شنبه 22 دي 1386

به دریایی در اوفتادم که پایانش نمی‌بینم / به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم





نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي کشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان، به بيکران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب مي شود


فروغ فرخزاد



زندگي فيلمي واقعي است که بد ساخته شده است (Jean-Luc Godard)

هميشه آقاي نيک نژاد سر کلاس هندسه با اون چشم هاي آبي و سيبيل هاي کلفت و سفيدش وقتي از برف و سرماي سال هاي 42-40 که تعريف ميکرد سرما و وحشت اون سال ها رو ميشد توي تک تک سلولهاش حس کرد. نيک نژادي که موقع درس واسه خودش ابهت خاصي داشت و خيلي جدي بود حرف سرما که ميشد خاطرات سالهاي دور رو با لرزش و لحن خاصي تعريف مي کرد، و اون موقع تازه هندسه 2 شيرين مي شد. مثلاً "اون گرگه که رفته بوده سر چشمه آب بخوره و همونجا يخ زده بوده و خشک شده بوده..." از اون نقل هاي هميشگيش بود. عمر ما از نصف عمر نيک نژاد هم کمتره ولي ما هم توي اين سال ها کم برف نديديم و با برف و سوز و سرما به مهدکودک و مدرسه و دبيرستان و دانشگاه بارها رفتيم و آمديم و روزگار تاريک و روشن گذشته تا بزرگ شديم و همواره خيلي عادي قسمتي از زندگي بوده و هست. اما اگه يه بار منم مثل آقاي نيک نژاد بخوام واسه کسي از خاطرات برفي بگم از رفتن به کوه توي برف و کولاک که بگذريم، از سرسره و برف بازي هايي که داشتيم هم که بگذرم، برف سال 81 هنوز توي ذهن خوب مي درخشه! دقيقاً همه چيز از يه بعد ازظهر آروم شروع شد که حميد (آقووو) وقتي از امير پرسيد: "هوا به اين خوبي چرا ديگه کاپشن آوردي؟" و پاسخ امير چيزي به طول نينجاميد و تا پايان کلاس 8-6 مهندس بشيري اينقدر برف باريد که ماشين دکتر ضرابي زاده همون جا توي دانشکده مهندسي گير کرد طوريکه يک هفته اونجا موند! از اختلالات برقي و تاريکي معابر اگه چيزي نگم، توي پياده رو هر لحظه امکانش بود که يه شاخه درخت که از برف سنگيني مي کرد، شکسته بشه و سقوط کنه و سر هر کسي ميتونست محل فرود اون باشه. همون موقع ها 2 تا دختر زمين شناسي خاطر خواه بعضيا شده بودن و توي اون تاريکي و برف اومدن بودن مهندسي و مسير مهندسي تا علوم من و ساسان و امير رو تعقيب ميکردن که بماند.... امسال که همدان نبوديم ولي انگار برگي به تاريخ افزوده شده و اگه اونا که ما نديديم، همين بس که علي الحساب 3 روز دانشگاه واسه کليه مقاطع کارداني تا دکترا تعطيل بود و چنان وسائل نشاط رو فراهم آورده بود که سروش توي 360 يه بلاست واسه تعطيلي کلاس دکتر کنگاوري اختصاص داده بود. چرا راه دور بريم منم يه Image Segmentation used on Neuro-Fuzzy واسه ارائه داشتم که سر در هوا شد. اما اينجا (گزوين آباد) خيلي برف نباريد و همش باد و طوفان و کولاک بود و همين کل شهر رو فلج کرده بود. و شکي نيست که مردم اينجا بس Idiot تشريف دارند که انتظار هر گونه اتفاقاتي رو بايد داشت ! بعضي از نونوايي ها (خميرپزان) که دلشون خواسته بود زودتر تعطيل کنن و بعضيام عشقشون کشيده بود کاراي تعميرات و نظافت انجام بدن و از اونجا که شايد به قانون خدا بر بخوره، از اين اهالي کسي هم کمتر از 50 تا نون نگرفت، حتي آن پيرمردان و پير زناني که براي ميهماني ازرائيل نان مي گرفتند، حاضر نشدند نفري از 1 نان بگذرند تا جوانان برومند 2 نان بستانند. هيچي نشده بقاليها هم براي اينکه از قافله عقب نمونن خيلي چيزا رو گرون کردن.خلاصه که آري اين چنين بود برادر...اما گاه پيش خودم فکر ميکنم اگه اين Chris Columbus يا Gore Verbinski به جاي تهيه کنندگي فيلم هاي پر هزينه يک هزارم بودجه هاشونو صرف ميکردن و يه سر ميومدن قزوين و يه مستند از اين انسانهاي موزه گونه که اينجا مي زي اند مي گرفتن چقدر پر فروش ميشد.ما بارها سرچهارراه ها از نوع رانندگي اينان معجزاتي را با چشم خود شاهدبوده ايم. شايد هنوز چراع قرمز تويه ذهنشون معني خاصي نداره شايدم مشکل در تشخيص سبز و قرمز باشه ! به هر حال سر چهار راه به مانند انسانهاي نخستين هر ماشيني که مي خواد عبور کنه باي ديفالت اگه چيزي جلوش باشه اين قدر بوق ميزنه تا جلوش خالي بشه رد بشه! و روز نيست که ما سر اين چهار راه شاهد خورده شيشه ي حاصل از تصادف نباشيم و حال در زمستان شاهد کمدي هاي جديدي از اين بندگان خداييم...



