن و میگفتن : "ترو خدا مهدی نکن گناه داره!"، یکی از دختر بچه ها هم میخواست گریه کنه، ما که دیگه رد شدیم و رفتیم. تا اصفهان تو اتوبوس با ثنا کلی تعریف نگفته و سوژه داشتیم، رسیدیم اصفهان 5 صبح بود و هوا هنوز تاریک بود و توی اون کله سحری گوشه ترمینال کاوه، یه اکبر آقایی داشت یه بطری نوشابه رو یه نفس سر میکشد. 6 صبح توی سی و سه پل خیلی باحاله و از اون باحالتر 9 صبح توی آب زاینده رود! روز افتتاحیه و اختتامیه هم بلوتوث بازی از نوع بی ناموسی توی سالن غوغا میکرد. با وجود بچه ها اتفاقات جالبی هم افتاد که دیگه نمیگم !

میگن دخترا همیشه نگران چیزهایی هستند که پسرا فراموش میکنن و پسرا همیشه نگران چیزهایی هستند که دخترا فراموش نمیکنند.
اگـر ماه بودم، به هـرجا كه بودم
سـراغ تو را از خـدا مي گـرفتم.
وگـر سنگ بودم، به هـرجا كـه بودي
سـر رهگـذار تو جـا مي گـرفتم.
اگـر ماه بودي، به صـد نـاز، شايـد
شبـي به لب بـام من مي نشسـتي.
وگـر سنـگ بـودي، به هـرجا كـه بودم
مـرا مي شكستي، مـرا مي شكستي.
فريدون مشيری
اما گزوین رفتنم واسه خودش حکایت جالبی بود. از اون اتوبوسی که اصلاً جا نداشت و 10 نفر آدم دیگه هم باز سوارش شدن، و همراه شدن ما با 2 تا دانشجوی دیگه از آزاد تاکستان و غیرانتفاعی تهران و دیگه حتماً بقیشم میدونید که اون آخر اتوبوس تبدیل شد که محل بحث و اظهارنظرهای جورواجور و کارشناسانه و خصوصاً سیستم آموزشی. اگه تا پارسال این اتفاق میفتاد پیش خودم میگفتم باز چند تا دانشگاه آزادی خوردن به هم و شدن کارشناس مسائل! اما حالا خودمم دیگه جزء اونا بودم، و بیشتر سعی می کردم شنونده باشم تا گوینده. هر چی که زمان گذشت حرفا خودمونی تر شد و پشت پرده از چه کسانی اونم کجا باز شد و خدا به داد برسه... دیگه بعد ازاینکه وسط اتوبان پیاده شدیم و با دوندگی از این طرف به اون طرف رسیدیم، ندا رسید: " که ای قومی که به این سرزمین قدم میگذارید آرام بروید و خیلی مواظب باشید چیزی از وسایل یه وقت به زمین نیفته..." پس پاورچین-پاورچین وارد آن دیار گشتیم. فرآیند ثبت نام به گواهی برگه ها 8 مرحله بود که بعد از موفقیت در هر مرحله، وارد مرحله بعدی میشدی و غولشم همون پولش بود. اما از گزوین آباد و اهالیش بگم که با اینکه خیلی دوست دارن مهمون نواز باشن ولی مسکن آنجا بس گران است و نمیدونم په سریه که از هر کی که آدرس میپرسی اول با چشمای هیزش کلی نیگات میکنه و بعدش سرشو چند تا تکون میده، خلاصه یه جور آدرس میدن که به یه کوچه بن بستی منتهی میشه، ولی ما که گول نخوردیم!.

من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشت
جامی و بتي و بربطي بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
* * *
گويند کسان بهشت با حور خوش است
من میگويم که آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
کاواز دهل شنيدن از دور خوش است
خیام

خیابان بوعلی وقتی که هنوز مثل الان پر از ماشین و آدم نشده بود
Love is as contagious as a cold. It eats away at your strength, morale... If everything is imperfect in this world, love is perfect in its imperfection.