پارک شهر - تهران برفي- دی ماه 86




به دريايي در اوفتادم که پايانش نمي‌بينم
به دردي مبتلا گشتم که درمانش نمي‌بينم


در اين دريا يکي در است و ما مشتاق در او
ولي کس کو که در جويد که جويانش نمي‌بينم


چه جويم بيش ازين گنجي که سر آن نمي‌دانم
چه پويم بيش ازين راهي که پايانش نمي‌بينم


درين ره کوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليک اين کوي چون يابم که پيشانش نمي‌بينم


به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمي‌بينم


دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
که هر کو شمع جان جويد غم جانش نمي‌بينم


برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
که هر کو جان درو بازد پشيمانش نمي‌بينم


عطار نيشابوري


دو چيز انتها ندارد، يکي کهکشانها و ديگري حماقت انسان که البته در مورد اولي مطمئن نيستم (آلبرت انيشتين)



براي اينکه بت پرست نباشي، کافي نيست که بت ها را شکسته باشي، بايد خوي بت پرستي را ترک گفته باشي (نيچه)


من آن شب سرد کذايي به چشم خسته و خواب آلود خود شعله هاي سرخ و داغي را ديدم که اندک اندک آبي تر شدند و کوچک و کوچکتر و فرشتگان گذر که نزديکتر مي آمدند و آن شب بود که بدون گرماي گاز استخراجي از نفت 100 دلاري در پناه سنگيني چند پتو و لباس صبح نموديم و همان شد که در صبح دل انگيز ترانه برگشت را سر دهيم و رو به آفتاب رويم. آن اتوبوس زسرما مي گريخت و مردماني به دنبال روزمرگي خود! آن اتوبوس دختري فرشته روي و پسري بس قبيح را با خود مي برد و پسرکي "سيب سرخ در دست شغال" را زمزمه مي نمود. آن روز دختري گرم و پسري سرد را ديدم که در زير کاپشن هاي سفيد خود به عشق بازي مشغول بودند و پسرکي موبايل به دست که لحظه هاي ناب را براي سوژه بلوتوث خود شکار می کرد و دخترکي شال قرمزي که با نگاه حسرت آميزش آب دهان قورت ميداد. من آن روز دختر و پسري پروانه اي ديدم که دختر از آتللو ميگفت و پسرک در روياي نقشه هاي خود بود. من زني را ديدم که فقط چشمان و دماغش پيدا بود و دست در دست شوهرش ولي نمي دانم با آنکه چشمانش سالم بود چرا براي پسران جوان چشمک مي زد. من 2 دوست را ديدم که لحظاتشان را با صحبت هاي هجوشان مي گذراندند. من پسرکي را ديدم که از فراسوي صوت با نوشتارهاي ارسالي احساساتش را روانه مي نمود و گاه باخواندنش لبخند بر لب مي زد و گاه اخم مي نمود. من مردی ميان سال و شيک پوش را بوهايي جو گندمی ديدم که در آن واحد در لحظه های مختلف پشت تلفن به 3 نام متفاوت گفت:"دوستت دارم" يا "تو تنها عشق منی"و منو ياد جک نيکلسون توی Something's Gotta Give انداخت! من از پشت پنجره هاي يخ زده و بلور بسته، لکه های خون قرمزی را ديدم که بر روي بر روی برف سپيد جاري بود و کودکي که مي گريست و زجه هاي مادري که داغ بزرگي سرما را از او ربوده بود. و من آدمکي ديدم که لحظه ها را همراه با روياهايش در خواب ناز فرو رفته بود...




آرامگاه باباطاهر عريان همدانی


It was missing a piece.
And it was not happy.
So it set off in search of its missing piece.
And as it rolled it sang this song:
''oh, I'm lookin' for my missin' piece
Hi-dee-ho, here I go,
Lookin' for my missin' piece.''
And because it was missing a piece it could not roll very fast so it would stop to talk to a worm or smell a flower and this was the best time of all.
And on it went over oceans
''Oh I'm lookin' for my missin' piece
Over land and over seas
So grease my knees and fleece my bees
I'm lookin for my missin' piece.''
It found many pieces but these weren't its pieces.
And then one day it came upon another piece that seemed to be just right.
''Hi'' it said
''Hi'' said the piece.
''Are you any body else's missing piece?''
''Not that I know of.''
''Well, maybe you want to be your own piece?''
''I can't be someone's and still be own.''
''Well, maybe you don't want to be mine.''
''Maybe I do.''
''Maybe we won't fit….''
''Well…''
It fit!
It fit perfectly!
At last! At last!
And away it rolled and because it was now complete, it rolled faster and faster. Faster that it had ever rolled before!
So fast that it could not stop to talk to a worm or smell a flower.
But it could sing its happy song, at last it could sing
''I've found my missing piece.''
And it began to sing-
''I've frown my nizzin' geez
Uf vroun my mitzin' brees
So krease ny meas
And bleez ny drees
Uf frown….''
Oh my, now that it was complete it could not sing at all.
''Aha,'' it thought.
''So that's how it is!''
So it stopped rolling…
And it set the piece down gently, and slowly rolled away and as it rolled it softly sang:
''Oh I'm lookin' for my missin' piece
I'm lookin' for my missin' piece
Hi-dee-ho, here I go,
Lookin' for my missin' piece.''


''Shel Silverstein''



کودکی از ديار روستاي ورکانه همدان- عکس از *SpaNisH EyEs*


اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود، شايد اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت (آلبرت انيشتين)